nothing else

شاید دیگه لازم باشه یه اتاقک هایی در سطح شهر بذاریم که توش دوتا صندلی باشه که رو یکیش همیشه یه نفر با لبخند نشسته..

هر وقت نیاز داشتیم میرفتیم اونجا، شروع میکردیم حرف میزدیم، حرف میزدیم، حرف میزدیم، اون هم فقط میشنید و میگفت اوهوم! آره.. واقعا؟ درسته..

نه نصیحت میکرد، نه حرفای روانشناسانه تحویلمون میداد، نه چیزایی که میدونیم رو مثل همه مردم تو گوشمون میخوند، نه منبر میرفت نه هیچی!

فقط و فقط میشنیدمون!

گاهی تنها دوای درد آدما همینه که "بگن" و "شنیده بشن" .. نه چیز دیگه ای!

۲ نظر

برایِ رنج هایِ نیامده ات

هدا عزیزِ دلم!

با اشک برایت می‌نویسم که بدانی دنیا همیشه لبخند آور نیست، گاهی تلخ میشود، تلخ و آزارنده، گاهی قلب کوچکت را توی مشتش فشار میدهد، گاهی آنقدر مچاله ات میکند که دور از چشم من بروی توی اتاق و سعی کنی صدای هق هق هایت را به حدی پایین بیاوری که فقط خودت بشنوی و آن میان فکر کنی نکند این همه آرام کردن صدای گریه های بلند خفه ات کند.‌ ( بلند گریه کن مادر! خب؟ من باید بفهمم! خدا شانه های من را برای پناه دادن به اشک های تو آفریده .. )

امید قلبم! نمیدانم رنجی که دنیا قرار است تو را با آن بزرگ کند چیست؟ هدا .. چه چیزی قرار است برایِ تو بشود یک رنج، یک ابتلاء ، یک چیزِ سختِ گریه انداز؟

هر چه هست ، جانِ مادر، بدان که آن رنجِ من نیز هست .. حتی _کسی چه میداند_ اگر اسباب رنج‌ت من باشم ، باز هم خودم باعث رنج خودم هستم که تو را این چنین آزرده ام دختر!

هدا! از هر نصیحت و حرف امیدوار کننده ای سیرم! نه دلم میخواهد از فواید رنجی که میبریم بنویسم نه از سختی هایش! ول کن نصیحت ها را! سخت است دیگر.. دروغ که نداریم. سخت است.

فقط آمدم بگویم عزیزِ دلم! آدم در این زندگی گاهی به نقطه ای میرسد که خسته از تمام حرف های امیدبخش و نصیحت ها و تواصی به صبر ، فقط دلش میخواهد گریه کند، یک گریه ی بی انتها، برای رنجِ بی التیام! آدم گاهی به این نقطه میرسد ، فقط میخواستم اگر به آن رسیدی دست و پایت را گم نکنی و فکر نکنی آنروز آخرین روزِ دنیاست. روز لبخند های تو نیز میرسد . آخ! مادر به فدایِ آن لبخند هات ! :)


پ.ن: بچه ها! نگران نشید . چیزِ خاصی نشده :) همون همیشگی! ممنون که دعامون میکنید.

۰ نظر

الحمدلله علی کل حال

یجور بامزه ای شده که تا میام به قشنگیای زندگیم فکر کنم و بگم خداروشکر چه قدر زندگیم خوب و دوست داشتنیه همون لحظات یه اتفاقی میفته که این شکلی میشم:

 :|


ولی از رو نمیرم و بازم میگم خداروشکر چه زندگی فانی برام تدارک دیدی که حوصله م سر نره :)

۰ نظر

اضافه وزن

آدمی برای جان و دلِ سالم به در بردن از آنچه در روز می‌بیند و می‌خواند و می‌شنود، باید پناه ببرد به شب، به پناهگاهِ عمیقِ بنا شده ی خدا در شب.


پ.ن: خدایا! از اینکه برای زندگیم برنامه های بزرگی داره که میخوای هم زمان با اونها من هم بزرگ بشم، ازت ممنونم.. اینه رازِ غم ها و سختی هایی که باید در هر دوره از زندگیم پاس کنم شاید. نه؟ :)


+ چقدر این روزها سنگینه.. سنگین.. بد نیست، اصلا بد نیست.. فقط سنگینه! انگار زمان و مکان و اشیاء و حتی مولکول های هوا وزن چهار برابری پیدا کرده باشن..

۰ نظر

هر چه تبر زدی مرا، زخم نشد جوانه شد

خدا رو ابتلائات و امتحاناتِ بنده هاش خیلی حساسه. یعنی من به عینه دیدم که چقدر خدا روی واکنش انسان ها به این قضیه حساسه! 


ابتلائات و اتفاقاتی که افتادنش اصلا اصلا دستِ ما نبوده و ما کاملا بی اختیار در این موقعیت قرار گرفتیم.. مثلا آدمی که به دلیل تصادف در بچگیش یه آسیبی دیده، آدمی که یه بیماری ای رو داره، آدمی که مثلا پدرش معتاده، آدمی که در خانواده شون یه بیمار وجود داره، اصلا ژن یه بیماری در خانواده شون زیاده، آدمی که لکنت زبان داره، آدمی که یکی از والدینش فوت شدن، جدا شدن، آدمی که در فقر به دنیا اومده، یا اصلا در ناز و نعمت فراوان به دنیا اومده، اینا همش ابتلائه..

افتادن هیچ کدوم دستِ خودش نبوده.. واقعا نبوده! و ما انسان ها نباید انقدر گاو باشیم که این اتفاقات رو دست مایه تمسخر یا شکست دلِ اونها قرار بدیم‌. 

میتونیم و حق داریم که انتخاب کنیم و خودمون رو مرور کنیم که با وجودِ این شرایطِ سختِ موجود میتونیم کنار اون آدم بمونیم بدونِ اینکه نگاه تحقیر آمیز، شماتت بار، ناراضی، ترحم انگیز بهش داشته باشیم یا نه؟  [ محک انسانیت آدما یه همچین چیزاییه ]

اگه "آره" واقعا باید با تقوا و محکم بریم جلو و مرهم باشیم، نه یه زخمِ تازه رو قبلی ها..

اگه "نه" باید با محترمانه ترین و محتاطانه ترین حالت ممکن بگیم که ما متاسفانه انقدر بزرگ و وسیع نیستیم که ظرفیت این ابتلاء قشنگ شما رو داشته باشیم. البته اینطوری هم نباید بگین. باید یه کلمات هوشمندانه ای به کار بگیرین و دور بشید و واقعا قلبا هم بدونید که اون انسان هیچی از شما کمتر نداره.. هیچی! بلکه انقدر بزرگه که شما نمیتونید بفهمید. :) اصلا به مخیله تون هم نمیرسه چقدر..


خدایا! من میدونم که چقدر روی رنج بنده هات حساسی و چقدر بنده هایِ قشنگِ رنج کشیده ت نور چشم و عزیز دلت هستن، و کسی نگاه چپ بهشون کنه ناراحت میشی.. خدایا! لطفا بهمون ظرفیت بده و کمک کن گاو نباشیم. دور از محضر گاو :(



پ.ن: خدایا! بی همگان داره خیلی جالب تر و عجیب تر از چیزی که من فکر میکردم رقم میخوره.. خدایا تو بهترین قصه نویس دنیا و آخرتی.. دمت گرم. 

خدایا لطفا ظرفیت پذیرش خیر ت رو به ما بده. ما هم به خیرِ تو عمیقا محتاجیم، هم به ظرفیتِ پذیرشِ خیرِ تو .. 



۳ نظر

نمایش صبحگاهی :)

درسته که بیداری بین الطلوعین توفیق اجباری زندگی من بود، ولی خب هی همش فکر میکنم ضرری که فشار روانی ش داره برام بیشتره یا فایده ای که بیداریش؟ 

غم های مسافر

یه خانومی تو اتوبوس کنارم نشسته بودن، داشتن با تلفن حرف میزدن.. با حالِ زار..
میگفتن که : وقتی از سونوگرافی اومدیم و فهمید بچه افتاده خیلی خوشحال شد، گفت اصن دعایِ من بود که افتاد، نه خودتو میخوام نه بچه ت رو .. دیگه هم نه پول دوا درمونت رو میدم، نه خورد و خوراک نه هیچی.. منم پاشدم وسایلم رو جمع کردم رفتم خونه مامانِ خودش که پس فردا برام حرفی در نیاد.. تو فکر میکنی من الان زنده م؟ نه.. از همون شبی که بچه م رفت من مردم.. این پنج روزه شدم یه مرده ی متحرک .. من خیلی وقته به آخر خط رسیدم.. نه.. تو اصن نمیفهمی من چی میگم.. چطور میتونم با کسی که از مرگ بچه ش شاد میشه زندگی کنم؟ با یه روحِ بیمار.. انقدر بیمار.. خودم وقتی حالم بهتر شد چرخ خیاطی م رو راه میندازم کار میکنم که زیر دین این آدم نباشم!


پ.ن: خب میدونم که یه قضیه رو باید از دو طرف شنید تا قضاوتش کرد.. ولی خب بازم چقدر دردناک بود.. :( وقتی داشت از اتوبوس پیاده بشه نگاهش کردم .. چهره ش رنگ و رو پریده بود.. و ناامیدی و بی پناهی تو چشم هاش موج میزد .. 
از دیروز که دیدمش همش دارم به این فکر میکنم که چرا؟ چی میشه ما آدما اینطور میشیم و اینکه من اگه جای اون خانوم بودم چکار میکردم؟ من اگه به کجا برسم میگم رسیدم به آخر خط؟ یعنی با چنین شرایطی هم همچنان به این معتقد میمونم که " برای مومن هیچ بن بستی وجود نداره"؟ 


بیاید برای خانومه دعا کنیم که درهای رحمت و امید به روی زندگیشون باز بشه.. 




۰ نظر

خب حالا که نمیاین پیک نیک بریم مشهد؟ :/

یه دوستی دارم حالش ناخوشه، خیلی.. خیلی فشار عصبی روشه سر قضیه ازدواجش با کسی که دوس داره و خب مثلِ همیشه مخالفت خانواده! :(

بعد من خیلی سر خوش و بی مقدمه بهش پیام دادم: " شما زغال دارین بیارین؟ من جوجه ها رو خوابوندم تو زعفرون و پیاز و آبلیمو طعم بگیره، الان دیدم زغالمون تموم شده .. توپ والیبال بیارم بازی میکنن به نظرت ؟ :) "


الکی مثلا همه چی درست شده و ما فردا میخوایم بریم پیک نیک چهار نفره! 

خب میدونم خیلی اسکلانه و ردّی بود پیامم ، ولی جدی احساس کردم دلش نیاز به التیام داره، حتی اگه تخیلی باشه، حتی اگه کوتاه باشه، حتی اگه دو ثانیه باشه، حتی اگه هیچ وقت به واقعیت نپیونده! بازم همینکه یکمی لبخند بنشونه رو لبمون و بگیم : " آره خب میگذره این روزا.. روزای خوش هم میاد. " به اندازه کافی خوب نیست؟

لکن نمیدونم دوستم چرا هیچ ری اکشنی به این پیام دیوانه وارم نشون نداد؟ :| :) من اگه یکی بهم پیام بده " شما زغال دارین بیارین برا فردا؟ " در بدترین شرایط روحی ام کلی میخندم و خدا رو بابت دوست خلم شکر میکردم. اما الان مثل اینکه تیرم به سنگ خورد :| :( با این خلاقیتام!


بعدا نوشت: نوشته " کاش خبرِ خوبی داشتی واقعا.. " خدایا ! میشه یه خبرِ خوب بفرستی؟ .. خدایا جوجه هام رو دستم موند که! خدایا ولی مرسی که خل آفریدیم :)

۰ نظر

^_^


غصه نخور دیوونه

کی دیده شب بمونه؟ :)

۰ نظر

چقدر تا انفجار این بمب ساعتی مونده؟

گاهی چه مرزِ کمرنگیه بین حماقت و فداکاری!


پ.ن: خدایا من رو نامرد نخواه! ضعیف هم.

لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان