...

داشتم از جلوی تلوزیون رد میشدم، یه دیالوگی شنیدم ، جالب بود، میگفت:

" خدا همه ی بنده هاش رو محکم گرفته تو بغلش، مثل مادری که بچه هاش رو. بعضی بچه ها خیلی تپلی و با نمکن، خدا میاد لپشون رو میکشه از روی محبت ، اینا جیغ و دادشون میره هوا! نمیدونن مامانه از روی محبت لپشون رو کشیده! "



خدایا! ما که مثل بنده های لپ دارِ قشنگت نیستیم! ولی احساس میکنم استخونای صورتم دیگه خیلی درد گرفته از اظهار محبت های مهربانانه ت، میشه یه مدت فقط بغل؟ :(

۰ نظر

و لا تخافی و لا تحزنی :)

ببین دخترم! دو تا راه بیشتر پیش رو نداری، یا بشینی تا جایی که راه داره فکر کنی و غصه بخوری تا سیاه و کبود و تلف بشی، یا اینکه یه توکلِ مشتیِ درست و حسابی داشته باشی و یه توسل خیلی قشنگ و بقیه ش رو با لبخند بسپاری به خدا...

مثل مادر موسی که سپرد .. سپرد یعنی واقعا سپرد!

هی وسطش نرفت خودش رو پرت کنه تو رود نیل، با لباسای خیس، درِ صندوق رو باز کنه ببینه جگرگوشه ش چطوره! خیلی سنگین رنگین رفت تو خونه ش کاراشو کرد، غذاشو بار گذاشت، نگرانم نبود، چون خدا بهش گفته بود : انّا رادّوه الیک :)

امیدوارم این رو متوجه بشی که خدای تو همون خدایِ مادر موسا ست، بسپار.. بسپار که وظیفه ی تو الان همین سپردنه.. همین، فقط همین..

۰ نظر

حال ما را خراب میخواهی؟

خدایا!

با دیدن و خوندن بعضی چیزا به قلبم اجازه ی تیکه تیکه شدن بده! 

نمیگم آرومش کن ولی مواخذه ش نکن برای سوختن و جراحتش لطفا! فقط همین..



ب.ن: نذار یادم بره چقدر حکیم و بزرگ و مهربون و قشنگ و پشت و پناهی عزیز دلم..

حالِ ما را خراب نخواه حضرت حق! ما رو "رضا برضائک " و "تسلیما لامرک" قرار بده!

آلبالا

یکی از سوالات بزرگ ذهنیم اینه که :

 تو "امتحانِ خدا" تو زندگی من هستی یا "عقوبتِ خدا" ؟

۱ نظر

ثَبِّت قلبی

یه وقت هایی بزرگ ترین ابتلائات زندگیمون به دست آدم هایی رقم میخوره که بیشتر از همه آدم های دنیا دوستشون داریم!

اصلا چون انقدر دوستشون داریم و انقدر بهمون نزدیکن همه چیز به طرز وحشتناکی سخت میشه ..


پ.ن: خدایا کمک کن محکم وایسیم.. خیلی محکم..

۱ نظر

بادکنک بر مزار

امروز یه سر کوچیک رفتم گلزار! تو قسمت اموات دیدم کنار یه قبری یه چادر زدن توش هم با کلی بادکنک رنگی رنگی تزئین شده.. موکت انداختن با کلی خوراکی و شیرینی! رفتم جلوتر دیدم عکس یه پسر جوون بیست ساله ست، دورادور میشناختیمشون.. همین دو_سه هفته پیش به رحمت خدا رفتن..سرطان مغز استخوان داشتن فکر کنم و پیوند هم زدن ولی خوب نشدن! روم نشد جلو تر برم ولی فکر کنم تولد پسرشون بود امروز..

ببین میم! دنیا همینقدر کوتاه و هالک و عجیب و سخته .. شاید همون روز تولدمون نوبت رفتنمون باشه! ارزش حرص خوردن و خیلی چیزارو نداره :)


+ بی زحمت برای این جوانِ سیدِ تازه متولد شده فاتحه بخونید اگه زحمتی نیست!


" و کفی بالموت واعظا " .. حقیقتا..



پ.ن: واقعا وقتی برای همچین مصیبتی و در همچین شرایط تلخی تولد میگیرن برای مرحوم تاثیری توی آروم شدنشون داره یعنی؟ احساس میکنم بدتر دارن جگر خودشون رو خون میکنن.. نمیدونم :(

دعا کنید خدا هر روز و هر لحظه بهمون صبر بده.. صبرِ جمیل! نه صبر با جزع و فزع! ایشالا..

ولی! بیاید وصیت کنیم اولین تولدِ بعد از مرگمون به جای نصب بادکنک قرمز بالای قبرمون برامون یکار قشنگی کنن! مثلا شیرینی ببرن پخش کنن بین بچه های یتیم.. یا یچیزی که موندگارتر باشه .. فرهنگی هنری باشه! نمیدونم چی هنوز! الان به فکرش افتادم. ولی بذارید دغدغه هاتون بعد از مرگ هم یطوری اجرایی بشه :)



۰ نظر

شبیه اینکه یک وزنه هشت هزار کیلویی را از صبح تا شب بالای سرتان نگه دارید

از یک جایی به بعد جمعه شد دشوارترین روز هفته، آنقدر دشوار که از غروب چهارشنبه فکر کردن به آمدنش جان را مشوش میکرد.

جمعه و هر روز تعطیل دیگرِ ما باید به شادی میگذشت، نه به فرسایش روح، نه به بغض های گلوگیر، نه به لحظه شماری برای هر چه زودتر به انتهای شب رسیدن..

لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان