و لا تخافی و لا تحزنی :)

ببین دخترم! دو تا راه بیشتر پیش رو نداری، یا بشینی تا جایی که راه داره فکر کنی و غصه بخوری تا سیاه و کبود و تلف بشی، یا اینکه یه توکلِ مشتیِ درست و حسابی داشته باشی و یه توسل خیلی قشنگ و بقیه ش رو با لبخند بسپاری به خدا...

مثل مادر موسی که سپرد .. سپرد یعنی واقعا سپرد!

هی وسطش نرفت خودش رو پرت کنه تو رود نیل، با لباسای خیس، درِ صندوق رو باز کنه ببینه جگرگوشه ش چطوره! خیلی سنگین رنگین رفت تو خونه ش کاراشو کرد، غذاشو بار گذاشت، نگرانم نبود، چون خدا بهش گفته بود : انّا رادّوه الیک :)

امیدوارم این رو متوجه بشی که خدای تو همون خدایِ مادر موسا ست، بسپار.. بسپار که وظیفه ی تو الان همین سپردنه.. همین، فقط همین..

۰ نظر

حال ما را خراب میخواهی؟

خدایا!

با دیدن و خوندن بعضی چیزا به قلبم اجازه ی تیکه تیکه شدن بده! 

نمیگم آرومش کن ولی مواخذه ش نکن برای سوختن و جراحتش لطفا! فقط همین..



ب.ن: نذار یادم بره چقدر حکیم و بزرگ و مهربون و قشنگ و پشت و پناهی عزیز دلم..

حالِ ما را خراب نخواه حضرت حق! ما رو "رضا برضائک " و "تسلیما لامرک" قرار بده!

نوبل معلم فداکار و خسته تعلق میگیرد به خانومِ میم!

درس شش نهم درباره قالب های نوشتنه، از جمله: نامه، سفرنامه، زندگی نامه ، گزارش و ..


از اونجایی که من عاشقِ نامه م! واقعا دلم میخواد به عنوان موضوع انشا مجبورشون کنم برام نامه بنویسن! ولی از اونجایی که مثلا تو کلاسمون خیلی دموکراسی داریم و باید آزاد باشن تو انتخاب، میخوام بقیه موضوعات رو اونقدر سخت و دور از دسترس بنویسم که خودشون ترجیح بدن مثل دخترای خوب برام نامه بنویسن :)

مثلا سفرنامه رفتن به جزایر پانکراس، زندگی نامه ملا قلی خان بزچلویی، نامه ای به تِسو با خط نستعلیق شکسته ی چینی، خاطره ای از سه ماه  پنج روزگی خودتان در شکم مادر، گزارشی از فوتبال های محلی جزیره گواتمالا!



معلومه از بس طرح درس نوشتم اور دوز کردم یا بازم موضوعات انشامو بگم براتون؟



پ.ن: ولی طرح درس نویسی سخته! اگه بخواید خلاقانه و جالب باشه سخته! واقعا تصمیم دارم بعد از تموم شدنش برا خودم جشن بگیرم مثل جشن فارغ التحصیلی :| حیف که وسط محرمیم .. حالا میتونم علی الحساب به خودم جایزه بدم برا این همه زحمتی که کشیدم و هنوز ادامه داره! ایشالا این طرح درسا دست گیر قبر و قیامتم باشن! :))) فعلا هر دونه طرح درسی رو که مینویسم اجازه دارم برم یه روایت از کتاب "رستخیز" بخونم!

۰ نظر

مرداب زندگی همه را غرق کرده است*


حدیث است از پیغمبر اکرم (ص) که چون آخرالزمان فرا برسد، شهادت خوبانِ امت مرا با گلچین میکند. خوبان امت پیغمبر یعنی گل های سرسبد روزگار، آن خوش عطر و بوها ، قشنگ ها، خوش رنگ ها، همه چیز ترین ها..


شهید شدن و شهید بودن برای من اتفاق غبطه برانگیزی ست، و مهم ترین چیزی که از این مقوله فهمیده ام این است که باید شهید بود که شهید شد، که رسید به یک حیات ابدی، به "بل احیاء عند ربهم یرزقون" .

این روزها، زندگی های ما شده ست مرگ تدریجی! ما غافلیم و غفلت مهم ترین چیزی ست که برایمان تدریجی مرگ تدریجی می آورد و برای همین سبک زندگی است که خواهیم مرد.


صد و سی و پنج نفر آمده اند که یادمان بیندازند که این رسم زندگی کردن نیست.. که بگویند این چه "مُردگی" ای است که برای خودتان درست کرده اید؟ چرا؟


چقدر این روزها حس دور شدن دارم، حس دور شدن از "حیات" ، حس کم عطر و رنگ شدن، حس سنگین شدن پر و بال، حس محکم تر کردن میله های قفس. ممنون از اینکه وضعیت تاسف برانگیز مُردگی ام را به رخ م کشیدید ای خوش رنگ و بوترین گلهای گلچیین شده ی چیده شده در سبد خدا.



+ خدایا! کمک کن طوری رفتار نکنم و تصمیم نگیرم که یک عمر دیگران رو از اونطور رفتار کردن و تصمیم گرفتن منع کردم!


* ای عشق! همتی کن و دست مرا بگیر / فاضل نظری

۰ نظر

غزل های کوچکِ خیلی بزرگِ من :)

یک جایی وسط روضه عبدلله بن الحسن (ع) یادتان افتادم، یادتان افتادم و یک حس گرم عمیق تمام وجودم را پر کرد که تا به حال در عمرم چنین احساسی را نچشیده بودم، یکباره انگار نگرانتان شدم، یکباره انگار محبت تک تک تان هجوم آورد به کوچه پس کوچه های قلبم، یک باره انگار دلم برایتان تنگ شد و در آن لحظه های سرشار از محبت و دلتنگی دعا کردم که سرنوشت هیچ کدامتان از اباعبدلله (ع) جدا نشود و فکر جدایی حتی یک نفرتان پریشانم کرد..

این اولین توسلِ معلمانه ی من برای شما بود؛

ای همه ی شاگردانِ نوجوانِ ندیده ام.. !


پ.ن: هر شب.. و مخصوصا امشب و فردا برای نوجوان ها و جوان ها عمیقا دعا کنید. این دو بزرگوار در کرامت و مهربانی به پدرشان رفته اند.

۰ نظر

باگ های نفرت انگیز

بعد از نماز رفتم اتاق بیست و دو، اتاق علما و شهدا، نشستم یه گوشه، پشت سرم یه پسری اومد داخل اتاق، شلوار نخی سبز پوشیده بود، جیباشو نشمردم ولی فکر کنم بش میگفتن شیش جیبه با لباس مشکی، چفیه رو شونه، تا اومد نگاهش افتاد به بچه کوچولوهایی که اونجا می‌دویدن، انگار ذوق کرد، دست کشید رو سرشون، دست کرد تو جیبش دو تا خرما داد به بچه ها ( از این خرما خشک و سفتن :/ اسمشونو نمیدونم!)
بعد یه عکس شهید از جیبش در آورد، گذاشت جلوش، بچه ها میومدن پیشش هی بهشون ابراز لطف و محبت میکرد، بعد یدفه شروع کرد یه چیز نوحه طوری رو زمزمه کرد! من فاتحه م رو خوندم داشتم میرفتم.. یه دختر بچه هشت _ نُه ساله اونجا بود، چادرش افتاده بود رو شونه ش، اومد بلند شد که بره چادرش رو رو سرش درست کرد! یدفه پسر شلوار سبزه گفت: آفرین، چادرت رو بکش رو سرت!
ناراحت شدم، اون بچه حجابش کامل بود، به اون آقا هم هیچ ربطی نداشت چادرش افتاده باشه رو شونه ش یا رو سرش! (همیشه به آدم هایی که از خدا پیغمبر هم خدا و پیغمبر تر میشن و گیر الکی میدن حس بدی دارم، به نظرم یه باگ های عمیقی تو وجودشون دارن که برای پنهان کردن و پوشوندن اون مکانیسم دفاعیشون به این صورته که خودشون رو خیلی علیه السلام نشون بدم! )
پا شدم رفتم بیرون، نشستم جلوی اتاقک و کفشم رو پوشیدم، دیدم تشریف آورد بیرون، باز چندتا بچه دید ذوق کرد.. گفت وای چقدر فرشته اینجاست! یه همچین حرفی!
تو دلم گفتم ملت چه بانمک شدن :|
پاشدم از در حرم رفتم بیرون، البته چون فضا خیلی مناسب عکاسی بود، جلوی در چندتا عکس گرفتم! فک کنم پنج دقیقه طول کشید، بعد اومدم بیرون..‌ راه افتادم به سمت ایستگاه اتوبوس! یدفه دیدم یکی جلوم داره دنبال یه بچه ای میدوه براش شکلک در میاره! دیدم عه! شلوار سبزه س! گفتم خب دیگه! ملک الموته! با این سر و شکل اومده روحم رو قبض کنه! خیلی ریز یرمو انداختم پایین و رد شدم یدفه احساس کردم کنارمه! خیلی ترسناک بود! بی مقدمه گفت: ببخشید دوس دارید خادم شهدا بشید؟ گفتم: خادمِ شهدا؟ گفت: بله راهیان نور.. شلمچه!پیش خودم گفتم چرا حرف اصلیشو نمیزنه؟ هی میره به حاشیه! یدفه بگه وقت رفتنه دیگه! گفتم راهِ خادم شدن رو بلدم! ممنون!
گفت ببینید ما یه سری برنامه ها داریم.. تشریف بیارید بهتون بگم، رفت یه گوشه! ترسیدم! ولی خب گفتم از طرف ملک الموت نیست دیگه! از این موسسه های سیره شهدان، تبلیغ کاراشونو میکنن..
گفتم بله؟ گفت ببینید ما یه سری برنامه ها داریم، آموزش روایت گری برا شهدا، اردوهای راهیان نور! روایتگری که میدونید چیه؟ حاج حسین یکتا رو میشناسید؟ من شاگردشونم! میتونم بهتون روایت گری شهدا رو یاد بدم! بفرستمتون با کاروان های راهیان نور راویشون بشید.. شماره م رو بزنید لطفا!
دیگه فهمیدم چه خبره! خیلی محکم گفتم حاج حسین رو میشناسم، خودم میتونم کلاسای روایت گری رو شرکت کنم. نیازی نیست.. و راه افتادم! از پشت سرم گفت مبحث شهدای گمنام چی پس؟ شماره م رو بزنید! گفتم من نیازی نمیبینم! با تندترین سرعت ممکن قدم بر میداشتم، فقط هی صداشو میشنیدم از پشت سرم که هی میگفت صبر کنید! حالا شماره م رو بزنید.. حالا شماره م رو بزنید!
تا چند دقیقه حتی میترسیدم برگردم و ببینم پشت سرم هست یا نه!
برگشتم، نبود، ترسم رفت، تازه عمق فاجعه رو فهمیدم! حالم بد شد.. حال دلم بد شد، حس میکردم قلبم تو دلم مچاله شده.. آخه با اسمِ شهدا! به اسم روایتگری شهدا! با نماد شهدا؟
اون موقع انقدر تو شوک بودم که باورم نمیشد! احساس میکنم خیلی اسلام رحمانی طور باش رفتار کردم! کاش اونجا بش میگفتم آخه تو چی تو مغزت میگذره؟ چطور خجالت نکشیدی؟ چطور روت شد؟ من داد زدن بلد نیستم ولی کاش تلاش میکردم داد بزنم، اصلا کاش شماره ش رو میگرفتم و میدادم به بابام، یا اصلا میفرستادم برای دختر حاج حسین که به باباش بگه این شاگردای بی آبروش رو جمع کنه..
چندین ساعت گذشته از این اتفاق ، دلم مچاله مونده.. یه حال تلخ، شایدم کثیف، شبیه لجنی که میچسبه به دیواره های استخر، چسبیده به دیواره های دلم..
دارم تلاش میکنم قضاوتش نکنم! مثلا بگم آره! قصدش واقعا جذب خادم الشهدا بوده! ولی متاسفانه هیچ جوره معقول نیست که دنبال دختر مردم یواشکی راه بیفتی که خادم الشهدا جذب کنی؟ خب اون خادمی بخوره تو فرق سر ما ! چی بگم؟ چی بگم؟ چی بگم؟

امشب شب روضه حضرت رقیه بود.. دلم شکسته بود از این اتفاق بد.. گفتم بابا! منم مثل دخترتون.. دخترتون رو اذیت کردن امشب..دختر یتیمتون رو اذیت کردن امشب.. منم امشب خیلی ترسیدم بابا..

من دلم نمیخواد بلایی سر کسی بیاد، من فقط از زشتی و تهوع آمیز بودن این اتفاق دلم مچاله مونده هنوز .. کاش به فریادمون برسن..


پ.ن: خدایا! حتی حتی حتی حتی اگه قراره یه روزی آدم خیلی فاسق و چرک و تهوع برانگیزی بشیم، کمک کن با اسم تو و خوبان تو و نمادهای عزیزانِ تو اینطوری نشیم! ظاهرمون هم شبیه تو نباشه.. نذار ما با اسم دین تو ، به دین تو ضربه بزنیم.. بذار بفهمن ما از تو نیستیم.. نذار ما اسمت رو بد کنیم. همین!

+ من قبلا فکر میکردم بی شرفی، بی شعوری، بی شرمی، بی غیرتی، بی بخاری و همه ی "بی" های دنیا یه حد و اندازه ای داره.. مثل اینکه نداره.. بعضیا نه دین دارن، نه آزاده ن.. نه هیچی!

۱ نظر

:(

اگه من مُردم رو قبرم بنویسید "بُعدِ منزل" پیر و فرسوده ش کرد بعدم کشتش!

بُعدِ منزل از خیلی چیزا، از خیلی آدما، از خیلی شهرها..

کی گفته بعدِ منزل نبود در سفر روحانی؟ واقعا بُوَد! خیلی هم بُوَد!

الان مثلا شما بشینی رو مبل خونتون به کربلا فکر کنی و دلت رو روونه کنی اونجا دلت آروم میشه و دلتنگیت به پایان میرسه؟ :|

من این مصرع رو قبول ندارم متاسفانه.. به این همه بعد منزل بگید کوتاه بیاد!

۰ نظر

حاج محمود، سید مرتضا، هنر برای خدا، احتمال اثر و چیزهای دیگر

ولی به محمود کریمی باید جایزه بدیم بابت جسارت و خلاقیت هر ساله ش در نحوه ی اجرا!

فارغ از اینکه هر کدوم خوبن یا نه.. به نظرم جرئت میخواد اجرای این خلاقیت ها! امسال دیگه عینِ متنِ کتابِ فتحِ خونِ شهید آوینی رو میخوندن و مردم سینه میزدن! ولی حتی به متن کتاب فتح خون هم لحن و آهنگ داده بودن :)

هوش موسیقیایی شون به نظرم عالیه! عالی.. و باید ازشون بخوایم خیلی جدی بیان این تجربه هاشون رو مکتوب کنن یا با اهل فن به اشتراک بذارن در زمینه موسیقی شعر هیئت! تجربه گسترده ای دارن.. 


پ.ن: شهید آوینی وقتی داشت فتح خون رو مینوشت نمیدونست یه روزی قراره توسط فلان مداح برای فلان جمعیت اجرا بشه! برای خدا نوشت و رفت! البته که مخاطب شناسی کرده بود ..

ولی انقدر گیرِ این نبود که حالا چند نفر قراره بخونن؟ به چاپ چندم قراره برسه؟ برای خریدش قراره صف ببندن؟

نه.. نوشت و رفت! حتی دو فصل آخرش مونده بود که به شهادت رسیدن..

نکته ش اینه: شما کاری رو که برای خدا انجام بدی ، خدا هر طوری صلاح بدونه برات رونمایی میکنه و نشرش میده! حتی چندین سال نوری بعد از رفتنت.. ولی اگه برای خدا نباشه، خودت رو هم بکشی از جهت تبلیغات و پخش و فروش و این حرف ها! بازم این اتفاق نمیفته! حتی اگه زنگ در تک تک خونه های عالم رو بزنی و یکی یکی از کتابت بهشون هدیه بدی و حتی اگه همه شون هم مجبور کنی بخونن بازم اثر خاصی نمیگیرن!

چرا؟ چون که " لا موثر فی الوجود الا الله" ..

همینو بفهمیم حله ..

۰ نظر

از آخر مجلس

من یه مدت خیلی جدی از این فاز ها برداشته بودم که " واقعا چه لزومی داره این همه روضه و هیئت و دسته؟ بشینید کتاب بخونید به جاش! کتاب بنویسید براش!"

ولی الان هر روز بیشتر و بیشتر و بیشتر از دیروز هدف و دغدغه و آرزوم اینه که خدا به من توفیق برگزاری هیئت اهل بیت رو بده! حتی شده یه بار تو عمرم! همین...


پ.ن: این شب ها و روزها عمیقا از خدا بخوایم که خودمون و نسل مون رو از اهل بیت(ع) و مجالسشون جدا نکنه! هیئتی باشیم و هیئتی بمیریم! الی یوم القیامه..


+ کاش در آینده نزدیک ایده هام درباره یه هیئت مطلوب رو مکتوب کنم. ایشالا!

۲ نظر

هوف!

برون ریزی احساسات منفی به خودی خود چیز خوبیه، آدم سبک میشه، اما این نحوه مواجهه آدمِ مقابله که باعث میشه آدم این احساس سبک بودن رو حفظ کنه یا ده برابر قبل احساس "غلط کردن" داشته باشه از اینکه گفته!

ولی باز هم این به شما بستگی داره که چطور این احساسات منفی تون رو برای اون آدم که خواسته یا ناخواسته موجب ایجاد این احساس منفی شده بیان میکنید؟ با کدوم لحن؟ با کدوم کلمات؟

البته بذارید بگم که بعضی آدما انقدر بی شعورن که با بهترین و منحصر به فردترین و شخصی سازی شده ترین لحن و کلمات هم که بگید نمیپذیرن و گارد میگیرن و شروع میکنن به پرخاشگری، البته از اون طرف هم داریم آدمایی رو که انقدر با درک و شعورن که بری به بدترین نحو احساساتت رو با جیغ و داد و فریاد سرشون خالی کنی و در کمال آرامش نگاهت کنن تا حرفت تموم شه و بعد با لبخند بپرسن: خب! آروم شدی؟ بازم چیزی هست بخوای بگی؟ البته که هر دوی این گروه از اقلیت هان و خیلی هم رو مخ و اعصاب خورد کنن! هر کدوم به نحوی! شاید براتون سوال پیش بیاد که گروه دوم چرا رو مخن؟ چون انقدر خوبن که آدم بهش احساس گناه دست میده! حس میکنه اونا پسر پیغمبرن و خودش شمر ذی الجوشن! دیگه قرار نیست جای جلاد و شهید هم عوض بشه :) اونی که حس بد داره شمایید!

داشتم میگفتم! اکثریت آدم ها یه قلق دارن که اگه متناسب با اون قلق باهاشون حرف بزنید خیلی خوب مکالمه بینتون پیش میره و مشکل حل میشه!

ولی مسئله اینه که من وقتی عصبانی ام دیگه زیاد نمیتونم به قلق آدما فکر کنم! شروع میکنم حرفام و احساساتم رو همون طور و با همون ریتم و کلماتی که تو سرم میچرخن مینویسم یا میگم (بیشتر مینویسم) !

و خب!

نتیجه به این صورته که طرف له میشه متاسفانه :| به قدری که مادر گرامی میگه پس کی میخوای این عادتِ بد رو که با نوشتن یه متن با بولدوزر از روی آدما رد میشی رو ترک کنی؟

خدایا! من واقعا میخوام ترک کنم، واقعا در تلاشم که اصلاح کنم این رفتار رو، اصلا تازگیا دو تا متن مینویسم برا هر مسئله ای، یکیش موقع عصبانیت، یکیش بعد آروم شدن فکر! پس من دارم تلاشم رو میکنم.. پس لطفا کمکم کن یکی از این روزها بلند نشم و نرم با این لحن بنویسم: حالم دیگه ازت به هم میخوره از بس که ... !


بعدانوشت: ولی آدمی که میاد میگه! با هر لحنی هم که بگه خیلی بهتر از آدمیه که نمیاد بگه! این یعنی شما برای آدم های دسته اول هنوز انقدر ارزش داشتید و براشون مهم بودید و هنوز ته دلشون میخواسته اون رابطه رو حفظ کنن که اومدن گفتن! داد زدن، ولی گفتن..

برای آدم های دسته دوم حتی ارزش وقت گذاشتن و داد زدن هم نداشتید، گذاشتن تو جهل خودتون بمونید! متاسفم!

۰ نظر
لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان