پیله دَر

تا کی چو کرم، پیله تنی گرد خویشتن؟

اجالتا جمع کن بساط عزلت گزینی ات را شازده

نمیخواستم،من آرامش نمیخواستم، من "باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش، وین سوخته را مونس اسرار نهان باش" نمیخواستم، که اگر میخواستم با تویی دوست نمیشدم که هر لحظه به این فکر کنم که الان دقیقا میتوانی نفس بکشی یا نه؟ که هر روز صبح به این فکر کنم که الان اسپری ات توی کوله است یا باز جا گذاشته ای اش توی خانه؟ که هر شب با این فکر بخوابم که اگر شب نفست گرفت چه کسی برایت اکسیژن می آورد؟ که هر بار با تصور نفس کشیدن های زجر آورت اشک شوم.. من آرامش نمیخواستم.. من خودم با اشتیاق خودم را پرت کردم وسطِ بی قراری.. وسطِ آتش..

انصاف نیست به بهانه غصه دار شدنِ من درد هایت را توی خودت بریزی و از من رو بپوشانی ، از من که دلم حالِ هر کسی را نفهمد حالِ تو را بدون زنگ و پیغام و پسغام هم خوب میفهمد..

انصاف نیست رو بپوشانی از من..از من که هم نوای بی نوایی ات بودم.. از من که در اوج درد و دلتنگی هم سفرت شدم.. من این بی خبریِ لعنتی که فکر میکنی برایم آسودگی می آورد که نمی آورد را نمیخواهم، اگر هم می آورد نمیخواستم..

۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

برای تویی که هیچ وقت نداشتمت

تو هیچ وقت نبودی اما حسرت نبودنت همیشه بخش عظیمی از زندگی ام را گرفته بود،تو هیچ وقت نبودی که صدایت را برایم بلند کنی،هیچ وقت نبودی که برایم شاخ بشوی،هیچ وقت نبودی که مرا با کلی غرغر و منت سوار موتورت کنی و ببری مدرسه یا حرم یا سینما،تو هیچ وقت نبودی که با هم دعوایمان بشود بعد بیایی منت بکشی، نبودی که بگویی آن روسری آبی گل گلی را حق ندارم بیرون بپوشم، نبودی که بگویی "مگر من مرده باشم شما اینطوری توی خیابان ها رخ بدهی"، نبودی که اگر کسی مزاحمم شد سر تا پایش را با فحش یکی کنی، نبودی که لباس هایت را اتو کنم، نبودی که برای تولدت از آن پیراهن های چهارخانه رنگی رنگی که حتما خیلی ماهت میکردند بخرم یا برای گوشی ات از این قاب چریکی ها،نبودی که ماه رمضان بروی توی صف نان سنگک کنجدی بایستی،نبودی که برایت برایت پیامک بزنم بی زحمت تا بیرونی فلان کتاب را برایم بخر یا ببین همشهری داستان چاپ شده است یا نه؟ نبودی که توی گوشی ات سرک بکشم و ببینی و تا دو روز با من قهر کنی، نبودی که دانشگاه قبول شدنت را ببینم،نبودی که بروی خوابگاه و از دوری ات دق کنم،نبودی که شب تا صبح توی حرم امام رضا بمانیم،نبودی که برایت از این شال گردن های دراز بی قواره که بافتنش از خودم بر می آید ببافم، نبودی که عاشق شدنت را ببینم،نبودی که یک روز بفهمم داشتی یواشکی توی تراس سیگار میکشیدی و علاوه بر گرفتن قول مردانه برای لب نزدن به هر گونه دود و دوده ، کلی باج بگیرم که به مامان اینها چیزی نگویم، نبودی که مرا واسطه کنی تا شماره ی دختر محبوبت را به مامان برسانم و مجابش کنم که با او حرف بزند، نبودی که بخواهم قانعت کنم با یکی از دوستان صمیمی ام ازدواج کنی تا ما تا آخر عمر کنار هم بمانیم، نبودی که برایت بروم خواستگاری، نبودی که خواهر بزرگه ی داماد باشم،نبودی که با زن داداش همیشه تِلِپم دعوایم بشود یا حسودی ناشی از تصاحب تو را با طعنه سرش خالی کنم و سرم داد بزنی که با زن من درست صحبت کن، نبودی که برای بچه هایت عمه خانوم باشم،نبودی و من با حسرت نبودنت نوزده سااااال زندگی کردم.
در این نوزده سال هیچ وقت حسرت داشتن یک خواهر بزرگتر را نخوردم، مادرمان تمام و کمال همه ی وظایف یک خواهر بزرگ تر را بر دوش میکشید اما بابا فقط بابا بود و حتی اگر میخواست هم نمیتوانست داداش باشد، حسرت نبودنت آنقدر عمیق بود که وقتی مامان داشت میگفت اوایل زندگی مشترکشان بابا کار نداشته توی دلم آرزو میکردم کاش ما آنروز ها آنقدر فقیر بودیم که مامان و بابا تو را با یک نامه میگذاشتند دم در یک پرورشگاه و میرفتند و من یک روز از زیر زبان مامان میکشیدم که تو وجود داشته ای و تمام درس و زندگی ام را رها میکردم و دنبالت کوچه به کوچه و شهر به شهر میگشتم تا پیدایت کنم..
بگذریم از این حرف ها داداش، فقط میخواستم بگویم این روزها دلم برایت تنگ تر از تنگ است، آنقدر که دلم میخواهد بدهم در نیازمندی های روزنامه چاپ کنند "نیازمدیم به یک داداش بزرگه ی حداقل پاره وقت برای داداش بزرگه بودن!" اما.. نمیشود..
یادم باشد روز قیامت به خدا بگویم " شما یک داداش بزرگه بمن بدهکارید" و حداقل توی آن دنیا داشته باشمت، حداقل..
۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

جز تو شاید نشاید که آید


دل تنگی احساس عجیبی است، در سطوح پایین دلتنگی فردِ دلتنگ شده ابتدا سعی میکند سر خودش را با کار های روزمره گرم کند تا دلتنگی اش را یادش برود، ولی سراغ هر کاری که میرود میبیند دلتنگی اش به حدی شدید است که به آن کار غلبه دارد ، یعنی او کسی نیست که دارد کتاب میخواند و کمی دلتنگ است، بلکه او دلتنگی ست که دارد کمی هم کتاب میخواند، دل تنگی ست که دارد کمی هم ظرف میشوید، حتی دلتنگی ست که خودش را به زور خوابانده...

بعد میبیند که ای بابا! آمدیم دلتنگی مان را فراموش کنیم نگو خودمان با این دل تنگی یکی شده ایم! دل تنگی با گوشت و پوست و خواب و نفس کشیدنمان عجین شده است،کم مانده وقت شام مادر از آشپزخانه صدایمان بزند"دلتنگی! شام حاضر است" یا وقت رد شدن از خیابان راننده تاکسی بی اعصاب سرش را از پنجره بیاورد بیرون و داد بزند "هااااااای حواست کجاست دلتنگی؟" یا مثلا وقت حرف زدن در تلگرام بالای صفحه گوشی همه دوستانش نوشته شود" دلتنگی ایز تایپینگ.." خیلی ها اینطور مواقع میروند توی فاز افسردگی، ساکت میشوند، بغض میکنند ، و کنج عزلت میگزینند، ولی بعد از چند روز میبینند اینطوری نمیشود.. قرار بود هم چرخ عاشقی شان بچرخد هم چرخ زندگی شان،اینطوری که دارد هیچ کدام نمیچرد،

نامبردگان تصمیم میگیرند دوباره به آغوش اجتماع برگردند و یک طوری با دلتنگی شان بسازد اما باز هم هر آدمی که از روبریشان رد میشود و هر پیامی از هر کسی در تلگرامشان می آید به این فکر میکنند که آه.. این همه آدم هست اما هیچ کس آنی نیست که باید باشد، آدم اول و دوم و دهم و چهلم را میشود تحمل کرد اما، از آدم صد به بالا فرد دلتنگ کم کم کلافه میشود! چرا؟

شنیده اید میگویند " دیده را فایده آن است که دلبر بیند" ؟

خب انصاف نیست که به دیده انقدر کار غیر مفید محول شود

اصلا گوش را هم فایده آن است که صدای دلبر را بشنود، دست را هم فایده آن است که دست های دلبر را بگیرد..زبان را فایده آن است که دلبر را صدا بزند..

در فراق این حجم از بی فایدگی در نهایت آدم را کلافه میکند

سلام دلبرجان!

میشود بیایی و باشی؟

من از بچگی آرزو داشتم فرد مفیدی از دنیا بروم ..

۲ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
از راه رفتن مورچه روی آسفالت های داغ خیابان در یک روز گرم تابستانی هم میشود متن عاشقانه نوشت
الکی برای خودمان فکر و خیال نبافیم!
:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان