که میترسم

امشب وقتی همه تو گلزار بالای سر شهیدشون بودن، امشب وقتی میگشتم و میدویم و از آدم ها خواهش میکردم جاشون رو جا به جا کنن تا شهیدمون رو پیدا کنم، امشب وقتی چادرم داشت با شمع ها میسوخت، امشب وقتی بالای سر شهید تنهامون رسیدم..

حالا که دو ساعتی هست آسمون قرمزه، که دو ساعتی هست سرم رو گذاشتم روی زمین و زل زدم به آسمون، که خاک چشمم رو ، دهنم رو، همه وجودم رو پر کرده.. که هوای بیابون شبا سرده، امشب سرد تر، که نمیتونم بایستم و برم پایین، که بغض گلوم رو گرفته، که هیچ محرمی اینجا نیست..


امان از دل زینب

همین.

السلام علیک حین تصلی و تقنت


حالا که کار خودت را کردی، التماست کردیم اما، میان التماس ها و اشک ها دستت را از  دست های خسته مان کشیدی و خودت را کشاندی تا اذان. 

کاش لااقل کمی بیشتر بین اذان و طلوع بمانی! مردم به ماندن تو دل بسته اند.


پ.ن: به وقت سخت ترین اذان صبح سال؛

حوالی آخرین نماز صبحِ ارباب.


+ همه چیز از مدینه شروع شد، از آخرین نمازِ رسول الله (ع) ، آخرین نمازِ فاطمه (س) بعد خودش را رساند به کوفه، به اذان صبح نوزده رمضان.. حالا هم که میبینی..

۰ نظر

...


ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.




۰ نظر

از همین تریبون

بنده کمال تشکرم رو از آقایِ اسلام بابتِ بستنِ دست و پای ملت اعلام میدارم.
۲ نظر

...

داشتم از جلوی تلوزیون رد میشدم، یه دیالوگی شنیدم ، جالب بود، میگفت:

" خدا همه ی بنده هاش رو محکم گرفته تو بغلش، مثل مادری که بچه هاش رو. بعضی بچه ها خیلی تپلی و با نمکن، خدا میاد لپشون رو میکشه از روی محبت ، اینا جیغ و دادشون میره هوا! نمیدونن مامانه از روی محبت لپشون رو کشیده! "



خدایا! ما که مثل بنده های لپ دارِ قشنگت نیستیم! ولی احساس میکنم استخونای صورتم دیگه خیلی درد گرفته از اظهار محبت های مهربانانه ت، میشه یه مدت فقط بغل؟ :(

۰ نظر

این کشمش ها کمی عدس‌پلو دارد

آقای هیئت، سلام!


ممنون از اینکه واسطه نشستن ما بر سر سفره امام حسین (ع) شده اید و همه چیز را حسابی مصرف میکنید و دستتان به کم نمیرود، ولی قبول بفرمایید که جدا کردن دانه های عدس و پلو از بین آن همه کشمش کار خیلی خیلی سختی است.


با تشکر

[ کسی که دوست ندارد وسط خوردن 

یک غذای شور دائما یک چیز شیرین برود زیر دندانش ]

۰ نظر

ایمان از جفتش بهتره! *

تو مهمونی اخیر به خاله بزرگه گفتم دارم معلم نگارش میشم و از فرط هیجان چنان ذوقی کرد و خبر رو بلند اعلام کرد که همه مطلع شدن!

چیزی که برام جالب بود واکنش های مختلف بود، اول از همه شوهر خاله م با لحن طنز همیشگی ش گفت: میخوای بری به بچه ها بگی علم بهتره یا ثروت؟ بعد خاله کوچیکه م اومد و تمام وجودم رو به سوال آغشته کرد که: کجا میری؟ چطور قبولت کردن؟ برای چی میری؟ حالا چرا نگارش؟ چند روز در هفته؟ به دانشگاهت میرسی؟ و هزار سوال ازاین سنخ بدون هیچ گونه شعف خاصی! ( فقط خدا میدونه من چقدر از این طرز سوال پرسیدن بدم میاد! کاش لااقل به کنجکاوی تون یه ظاهر شکیل بدید! مثلا قیافه تون رو شبیه اون ایموجی که جای چشم دو تا قلب داره کنید و با ذوق بپرسید: واااااای عزیییییییزم کجا معلم شدی؟ اینطوری مخاطب خیلی قشنگ تر گول میخوره و اطلاعات میده!)

بعد دایی دومی اومد و با ذهن مهندسانه ش ساعتِ کاری م در ماه رو حساب کرد و حقوق م رو میانگین زد! بعد گفت خیلی "تجربه" خوبیه! و برو سر از کارشون در بیار ببین سالی چند تومن از بچه ها میگیرن و کار و بارشون چجوریاست! اگه خوبه ما هم بیایم یه مدرسه بزنیم! بعد تاکید کرد که پاشو برو زودتر باشون قرارداد ببند که حق ت رو نخورن! زندایی هم در حالی که بچه ش رو آروم میکرد گفت به به، به سلامتی! مامان بزرگم قربون قد و بالام رفت و در نهایت مامان اومد گفت: هزار بار گفتم تا یه چیزی قطعی نشده همه جا پخشش نکن! یهو نمیری بعد ضایع میشی باید به همه جواب پس بدی!

عین همین خبر رو وقتی به دوستام گفتم خیلی ذوق کردن ( از غبطه هاش بگذریم) ! مثل خاله بزرگه و حتی خود مامان که ذوق هاش رو قایم میکنه تا یه موضوع قطعی بشه! ولی واقعا چقدر دنیای آدم ها، طرز نگاه و ارزش هاشون فرق داره!

برای من "معلم بودن" ارزشه، "نوشتن" ارزشه ، "کلمات" ارزشن.. برای دایی حقوق و استخدام و شغل داشتن و میزان سود و زیان یک کار و کسب تجربه ارزشه، کما اینکه قبلش میگفتن برو یه کار دانشجویی خوب پیدا کن برای وقتای خالیت که هم تجربه بشه، هم پول در بیاری! مثلا برو تو کلینیک این روان شناسا به بهانه منشی گری ببین چه خبره بعدا به درد کلینیک خودت میخوره! و غیره و غیره و غیره!

وجود تفاوت به خودی خود البته چیز خوبیه! واقعا یه جاهایی موجب رسیدن به تعادل میشه! مثلا من انقدر ذوق دارم و تو جو م که اگه بهم بگن حقوق نمیدیم هم پا میشم میرم! و اصلا حس میکنم بهم لطف کردن! منم باید یه چیزی تقدیمشون کنم بابت این فرصت فوق العاده! ولی خب دایی تاکید داره که "حرفه ای باش!"

خب این که تکرای بود! معلومه تفاوت ها میتونن مفید باشن! چیز جدیدی که از این ماجرا از لحاظ خودشناسی دستگیرم شد چی بود؟

اینکه " نظر آدم های نزدیک به تو درباره کارها، تصمیمات و مسیر زندگی چقدر میتونه روی احساست، انگیزه ت و میزان انرژی ای که برای اون کار صرف می کنی اثر داشته باشه! نه اینکه بتونه تو رو کلا از اون کار منصرف کنه ها! ولی واقعا میتونه بزنه تو ذوقت یا میزان ذوقت رو کم و زیاد کنه! "

فلذا باید حواسم خیلی خیلی زیاد به آدم هایی که با اختیار خودم برای کنارم بودن انتخاب میکنم باشه! آدم هایی که حتی اگه ارزش های من براشون ارزش نیست، لااقل بتونن درک کنن که برای من چقدر ارزشمنده و تشویقم کنن برای رسیدن بهشون! + رو خودم کار کنم که نظر آدم ها اثر کمتری رو ذوقم داشته باشه!

و نکته آخر هم اینکه: وقتی میبینم یه چیزی برای یه آدمی ارزش و دغدغه ست و برای من نیست (در صورت مغایر نبودن با دین)، پاشم برم تشویقش کنم برای موفقیت های بیشتر. مثلا "الف" رو برای کلاس موسیقی رفتنش، "ف" رو برای کلاس های امداد، "ل" رو برای آشپزی و .. دنیا قشنگ تره این مدلی تا اینکه فقط بخوایم بابت چیزایی که عشق و دغدغه خودمونه دیگران رو حمایت و تشویق کنیم :)


پ.ن: طرح درس هشتم و نهم بالاخره تموم شد، به لطف خدا! مونده چنتا درس از هفتم که واقعا نمیدونم چطور میشه جذابشون کرد برای بچه ها! همین الانم واقعا یه جاهایی به زور جذابیت رو به موضوعات چسبوندم! الهی شکر :)


* در جواب علم بهتر است یا ثروت؟

( خدایا مدد کن از این موضوعات چرت نگم به بچه ها! )

۱ نظر

هناقشاع یاه سنوی رد مکش یهام

تو اینستاگرام درباره قیمت جدید یه چیزایی حرف میزنن که من نه تنها قیمت قبلیشون رو نمیدونستم بلکه اصلا نمیدونم اینایی که میگن چی هست و چه کاربردی داره!

الان هاجر تو پیجش از کپسول نسپرسو و گرون شدنش و نمونه های جایگزینش نوشته! من نمیدونستم خوراکیه، داروئه، لوازم یدکیه یا چی؟ :)))


پ.ن: هی میام تو اینستا یه چیزی بنویسم، نمیتونم. شنیدید میگن دستم به نوشتن نمیره؟ واقعا نمیره.. نه اینستا، نه کانال، نه توییتر، نه حتی سررسیدم، اینجا برام مثل تاریکی دل یه نهنگِ یونس میمونه، در عمق تاریکی های دریا.. اینجا، با پست های منتشرشده یا پیش نویس ش، میتونم خودم رو مرور کنم، نصیحت کنم، توبه کنم، بزرگ بشم، تا یه روز نهنگ خودش منو برگردونه به ساحل امن..

۰ نظر

و لا تخافی و لا تحزنی :)

ببین دخترم! دو تا راه بیشتر پیش رو نداری، یا بشینی تا جایی که راه داره فکر کنی و غصه بخوری تا سیاه و کبود و تلف بشی، یا اینکه یه توکلِ مشتیِ درست و حسابی داشته باشی و یه توسل خیلی قشنگ و بقیه ش رو با لبخند بسپاری به خدا...

مثل مادر موسی که سپرد .. سپرد یعنی واقعا سپرد!

هی وسطش نرفت خودش رو پرت کنه تو رود نیل، با لباسای خیس، درِ صندوق رو باز کنه ببینه جگرگوشه ش چطوره! خیلی سنگین رنگین رفت تو خونه ش کاراشو کرد، غذاشو بار گذاشت، نگرانم نبود، چون خدا بهش گفته بود : انّا رادّوه الیک :)

امیدوارم این رو متوجه بشی که خدای تو همون خدایِ مادر موسا ست، بسپار.. بسپار که وظیفه ی تو الان همین سپردنه.. همین، فقط همین..

۰ نظر

حال ما را خراب میخواهی؟

خدایا!

با دیدن و خوندن بعضی چیزا به قلبم اجازه ی تیکه تیکه شدن بده! 

نمیگم آرومش کن ولی مواخذه ش نکن برای سوختن و جراحتش لطفا! فقط همین..



ب.ن: نذار یادم بره چقدر حکیم و بزرگ و مهربون و قشنگ و پشت و پناهی عزیز دلم..

حالِ ما را خراب نخواه حضرت حق! ما رو "رضا برضائک " و "تسلیما لامرک" قرار بده!

لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان