همسایه ی فراموش شده

تو کلاس روانشناسی اجتماعی کاربردی ، یکی از بچه های مهاجر داره درباره ی کشورشون افغانستان ارائه میده.. خیلی جذابن بابا.. خیلی!
داغ دلم که بعد از جانستان کابلستان روی دلم گذاشته بود تازه شد.. 
بریم شرقِ غمگین و جذاب و قشنگمون رو بشناسیم، ببینیم، بخونیم!
۰ نظر

نمی‌رسم..

کاش میدونستم تا کی قراره همینطوری نبینمتون؟ جنابِ آقای اباعبدلله ( ع ) .. آقا.. چند تا شب جمعه ی دیگه؟ .. کاش نگین که هیچ وقت! 


+ من اگه وقتی مردم پولی ازم موند، با یه بخشیش، اونایی که خیلی دوس دارن برن کربلا رو ببرین کربلا :( ببرین کربلا.. ببرین کربلا..


کربلا به اصلِ خود رسیدن است

هر چه میدوم به خود نمیرسم

هر چه میدوم به خود نمیرسم

هر چه میدوم به خود نمیرسم


کاش شما برسین.. کاش همه برسن.. همه!


۰ نظر

رو به روی چشم



پ.ن: شنیدی میگن آدم اگه آرزوهاش رو بزنه جلوی چشمش طبق قانون جذب برآورده میشه؟ من اسمش رو نمیذارم قانون جذب، هنوز اسمی براش انتخاب نکردم فقط امیدوارم .. امیدوار ! :) 

۰ نظر

نحن ان‌شاءالله بکم لاحقون

اینجا که فانوس های قرمز داره قطعه شهدای گمنام بهشت زهراست؟

خب چه زیبایی دیوانه کننده ای داره حقیقتا! :( 

چه حیف که این زیبایی خیره کننده ی فوق العاده رو من تو این بیست سال زندگی ندیدم!


گفتم بنویسمش تو قسمت آرزوها که در جهت برآورده شدنش یه گامی بردارم .. واقعا برای اون دوستِ عزیزی که نذاشتن من اردی‌بهشت امسال برم بهشت زهرا رو ببینم و گفتن اونجا بزرگه و مثل یه شهره و گم میشی و گرگ میخورتت و میدزدنت متاسفم! خوب که دقت میکنم میبینم در حقم جفا شده.. 


پ.ن: پیش سیدنا الشهید هم نرفتم .. و واقعا وقتی به اولین دیدارمون فکر میکنم استرس هم میگیرم حتی! یعنی من چطور میبینمتون؟ 

ای شهید! ای آنکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود  بر نشسته ای! مرسی که دست ما قبرستان نشینانِ عادات سخیف رو رها نمیکنی :) مرسی! ایشالا حضوری بیشتر تشکر میکنم..

۱ نظر

طرح های با وضو.. :)

در سکوت کم نظیر خونه مادربزرگه، دارم روی طرح هیئت نوجوانم کار میکنم... طرحی که ایده اولیه ش محرم تو دلم کاشته شد.. طرحم بزرگه و خیلی هم ایده آل گرایانه و دور به نظر میرسه.. خیلی! هی میگم : خب مگه میشه اجرایی شه؟ با کدوم آدم ها و چطوری؟ بعد به خودم میگم تو مامور به فکر کردن به اینا نیستی.. حالا که خدا داره ایده هاش رو میذاره تو سرت بنویس، امروز نشد، یدفه دیدی ده سال دیگه یکی اومد برد اجرایی‌ش کرد..

راستش معلم شدن به من جرئت داد، جرئت فکر کردن به رویاهام ، آرزوهام، جرئت دنبالشون رفتن و براشون تلاش کردن.. و خب به چشم خودم دیدم که به لطف خدا تونستم با یک ساعت وقت گذاشتن برای نوشتن یه رزومه تحقق رویای معلم شدنم رو برای خودم چند سال بیارم جلو.. همون " از تو حرکت، از خدا برکت " .

طرح هیئتمم که نوشتم میخوام طرح کتابفروشی تخصصی شایدم کتابخونه تخصصی کودک و نوجوانم رو بنویسم :)

ولی طرح نوشتن خیلی باحاله .. و نمیدونم چرا همش احساس میکنم تو ایده دادن و فکر کردن استعداد دارم :/ یعنی تو کارای فکری میتونم کمک کنم ولی وقتِ اجرایی کردنش که میرسه مثل خنگ ها زل میزنم به سقف و نمیدونم چکار کنم . که خب این هم میتونه خوب باشه، هم بد! اگه عین آدم تشکیلات داشتیم و هر کسی رو میذاشتیم سرِ پستی که استعداد و توانایی ش رو داره این یه حسن محسوب میشه! اما حالا که تشکیلات نداریم و یه عده برای خودشون طرح میدن، یه عده بی طرح خاصی میرن کارای کم ارزش رو اجرایی میکنن خب ضعفه! 

الحمدلله برادران غربی‌مون( که خدا لعنتشون کنه) خیلی زود به این نکته پی بردن و اتاق های فکر مفصل دارن برای هر کاریشون.. مثلا یه انیمیشن میخوان بسازن، یه عده فقط میشینن فقط و فقط فکر میکنن الان چه رو بسازیم که بگیره؟ بعد یه عده میان برای اون موضوع "طرح فیلمنامه" مینویسن، بعد طرح حاضر و آماده رو میدن فیلمنامه نویس بنگاره! بعد ما ملت حزب الله اصرار عجیبی داریم روی اینکه آدما رو جایی بذاریم استعدادش رو اصلا ندارن! یا همه بار یه کار رو بذاریم رو دوش یه نفر!

آره خلاصه.. ایشالا اگه رفتم تو دیزنی و پیکسار و اینا باز از تجربیات اونجا بیشتر مینویسم براتون ؛)

ولی کاش یه سِمَتی بود آدما رو استخدام میکردن، میشوندن تو یه اتاق دلپذیر، یا نه اصلا اتاق نمیخواست، میگفتن خواستی برو جنگل، خواستی برو دریا ، خواستی کتابخونه، خواستی بخواب تو خونه ت، با یه لبتاب و اینترنت و کلی کتاب و کاغذ و هر امکاناتی لازم داره.. میگفتن ببین! نه به اجرایی شدنش فکر کن، نه به هزینه ش نه به هیچی! تو فقط طرح بده لعنتی :| :)

البته تعداد آدمای طرح دهنده باید حداقل دو نفر باشه.. حداقل دو نفر! بعدا میگم چرا.. 

ولی کارِ فکری واقعا کاره.. انرژی میسوزونه و خسته میکنه .. شاید باورتون نشه ولی خسته میکنه :/ حتی شاید بیشتر از دمبل زدن و وزنه برداری :) امیدوارم خدا فکرامونو دوس داشته باشه.. بخره، ببره، بسپره به آدمی که اجرایی کردنش رو بلده! 

و ان شاء الله که طرحِ خدا رو زمین نخواهد ماند. 



۲ نظر

آرزوهای نجیب

نوشته:

کاش فقط به من این فرصت داده میشد که آرزوهایی که برات دارم رو عملی کنم و برم. 


جالبه ها! :) دوست داشتن به فرمِ مردونه! جالبه.. اینکه مرد دوست داره برآورده کننده آرزوها باشه و زن دوست داره آرزوهاش برآورده بشه! چه تفاوتِ هوشمندانه ای در نظام خلقت برقراره!

این کانال رو چند روزه کشف کردم و دارم میخونمش و نگاهش به دوست داشتن و چیزایی که برا محبوبش مینویسه برام جالبه! تا حالا اینطوری به قضیه نگاه نکرده بودم!

اینم چون خیلی خوب بود بذارم اینجا:

ندیدنت، در ظاهر یه فعل منفی به معنای انجام ندادن یه کاره، اما در باطن یه کاره واقعا. یه کار طاقت‌فرسا.


thethirdhandwriting@


بریم بش بگیم حاجی اینارو اگه کتاب نمیکنی بذار ما تو کتابمون ازش بهره بگیریم حیفه کنج این کانال فراموش بشه!

۰ نظر

تمومِ شهر خوابیدن، من از فکر تو بیدارم

اصلا میتونم یه کتابفروشی تخصصی بزنم مخصوص نوجوان، شعر نوجوان، داستان نوجوان، روانشناسی نوجوان! بعد هی با نوجوون ها جمع بشیم دور هم، با نویسنده ها نشست بذاریم، کتاب بخونیم، کلاس نویسندگی برگزار کنیم، پخش و نقد فیلم.. ای وای ای وای.. :)))))

چقدر آینده میتونه جذاااااب باشه اگه امروز کم کاری نکنم! چقدر کار نکرده دارم تو دنیا.. 


پ.ن: یکی بیاد فکر و خیال منو از برق بکشه ! کلاس دارم فردا صبح :(

۰ نظر

امشب در سر شوری دارم

بعله من قرار بود امشب زود بخوابم که فردا بعد از طلوع بیدار بمونم و متن های زبان تخصصیمون رو ترجمه کنم ولی خوابم نمیبره! شاید بپرسید چرا؟ از فکر .. از فکر .. از فکر..

از فکرِ چی حالا؟

میدونستید من عاشق کتابِ نوجوانم؟ :( خب بدونید! من عااااااشق کتابهای نوجوانم! به قدری که آخرین باری که رفتم کتابفروشی بزرگ شهرمون رفتم جلوی قفسه کتاب نوجوان ایستادم، یکم زیر و روشون کردم و حسرت نداشتنشون رو خوردم و برگشتم! و طرف هیچ کدوم از کتابای دیگه هم نرفتم .. هیچ کدوم! :) و هی کتابایی که نوجوانیم و بعدش خونده بودم رو میدیدم و بهشون لبخند میزدم، بعد همش دلم میخواست یه نوجوان بیاد و گیج و سرگردون به کتابا نگاه کنه و من بپرم وسط کلی کتاب بهش معرفی کنم! :/ کاری که نمیدونم خوبه یا بده ولی زیاد ازم سر میزنه.. معمولا تو نمایشگاه های کتاب وقتی تعلل مردم برای خریدن کتاب و بی اطلاعی فروشنده رو میبینم میپرم وسط بهشون کتاب معرفی میکنم! بعدش خودم انقدر ذوق میکنم که باور نکردنیه! ولی همزمان خودمو سرزنش هم میکنم که " چرا یدفه میپری وسط خب؟ مگه کسی ازت کمک خواست؟" 

هنوز نمیدونم دارم به خاطر دل خودم راهنماییشون میکنم یا بخاطر خودشون! فقط میدونم که من عمیقا از این کمک کردن های کتابی کیف میکنم!

به قدری که یکی از ایده آل های ذهنیم اینه که یه انتشارات یا یه کتابفروشی از من به عنوانِ مشاورِ کتاب دعوت کنه تو غرفه یا کتابفروشی ش! حتی حاضرم هیچی هیچی پول نگیرم و فقط مشاورِ افتخاریشون باشم..

بعد... امشب انقدر شدت این عشق دیوانه م کرده که دارم فکر میکنم میشه برم به کتابفروشی بزرگ شهرمون بگم که من یه روز در هفته به صورت افتخاری میام تو بخش کودک و نوجوان مشاورِ کتاب میشم به شرط اینکه شمام بذارید هر کتابی خواستم همون موقع بخونم! :((

که خب وقت نمیکنم برای همچین کاری! ولی کاش بهم مجوز بدن هر وقت که وقت داشتم پاشم برم اونجا بیتوته کنم و کتاب بخونم و معرفی کنم ! :(

آره دیگه .. خدایا من رو به راه راست هدایت کن.. و کمک کن خوابم ببره و شب خواب کتابای نوجوان رو ببینم :) + و صبح بیدار بشم برای ترجمه!


پ.ن: نمیشه من ارشد هم ادبیات کودک و نوجوان بخونم هم روانشناسی؟ :|

۰ نظر

از آخر مجلس

من یه مدت خیلی جدی از این فاز ها برداشته بودم که " واقعا چه لزومی داره این همه روضه و هیئت و دسته؟ بشینید کتاب بخونید به جاش! کتاب بنویسید براش!"

ولی الان هر روز بیشتر و بیشتر و بیشتر از دیروز هدف و دغدغه و آرزوم اینه که خدا به من توفیق برگزاری هیئت اهل بیت رو بده! حتی شده یه بار تو عمرم! همین...


پ.ن: این شب ها و روزها عمیقا از خدا بخوایم که خودمون و نسل مون رو از اهل بیت(ع) و مجالسشون جدا نکنه! هیئتی باشیم و هیئتی بمیریم! الی یوم القیامه..


+ کاش در آینده نزدیک ایده هام درباره یه هیئت مطلوب رو مکتوب کنم. ایشالا!

۲ نظر

الان اینجا چلچراغی روشن است :)

امروز یه اتفاق خیلی خوب افتاد و دو تا خبر خیلی خوب شنیدم که روزم رو ساخت :)


اتفاق خوب این بود که .. جلسه داشتم مدرسه، بعد از جلسه دیدم خانوم پرورشی داره تک و تنها مدرسه رو سیاه پوش میکنه، خیلی خیلی دلم میخواست یه جایی رو سیاه پوش کنم! گفتم من چهل دقیقه وقت دارم! میشه کمکتون کنم؟ گفتم الان میگه نه بفرمایید منزل و اینا! یدفه چشماش درخشید! گفت جدی میگی؟ 

همین دیگه مدرسه مون رو سیاه پوش کردیم یکم :) من به این اتفاقا میگم رزق لا یحتسب! ایشالا تو زندگیامون زیاد شه این رزق ها..


خبر خوب اولم اینه که گفتن روز اول مهر داریم با بچه ها میریم کوه! اونجا ناهار میخوریم!  وااااااای :)))))

خبر خوب دومم اینکه مدرسه فرهنگ اولین مدرسه ش در این شهر رو تاسیس کرده و امسال اولین سال کارشه! البته فعلا فقط پایه هفتم و دهم اونم دخترونه! (چرا بقیه پایه ها رو نداره؟ احتمالا چون میخوان بچه های یه دوره رو از اول دوره باشون کار کنن! تا آخر دوره و مقطعشون!) 

ولی به هر حال از شنیدن خبرش در پوست خودم نمیگنجیدم! دلم میخواست دخترمو بذارم فرهنگ، ولی متاسفانه دخترم ایران نیست :دی

 امیدوارم به زودی مدرسه پسرونه و بقیه مقاطع رو هم تاسیس کنن! جاشون حقیقتا اینجا خیلی خیلی خالیه! 

[ خدا که خیلی باحاله ! یدفه .. مثلا.. شاید.. یه روزی .. من معلم فرهنگ شدم مثلا! آرزو بر جوانان و اینا .. ]


خداروشکر دیگه.. همین !


۱ نظر
لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان