از آخر مجلس

من یه مدت خیلی جدی از این فاز ها برداشته بودم که " واقعا چه لزومی داره این همه روضه و هیئت و دسته؟ بشینید کتاب بخونید به جاش! کتاب بنویسید براش!"

ولی الان هر روز بیشتر و بیشتر و بیشتر از دیروز هدف و دغدغه و آرزوم اینه که خدا به من توفیق برگزاری هیئت اهل بیت رو بده! حتی شده یه بار تو عمرم! همین...


پ.ن: این شب ها و روزها عمیقا از خدا بخوایم که خودمون و نسل مون رو از اهل بیت(ع) و مجالسشون جدا نکنه! هیئتی باشیم و هیئتی بمیریم! الی یوم القیامه..


+ کاش در آینده نزدیک ایده هام درباره یه هیئت مطلوب رو مکتوب کنم. ایشالا!

۲ نظر

الان اینجا چلچراغی روشن است :)

امروز یه اتفاق خیلی خوب افتاد و دو تا خبر خیلی خوب شنیدم که روزم رو ساخت :)


اتفاق خوب این بود که .. جلسه داشتم مدرسه، بعد از جلسه دیدم خانوم پرورشی داره تک و تنها مدرسه رو سیاه پوش میکنه، خیلی خیلی دلم میخواست یه جایی رو سیاه پوش کنم! گفتم من چهل دقیقه وقت دارم! میشه کمکتون کنم؟ گفتم الان میگه نه بفرمایید منزل و اینا! یدفه چشماش درخشید! گفت جدی میگی؟ 

همین دیگه مدرسه مون رو سیاه پوش کردیم یکم :) من به این اتفاقا میگم رزق لا یحتسب! ایشالا تو زندگیامون زیاد شه این رزق ها..


خبر خوب اولم اینه که گفتن روز اول مهر داریم با بچه ها میریم کوه! اونجا ناهار میخوریم!  وااااااای :)))))

خبر خوب دومم اینکه مدرسه فرهنگ اولین مدرسه ش در این شهر رو تاسیس کرده و امسال اولین سال کارشه! البته فعلا فقط پایه هفتم و دهم اونم دخترونه! (چرا بقیه پایه ها رو نداره؟ احتمالا چون میخوان بچه های یه دوره رو از اول دوره باشون کار کنن! تا آخر دوره و مقطعشون!) 

ولی به هر حال از شنیدن خبرش در پوست خودم نمیگنجیدم! دلم میخواست دخترمو بذارم فرهنگ، ولی متاسفانه دخترم ایران نیست :دی

 امیدوارم به زودی مدرسه پسرونه و بقیه مقاطع رو هم تاسیس کنن! جاشون حقیقتا اینجا خیلی خیلی خالیه! 

[ خدا که خیلی باحاله ! یدفه .. مثلا.. شاید.. یه روزی .. من معلم فرهنگ شدم مثلا! آرزو بر جوانان و اینا .. ]


خداروشکر دیگه.. همین !


۱ نظر

رویای نیمه شب

آخرشم من دم کنکور ارشد یه تصمیم ناگهانی جذاب میگیرم! میدونم..

مثلا میرم کنکور ادبیات میدم گرایش کودک و نوجوان.. انتخاب اولمم میزنم دانشگاهِ شیراز! :) 

به مدت دو سال هوا و شعر و ادب و زیبایی و بهارنارنج استنشاق میکنم بعد بر میگردم به مامِ کویرگونِ وطن.. 

۰ نظر

از آرزوهایم

عید غدیر یه جشن بزرگ خفن بگیرم ، ناهارم بدم :)



پ.ن: خفن بودن لزوما به معنای بریز و بپاش نیست! میشه با با نو پنیرم خفن بود مثلا! بستگی داره..

ولی خب نه اینطور که دوستا و آشناهای خودم باشن فقط! یا مثلا بخوام یه جایی مراسم بگیرم که هزار نفر دیگه م دارن مراسم میگیرن!

باید جاهایی باشه که نیاز دارن به شادی و هیچکی حواسش بهشون نیست.. کودکان کار ، زنان زندانی، یا کمپ های ترک اعتیاد زنان، اصلا آسایشگاه روانی.. محله های فقیرنشین.. یه همچین جاهایی!

ولی به صورت کلی مهمونی ها و دورهمی های سالانه یا ماهانه تون رو متقارن کنید با روزهای خوب خدا! یه برکت خوبی میگیره رفاقت ها و روابط فامیلیتون! یا اینکه به جای اینکه برید خونه ی هم دیگه و فقط هم رو نگاه کنید یا مردا شروع کنن چرت و پرت گفتن و خانوم ها به غیبت کردن و حرف های خاله زنکی پاشید دورهمی یه سری اقدامات فرهنگی _ اجتماعی راه بندازید! مثلا همین پروژه عید غدیر یا اصلا پروژه ساختن یه مستند.. هر چی! هر چی که غایت داشته باشه! این نوع ملاقات ها میشه با یه تیر چند نشون :)

۰ نظر

از آرزوهایم

یه کتاب بنویسم که فاطمه متاله تصویرگرش باشه!

۰ نظر
لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان