رساله ای در باب هستی و نیستی پدیده های چشم و نظر و آه :))

امروز بعد از اینکه تو مدرسه انثدر بد خوردم زمین و تازه دردهاش داره خودش رو نشون میده.. کلا احساس میکردم عالم هستی میخواد یه بلایی سرم بیاره که دارم با دعا و آیت الکرسی از خودم دورش میکنم.. 

مثلا در کلاس رو که اومدم ببینم دستم یه طور بدی پیچ خورد، یا مثلا تاکسی ای که سوار شدم راننده میگفت داره از شدت خواب چرتش میگیره و معذرت خواهی کرد و پیاده شد و رفت آب ریخت رو سر و کله ش.. و من واقعا دلم میخواست پیاده بشم از ماشینش!

بعد دیگه احساس کردم دعاهای خودم کافی نیست، به مادرم پیام دادم که برام دعا کنه، اگه بلایی داره دور و برم میپلکه دور بشه.. 

حالا اومدم خونه و مامان میگن که: هی بهت میگم انقدر به ملت نگو که معلم شدی .. و انقدرم هر بار با تیپ و قیافه جدید نرو مدرسه.. مردم چشم میزنن.. :|

خب مدرسه که.. واقعا آدم باید خوب بره! مخصوصا مدرسه دخترونه و مخصوصا تر قشر نوجوان.. که بعدا درباره پوشش در مدرسه مینویسم! ضمنا بچه های ما واقعا قشر متوسط به بالای شهر حساب میشن و قطعا من برم جهادی این مدلی نمیپوشم چون حسرت میخورن! و خب از معلمی گفتن.. جدی نمیتونم وقتی میگن چه خبر؟ نگم معلم شدم! چون به نظرم مهم ترین و خوشحال کننده ترین خبر این روزامه..

وای.. یکی از پدیده هایی که هیچ فهم و درکی ازش ندارم و برای همین قبولش هم نکردم همین چشم زدنه! یعنی چی مردم چشم میزنن؟ یعنی مثلا میگن " این معلم شده تو سن کم یا این با لباسای متنوع میاد مدرسه " بعد این افکار باعث میشه من یه بلایی سرم بیاد؟ نمیدونم ولی اصلا با منطق من و گزاره های دینیم که به عدل خدا مربوط میشه جور در نمیاد! ینی خدا یه سیستمی تعبیه کرده که نگاه مردم به تو و موقعیت تو مثل تیری از تیرهای شیطان بهت اصابت میکنه و بیچاره میشی؟ :/ برام قابل هضم نیست..

از اون طرف ولی به تاثیر "آه" یا "حسرت" انسان ها تو زندگیم خیلی معتقدم، خیلی خیلی! مثلا حواسم رو سعی میکنم جمع کنم که اگه چیزی داشتم که مثلا خیلی خاص بود یا به یه موقعیتی رسیدم که دیگران نمیتونن یا به سختی میتونن بهش برسن جارش نزنم، که کسی احساس کمبود و حسرت نکنه تو زندگیش و "آه" نکشه.. 

چون خدا روی آهِ بنده هاش حساسه خیلی خیلی.. 

[ یه بخشی بود تو کتابِ منِ او، که مریم حاج فتاح اینا میره برای دخترای مدرسه لیسک میخره و جلوی مغازه محلشون که فکر کنم اسمش دریانی بود بینشون پخش میکنه و دل مغازه دارشون میشکنه و آه میکشه.. اونجا امیرخانی این آه رو یه طور قشنگی توصیف میکنه و میگه که رفت نشست روی سرتاسر خونه و ..  ] 

و من واقعا به نقشِ آه در ابعاد بسیار زیادی از زندگی بشر معتقدم! ولی چشم و نظر آخه؟ :| چرا نگاه حسودانه و منفی یک آدم باید زندگیمون رو دچار آسیب کنه؟ یا اینکه اصلا ما سبکمون رو به خاطر اینکه مبادا ملت چشم بزنن تغییر بدیم :/ یکمم حس میکنم بی احترامی و نگاه منفی و سوء ظن داشتن به انسان ها حساب نمیشه؟


به هر جهت میخواستم بگم من که معلم نیستم ملت بزرگوار! :|


+ ولی صدقه و به خصوص" مداومت" بر صدقه مادی و معنوی خیلی خوب و مهمه.. خیلی! 


۱ نظر

از اینجا که منم!

قبل ترها بعضی از آشناهای خانوادگی مان که که معلم بودند، بعد از اینکه از آینده شغلی که دوست داشتم داشته باشم میپرسیدند، یا همانطور که نشسته بودیم خیلی بی مقدمه میگفتند: ولی معلم شو.. معلمی بهترین شغله برایِ زن!

من نسبت به این جمله به شدت گارد داشتم. هنوز هم به ابعادی از آن تقریبا گارد دارم اما الان از اینجا که ایستاده ام میتوانم بفهمم چرا بی ربط و با ربط و مداوم این جمله را تکرار میکردند.

من از یک راه طی شده با شما سخن میگویم! :)) خیلی شهید آوینی وار!

اما بدون شوخی! تا به حال بین چیزهایی که زندگی و فکر و ذکر و وقتم را با آنها پر کردم و موقعیت هایی که در آن قرار گرفتم هیچ وقت انقدر آرام و مطمئن نبودم!

در جلسات و اردوهای شعر، وسط نوشتن فیلمنامه ، سر کلاس های دانشگاه که برایش جنگیدم ، و همه چیزهایی که بسیار بسیار دوستشان داشته ام ، بارها و بارها و بارها موقعیت هایی پیش آمده که از خودم پرسیدم: جای تو واقعا اینجاست؟

و هیچ وقت نتوانستم با اطمینان و آرامشِ کامل بگویم: بله! اینجاست!

معلم بودن اولین موقعیتی است که وقتی از خودم میپرسم : جایِ تو اینجاست؟ خیلی محکم به خودم جواب مثبت میدهم: بله دقیقا همین جاست!


چیزی که امروز از هویت و جنسیت و فطرت خودم به آن رسیده ام این است که : زن مربیِ جامعه است. مظهر "ربوبیت" خدا روی زمین.

از پروراندن جنین در وجودِ خود گرفته تا همه ی حرکات فرهنگی و اجتماعی خرد و کلان در عالم هستی.. همه و همه وقتی موجب آرامش و آسایش زن است که با صفت ربوبیت خداوند هم جهت و سازگار باشد.

در مرحله ی اول هم این "تربیت" باید برای شخص زن اتفاق بیافتد، یعنی تربیتِ خود..

بعد هم تربیت فرزندانخودِ آن زن هست که به هر امر فرهنگی و اجتماعی دیگری اولویت دارد، و "هیچ" حرکت فرهنگی ای هم موثر تر و بزرگ تر و شریف تر از "مادری کردن" برای زن نیست. نیست.. واقعا گشتم و نبود! ( من قبلا مادر بودن را یک تشریفات دست و پا گیر برای رشد و موثر بودن زن تصور میکردم.. که اشتباه بود!)

بعد از تربیت فرزندان هم نوبت به تربیت جامعه میرسد، تربیت جامعه با هر رشته و شغلی میتواند اتفاق بیفتد، اصلا بدون هیچ سواد و شغلی هم میتواند اتفاق بیفتد اما بعضی از موقعیت ها درصد بسیار بالایی با  این "ربوبیت" مطابق و هم جهت هستند. مثلا معلم بودن، مشاور بودن، در بعضی از زمینه ها محقق بودن، حتی نوشتن که میتواند روح ها را تربیت کند و هر چیزی از این سنخ.

(اینکه میگویم "بعد از" به معنی ترتیب زمانی نیست، منظور اولویت بندی است.. یعنی تربیت فرندان خود به تربیت فرزندان دیگران اولویت دارد و اینکه مادر اگر خودش را تربیت نکرده باشد هیچ وقت نمیتواند فرزندانش را هم به خوبی تربیت کند.)

مخلص کلام اینکه: معلمی برای زن یک فعالیت عبادی_سیاسی_فرهنگی_اجتماعی خیلی خیلی مناسب است. نه به این دلیل که زن باید درآمد داشته باشد (که به نظرم این گزاره اشتباه است) ، نه به این دلیل که در معلمی نسبت به شغل های دیگر با مردان کمتری در ارتباطیم، نه به این دلیل که تعطیلات قابل توجهی دارد.. بلکه چون با هویت و فطرت مقدس وجودِ زن مطابق و سازگار است.

پ.ن: گفتم فعالیت.. و نگفتم شغل! چون اصلا دوست ندارم به شکل یک عملِ اقتصادی به معلم بودن نگاه کنم، و به طور کلی به نظرم زن نباید دغدغه ی پول در آوردن داشته باشد، باید شعور و قدرت مدیریت اقتصادی داشته باشد، اما اینکه خودش به خاطر احتیاج خانواده یا حتی استقلال مالی مشغول به کار بشود به نظرم ظلم به شخص زن و خانواده زن و نسلی است که به دست آن زن پرورش پیدا میکنند. چه بسیار معلمانی که فقط به خاطر درآمد معلمی معلم شدند، نه به خاطر تربیت! مع الاسف!


الان اگه بهم بگن میخوای چه کاره بشی؟ میگم یه "مادر" که به نوشتن و کارهای تربیتی میپردازد.



{ فقط خدا میدونه چند سال دیگه چطور فکر میکنم. امیدوارم در جهت درست تر فکر کردن و عمل کردن باشم. }
۰ نظر

هوف!

برون ریزی احساسات منفی به خودی خود چیز خوبیه، آدم سبک میشه، اما این نحوه مواجهه آدمِ مقابله که باعث میشه آدم این احساس سبک بودن رو حفظ کنه یا ده برابر قبل احساس "غلط کردن" داشته باشه از اینکه گفته!

ولی باز هم این به شما بستگی داره که چطور این احساسات منفی تون رو برای اون آدم که خواسته یا ناخواسته موجب ایجاد این احساس منفی شده بیان میکنید؟ با کدوم لحن؟ با کدوم کلمات؟

البته بذارید بگم که بعضی آدما انقدر بی شعورن که با بهترین و منحصر به فردترین و شخصی سازی شده ترین لحن و کلمات هم که بگید نمیپذیرن و گارد میگیرن و شروع میکنن به پرخاشگری، البته از اون طرف هم داریم آدمایی رو که انقدر با درک و شعورن که بری به بدترین نحو احساساتت رو با جیغ و داد و فریاد سرشون خالی کنی و در کمال آرامش نگاهت کنن تا حرفت تموم شه و بعد با لبخند بپرسن: خب! آروم شدی؟ بازم چیزی هست بخوای بگی؟ البته که هر دوی این گروه از اقلیت هان و خیلی هم رو مخ و اعصاب خورد کنن! هر کدوم به نحوی! شاید براتون سوال پیش بیاد که گروه دوم چرا رو مخن؟ چون انقدر خوبن که آدم بهش احساس گناه دست میده! حس میکنه اونا پسر پیغمبرن و خودش شمر ذی الجوشن! دیگه قرار نیست جای جلاد و شهید هم عوض بشه :) اونی که حس بد داره شمایید!

داشتم میگفتم! اکثریت آدم ها یه قلق دارن که اگه متناسب با اون قلق باهاشون حرف بزنید خیلی خوب مکالمه بینتون پیش میره و مشکل حل میشه!

ولی مسئله اینه که من وقتی عصبانی ام دیگه زیاد نمیتونم به قلق آدما فکر کنم! شروع میکنم حرفام و احساساتم رو همون طور و با همون ریتم و کلماتی که تو سرم میچرخن مینویسم یا میگم (بیشتر مینویسم) !

و خب!

نتیجه به این صورته که طرف له میشه متاسفانه :| به قدری که مادر گرامی میگه پس کی میخوای این عادتِ بد رو که با نوشتن یه متن با بولدوزر از روی آدما رد میشی رو ترک کنی؟

خدایا! من واقعا میخوام ترک کنم، واقعا در تلاشم که اصلاح کنم این رفتار رو، اصلا تازگیا دو تا متن مینویسم برا هر مسئله ای، یکیش موقع عصبانیت، یکیش بعد آروم شدن فکر! پس من دارم تلاشم رو میکنم.. پس لطفا کمکم کن یکی از این روزها بلند نشم و نرم با این لحن بنویسم: حالم دیگه ازت به هم میخوره از بس که ... !


بعدانوشت: ولی آدمی که میاد میگه! با هر لحنی هم که بگه خیلی بهتر از آدمیه که نمیاد بگه! این یعنی شما برای آدم های دسته اول هنوز انقدر ارزش داشتید و براشون مهم بودید و هنوز ته دلشون میخواسته اون رابطه رو حفظ کنن که اومدن گفتن! داد زدن، ولی گفتن..

برای آدم های دسته دوم حتی ارزش وقت گذاشتن و داد زدن هم نداشتید، گذاشتن تو جهل خودتون بمونید! متاسفم!

۰ نظر

اضافه بار

من احساس میکنم که شبیه یه پازل خیلی بزرگه، یه پازل خیلی خیلی بزرگ با یه تعداد زیادی قطعه! مثلا به تعداد همه آدم هایی که روی زمین زندگی کردند و زندگی خواهند کرد. کار های رو زمین مونده ی دنیا رو میگم!
تو این حیات دو روزه ی دنیا هرکسی باید ببینه کدوم یکی از این قطعات پازل رو باید برداره و ببره بذاره سر جاش! یا اینکه بره سر کدوم قطعه رو کمک یه نفر دیگه بگیره و با هم بذارن سر جاش..

انقدر از ته دل غبطه میخورم به آدمایی که راه زندگیشون رو پیدا کردن و سفت و سخت همونجا رو چسبیدن و دارن از صبح تا شب کارشون رو میکنن و اونجا تبدیل میشن یه آدم کارآمد و متخصص و بی نظیر!

وضعیت اسف باری دارم، از شروع بیست سالگی م خیلی اسف بار تر شده. از چند گوشه ی پازل دارن من رو صدا میزنن و میگن ببین الان اینجا بهت نیاز داریم. واقعا هم اونجا به نیروی متخصص نیازه! که متاسفانه از کمی نیرو من رو صدا میزنن! مجبورن!

یکی از ویژگی های شخصیتیم اینه که من یه آدم کمال طلبم و دوست دارم وقتی وارد یه کاری میشم بترکونم! و واقعا اذیت میشم اگه هر روز توی اون کار پیشرفت نکنم یا درجا بزنم یا هی از خودم ضعف نشون بدم! یکی از ویژگی های شخصیتی دیگه م اینه که تنوع طلبم! دوست دارم همه ی کار های خوب و باحال دنیا رو تجربه کنم :) و خب این دوتا اصلا قابل جمع نیستن با هم دیگه! یعنی من یا باید تو همه چیز یه آدم متوسط باشم یا اینکه رو یه چیزی متمرکز شم و یه کار درست و حسابی انجام بدم.
و به شدت احساس میکنم ما امروز داریم از فقدان نیروی متخصص رنج میبریم. از بس که هممون به همه چیز یه نوک زدیم و رفتیم سراغ یه چیز دیگه! مثلا یه آدم مومن داریم که هم پزشکه، هم طلبه ست، هم کلاس سینما میذاره تو مدرسه اسلامی هنر، هم دستی بر آتش نویسندگی داره این ور و اون ور، هم یه حالت توریستی داره.. هممممه مدل کتابی هم مطالعه میکنه. ولی خب!تهش چی؟ کدوم قطعه از پازل رو صحیح و سالم میبره و مقصد میرسونه؟
من واقعا این چند وقت سعی کردم خودم رو از فضای شعر و فیلمنامه دور نگه دارم که متمرکز بشم روی نوشتن و معلمیم. حتی هیچ کدوم از رفرنس های دانشگاه رو هم که میخواستم تابستون بخونم نخوندم! و هی سعی کردم به مباحث تحول علوم انسانی و روانشناسی اسلامی هم فکر نکنم! یه تعداد زیادی دوره و اردوی خط امام و طرح ولایت و اندیشه ناب و این حرف هارو هم که واقعا بعضیاشون وسوسه انگیز بودن رد کردم! یکمی روحم آروم بود یکی دو ماه! نزدیک محرم آقا شده و دوباره کارا خودشون رو نشون دادن.. الان من میتونستم بشینم یه سری تیزر محرمی بنویسم، از اینا که وسط برنامه های تلوزین پخش میشه بچه ها شمع و چراغ و پرچم و این حرفا میارن آخرشم یه حدیث میگه! میتونستم تو گروه های شعر شعر شهرستان ادب مشغول نوشتن نوحه هایی باشم که تو هیئت های خیلی خوب مثل میثاق خونده میشن (که بنظرم ایده آل ترین حالت شاعری همین شاعر اهل بیت بودنه! مگر نه اتلاف هنر و عمره! با تجربه بش رسیدم. بعدا میگم ..) ، یا میتونستم بشینم پای طرح فیلمنامه سی دقیقه ایم که رهاش کردم و استاد اگه اسلام دست و پاش رو نبسته بود با من با اشد عقوبت رفتار میکرد! اونم تو موقعیتی که میبینم کارام چقدر به ساخته شدن نزدیکن!
الانم مسئله این نیست که وقت نمیکنم هم شعر بگم هم فیلمنامه بنویسم هم داستان هم به کارای مدرسه م برسم هم به رشته دانشگاهیم، چرا شاید برنامه ریزی کنم به همه ش برسم، ولی مسئله اصلا رسیدن یا نرسیدن نیست، مسئله اینه که هر کدوم یه دنیای جدای مخصوص به خودشون رو دارن که برای موفقیت شدن در اون دنیا باید کلی وقت گذاشت و انرژی فکری و روحی سوزوند و بدوبدو کرد! مثل معلمی که شاید به ظاهر هفته ای چند ساعت بیشتر وقتم رو نگیره ولی واقعا یه بخش زیادی از وقتم رو هنوز نیومده گرفته، انقدر که پشت صحنه ش کار میبره! :)
کاش یه دستگاه فتوکپی از آدما بود ، چندتا از خودم میزدم ، هر کدوم میرفتن یه جایی کار میکردن!

از ته دلم به هر کسی که کلی برای من وقت گذاشته و بهم کلی امید داشته و من امیدش رو ناامید کردم حق میدم! به مامان که میگه تو همش داری از این شاخه به اون شاخه میپری حق میدم! من به همه حق میدم ولی کاش اونام بهم حق بدن و درکم کنن که سراغ هر کدوم از این کارها رفتم دیدم جای من اینجا نیست!

خدایا! من واقعا از این حجم از اختیار داشتن خسته شدم! میشه یکم جبرت رو نشونم بدی؟ میشه مثلا از خواب بیدار شم ببینم یکی بهم میگه : وظیفه ی تو توی دنیا فلان کاره! فلان کتابارو باید بخونی، فلان فایل هارو باید بشنوی، فلان کلاس و اردو و مسافرت رو باید بری و با فلان آدم هم باید زندگی کنی! حرفم نباشه! همینه که هست!
خدایا! واقعا چرا فکر میکنی من تنهایی میتونم همه اینا رو خودم تشخیص بدم؟ نه واقعا درباره من اینطوری فکر میکنی؟ نمیتونم!  به وجود نازنین خودت قسم که نمیتونم و این حجم از تعلیق داره من رو فرسوده میکنه! دیدی که چقدر مشورت گرفتم و هر کسی یه چیزی گفت و نتیجه گیری رو گذاشت بر عهده خودم! دیدی که نتیجه گیریم ضعیفه!
یعنی ترجیح میدم از صبح تا شب ایستاده کار کنم و از خستگی به حال مرگ بیفتم ولی یک دقیقه هم از شدت سردرگمی زل نزنم به سقف! این سردرگی من رو خسته تر و عصبانی تر میکنه! خدایا! میدونی که من دو سال دیگه کنکور دارم و کم کم باید انتخاب کنم کدوم گرایش رو میخوام بخونم دیگه؟

یا کهفی حین تعیینی المذاهب.. ای پناه من! هنگامی که راه های گوناگون خسته ام میکند..
ببخشید! خیلی غر زدم! ولی میدونم که توام دوست نداری عمر من اینطوری تلف بشه.. دوست نداری شارژم الکی الکی تموم بشه! لطف کن یه طوری بهم بفهمون باید چه کار کنم! الان از اول بیست سالگی تنها و تنها چیز جدی ای که فهمیدم اینه که دوست دارم زمینه کاریم کودک و نوجوان باشه و به خصوص نوجوان! ( اگه اینو اشتباه نفهمیده باشم!) ولی هنوز اصلا نمیدونم با این نوجوانان عزیز و گرامی باید از چه مسیری وارد کار بشم! از مسیر ادبیات؟ از مسیر مشاوره؟ از مسیر فیلم و سینما؟ از مسیر معلمی؟ از مسیر کار کردن رو مامان باباهاشون؟
واقعا احساس میکنم بهترین روزای زندگیم رو دارم از دست میدم با این تجربه ها! میخوام آخرش بشم مث امین حیایی تو فیلم شعله ور که فکر میکنه هیچی نشده!
خدایا! بیا بهم قول بدیم که دیگه حداکثر تا آخر بیست سالگی راهم مشخص بشه! باشه؟

خدایا! خدایا!
فقط همین یکی رو میگم و دیگه میرم! قول!
خیلی دوستت دارم! خیلی! خیلی! اصلا خیییییییلی! و این همه نقش میزنم از جهت رضای تو! بذار که نقشام قشنگ ترین باشه.
یا علی :)


پ.ن: ما تو خونمون یه فنچ داریم! که شبا ساکت میشه و روزها صدا میکنه! هر وقت نیاز به تمرکز دارم  میرم یه پارچه میندازم روش که فکر کنه شب شده و صدا نکنه! اینستاگرام برا من مثل این فنچه ست! هر وقت سردرگم میشم و نیاز به تمرکز دارم حذفش میکنم! چون طیف متنوع آدمای اونجا که هر کدوم یادآور یکی از تیکه های پازله من رو سردرگم تر میکنه!یا حجم زیاد مطالب بیخودش خیلی وقتم رو میگیره!  الان ملت میگن خب ملوم نیست با خودش چند چنده که هی میره و میاد؟ :/
کاش خودشون فیلترش کنن چند وقت!

پ.ن 2 : جا داره آدم این ذکر رو روزی هزار بار بگه: اللهم شغلنی بما خلقتنی له! یعنی خدایا من رو مشغول همون کاری کن که من رو برای اون آفریدی! لطفا!

پ.ن 3: اگه تا اینجاش رو خوندید!جا داره بگم خداقوت! دعا کنیم برای هم این ایام... دمتون گرم !

بعدانوشت : همین الان پیام داده چه کمکی از دستت بر میاد برا ورودی جدید های دانشگاه!؟ ( استیکر ضجه و زاری و کوبیدن سر به دیوار!)
۰ نظر

در دوردستِ درون

وقت هایی که صبحانه نمیخورم یا به خاطر تنبلی بیش از حد روزه ی بی سحری میگیرم ، مامان بیشتر از همیشه از دستم عصبانی میشود، هر چقدر هم برایش قسم میخورم که تا خودِ ناهار یا افطار گرسنه ام نشده قانع نمیشود. وقت هایی که خوابم به هم میریزد و مثلا تا ساعت سه بیدار میمانم هم اگر بفهمد خیلی ناراحت میشود، حتی اگر بگویم که خوبم و احساس خستگی نمیکنم.
مامان از ته دل معتقد است این کار اشتباه است، میگوید داری از منابع انرژی ذخیره شده بدنت استفاده میکنی، از پروتئین و کلسیم و گلوکز و هر منبعی که خدا برایت ذخیره گذاشته. میگوید جوانی که نمیفهمی! جوانی که حس نمیکنی! داری تحلیل میروی و حالی ات نیست. سی سالت که شد و دو تا بچه که خدا گذاشت در دامنت و انواع و اقسام دردهای عالم به سمتت هجوم آورد میفهمی چه خیانتی کرده ای در حق خودت! تصدیق حرف های مادرم را از خیلی ها شنیده ام.. مخصوصا از مادر ها.. آن ها هم معتقدند نباید انقدر ضعیف شوی که از پا در بیایی و الان حالی ات نیست و از همین حرف ها..

حرفشان را تجربه نکرده قبول میکنم اما کاش این را هم میگفتند که اگر تکلیفت را با مسائل بنیادین فکری ات مشخص نکنی ، یک جایی حوالی سی_ چهل سالگی همه ی بحران های روحی دنیا به سمتت هجوم می آورند. کاش میگفتند نگذار سوال هایت گوشه ی فکرت خاک بخورند.
حقیقت این است که ما از وقتی شبهه ها و سوال های بزرگ در سرمان جوانه میزند _سالهای آغازینِ جوانی_ آنقدر درگیر درس و مدرسه و کنکور و کار و دانشگاه و ازدواج و قرض و وام و بچه و این امورات میشویم و برایمان جذابیت دارند که وقت رسیدن به شبهه ها و سوال هایمان را نداریم. آنها هم هر از چندی که خودشان را نشانمان میدهند اما ما برایشان دستی تکان میدهیم و میگوییم وقت پیدا کردن جواب هایتان را نداریم و آنها خیلی منزوی میروند یک گوشه کز میکنند. این است که میمانند و میمانند و میمانند تا روزهایی که زندگی مان به یک تعادل نسبی میرسد . مثلا مدرکمان را گرفته ایم و شغل ثابتی داریم و خانه و همسر و بچه مان مشخص است و یک سری فعالیت های سیاسی_ فرهنگی_اجتماعی مشخص داریم. آن وقت همه ی همه ی سوالات تلنبار شده ی بی پاسخ ناگهان خودشان را پرت میکنند وسط زندگی مان و میشوند یک بحران، یک بیماری، افسردگی، دو قطبی ، اسکیزو و هزار جور مشکل دیگر. اما فرقش با جوانی این است که ما آن موقع دیگر نه انگیزه رفتن به دنبال پاسخ هایمان را داریم نه رویمان میشود از کسی بپرسیم. مثلا برایمان افت دارد که بعد از چهل سال زندگی موجه و مومنانه برویم به یک مرجع دینی بگوییم "عدالت خدا را برایمان اثبات کن" یا مثلا " فلسفه رنج در زندگی بشر را برایمان بگو" یا " ز کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟" و هر گونه مشکلی که ممکن است با خدا و جهان هستی داشته باشیم‌.
پس همین روزها روزهایی ست که باید بیفتیم دنبال جواب سوال هایمان و درست کردن روابطمان با جهان. مگر نه روزی که دیگر روحمان حال و حوصله این کنجکاوی ها و جستجوگری ها را ندارد معضل های روانی زیادی گریبانمان را خواهد گرفت.

پ.ن: سالی یکبار اینطوری میشوم، چند تا شبهه بزرگ خانمان سوزِ ویران کننده می افتد به جانِ درختِ ایمانم که حتی خواب و خوراکم را به هم میریزد و تا جواب هایش را پیدا نکنم روال زندگی ام عادی نمیشود. پارسال _همین قبل از محرم_ شدت به هم ریختگی ام انقدر زیاد بود که _رویم سیاه_ با خدا قهر کرده بودم، حماقت که شاخ و دم ندارد. جالبی اش اینجا بود که با امام حسین (ع) خوب بودم، خیلی خوب بودم. و مثلا شکایت کارهای خدا را میبردم خدمتِ امام (ع). الان فکر میکنم چقدر دوتایی به کارهایم میخندیدند :))) و خب به امام (ع) میگفتم که زودتر واسطه آشتی مان بشود لطفا! گفتم ما راه گم کرده ها و غرق شده ها "مصباح الهدی" و "سفینه النجاة" ی غیر از شما نمیشناسیم. و امام (ع) نجاتم دادند، واقعا نجاتم دادند. خلاصه اینکه سالی یک بار مسلمانی ام را آپدیت میکنم و خداراشکر هر سال نسخه جدید را بهتر و قوی تر و جذاب تر از نسخه قبلی میبینم. فقط امسال نباید بگذارم تا محرم طول بکشد.

+ معلم نگارش بودن و نوشتن در یک نشریه نوجوانانه از آرزو ها و دعاهایم بود. حالا به دوتایش رسیده ام اما .. دارم کفران نعمت میکنم. دیروز باید سه متن نشریه را تحویل میدادم و هنوز هیچ کدام را شروع هم نکرده ام. برای معلمی هم بیشتر دارم دور خودم میچرخم. فیلمنامه را هم که کاملا گذاشته ام کنار. شعر را هم همینطور. تا حالا زندگی ام انقدر شلوغ و جدی نبوده. از این حسنِ مطلعِ دهه سوم زندگی ام معلوم است که چقدر همه چیز بعد از این واقعی و جدی و سفت و سخت است. یک ماه بیشتر وقت ندارم و هزارتا چیز هست که باید بخوانم و بشنوم و ببینم. امروز نشستم به لیست کردن امورات. طوری برنامه ریخته ام که کارهایم مزاحم جستجویم برای رسیدن به جواب سوال ها نشود. چون میدانم حالِ بدِ ناشی از شک های فلسفی_مذهبی میتوانند آدم را کاملا فلج کنند. من فقط میدانم باید تا اول محرم خوب باشم و دوباره با خدا جشن بندگی بگیرم و تا اول مهر کارهای مربوط به مدرسه و دانشگاهم را به یک جایی برسانم. این است که تصمیم گرفتم از وب گردی های بیخود و وب نویسی های بی جهتم کم کنم. برای یک تازه به دهه سومِ زندگی رسیده که توقع این حجم از جدی بودنِ همه چیز را ندارد دعا کنید خوب شود و به هر چیزی که باید برسد.

++ پناه میبرم به خدا! از "فکر کردن هایِ زیاد" که اگر یک قدم اشتباهی بردارد و آدم حواسش نباشد پرتش خواهد کرد تهِ دره!

+++ خدا را هزار مرتبه شکر که اسلام آنقدر جامع هست که هر چقدر هم شبهه و سوال وحشتناک داشته باشی بتواند پاسخش را بدهد و قانعت کند. _ اگر پاسخ دهنده صبور و با تقوا و عالمی پیدا کنی!_
۰ نظر

کاش یه تونل بزرگ داشتیم به اسم تونلِ جیغ و فریاد

گلوی آدما نیاز به جیغ و داد زدن داره، چشمای آدما نیاز به اشک ریختن داره، حتی دست آدما نیاز به کتک زدن داره، دندون هاشونم نیاز به گاز گرفتن، دل آدما علاوه بر شادی و مهربونی نیاز به غمگین بودن و خشمگین شدنم داره..
همه ی همه اینا به مقادیری لازمن، و خب این مقدار اگه در راه درستش خرج نشه قطعا در راه غلطش خرج میشه..
یعنی شما اگه هر چه فریاد دارید بر سر آمریکا نزنید پا میشید میاید سر خانواده و دوست و رفیقتون میزنید! اگه اشکاتونو در خونه خدا نریزید برای یه سری اتفاق سخیف دنیایی میریزید، اگه کتکتون رو نزنید تو گوش دشمنان اسلام میزنید تو گوش دوستان اسلام، حتی اگه جیغ جیغتون رو یه جای مثل شهربازی خالی نکنید میاید سر خواهر و برادر و شوهر و بچه خالی میکنید!

پس یاد بگیریم همه ی هیجاناتمون رو درست به کار ببریم! یادمه حاج آقا عابدینی میگفتن که راز "اشداء علی الکفار رحماء بینهم" همینه.. و مومن باید شدت و رحمت رو با هم داشته باشه و اگه از قوه غضبیه ش در مبارزه با بدی ها استفاده نکنه یه جایی بین مومنین میزنه کارو خراب میکنه!

پ.ن: تو کشتی اژدر یه زن و شوهر رو به رومون بودن! یکم که کشتی اوج گرفت خانوم شروع کردن به جیغ زدن، مردک میله رو رها کرد دست گرفت رو دهن زنش میگفت جیغ نزن!
خب آخه ای انسان فاقد شعور! تو اگه خوشت نمیاد زنت جیغ بزنه _به هر دلیلی_ از اول سوارش نکن این وسیله رو! این چه حرکت سخیف و بی ادبانه و مسخره ایه؟
داشتم تعریف میکردم تو ماشین.. مادر و پدرم اصلا باورشون نمیشد! میگفتن حتما شوخی میکردن! ولی متاسفانه من میدیدم که جدی بود چقدر! و انقدر متاسف شدم که بازی کوفتم شد! ای خدای فریاد های در گلو مانده! ای خدای شعور بخش به بی شعوران..

۰ نظر

روز چهارم

میترسم، میترسم یک آدم نسبتا معروف مذهبی بشوم، انقدری که کتاب هایم به چاپ سوم_چهارم برسند و مثلا هزار نفر خواننده ثابت داشته باشم که از حرف هایم اثر میگیرند،
آن وقت یک هو تغییر فاز بدهم یا یک فضاحت اخلاقی به بار بیاورم، آن وقت حس آدم ها به حرف های خوبی که زده ام چه میشود؟
در جامعه ای که عمده مردم "نگاه میکنند چه کسی میگوید و نگاه نمیکنند چه میگوید" ترس هم دارد، راستش آدم نسبتا معروف که هیچ، من با همین سیصد تا فالور اینستاگرام و دویست تا مخاطب تلگرام و چهره مذهبی و مهربانی که بین دوست هایم دارم میترسم، میترسم از روزی که بگویند "دیدید این دختره ی جانماز آب کش هم تو زرد از آب در آمد؟ همه مذهبی ها و چادری ها همینند" یا مثلا برایم تیتر بزنند "زاهدان کین جلوه بر محراب و منبر میکنند.."
خدایا!
کمکم کن نلغزم! یا اگر لغزیدم خودت لغزیدنم را چشم مردم پنهان کن! یا اگر پنهان نمیکنی نگذار روی دید مردم نسبت به تو و دینِ پاکِ تو اثر سوئی داشته باشد؛ آمین!

۱ نظر
لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان