طلوع میکند آن آفتاب پنهانی

ای صبحِ امید

یا اباعبدلله (ع)




+ آخرین سلامِ سحرخیزِ محرم و صفرِ امسال! :(

متی ترانا و نراک؟ .. البته که شما ما رو میبینید، کی میشه چشم تو چشم، زل بزنم به بارگاهتون.. اصلا بارگاهتون چرا؟ کی میشه نتونم چشم تو چشم بشم ، سرم رو بندازم پایین و بگم" ای صبحِ امید.. یا اباعبدلله!"؟

امیدوارم خدا رفتنم از دنیا رو یا بندازه صبح، یا شب .. که یدفه اگه امام حسین(ع) رو دیدم بگم ای صبحِ امید.. سلااااام :) بعد امام حسین (ع) شاید به خاطر این تناسب شاعرانه لطف کردن نظری سوی گدا انداختن.. ولی خیلی جالبه :)

کلا جالبه.. من همش فکر میکنم که وقتی مُردم، اون لحظه ای که امام علی (ع) رو دیدم (که قراره همه مون ببینیمشون ایشالا) انقدر خوشحال میشم که یادم میره برا مردنم ناراحت باشم .. و خب مردن که ناراحتی نداره البته اگه خوب اومده باشیم تا اینجای راه رو..

ولی منصفانه نیست که امام معصوم بخواد اون دنیا به آدم نامحرم باشه.. ایشالا که دیگه از این مسخره بازیا نداریم :(

۰ نظر

یا مرتضی علی (ع) پسری داشتی چه شد؟

ولی اینکه میگن " من حسینی شده ی دستِ امامِ حسنم " (علیهما سلام)  برایِ من یه مصرعِ ساده نیست، روایتِ دقیقِ سیرِ زیستنِ من در روضه و حیات‌ه ..


پ.ن: که یه روز بنویسم ازش.

۰ نظر

ای آبِ حیات!

به اندازه ارتباطی که آدم در زندگی با سیدالشهدا پیدا میکنه نامش زنده میمونه تو دنیا.. اسم خیلیا موندگار شده تو دنیا! که خیلی هاشون نه مسلمون بودن نه هیچی.. به نیکی هم باقی مونده.. مثلا یکی که اومده یه چیزی اختراع کرده و یه کمکی به علم کرده.. خدا خیرش بده.. اما موندگاری نامش صرفا شبیه موندن یه قاب عکس رو دیواره.. جون نداره .. یه صورتِ خالیه! ازش به نیکی یاد میکنن، به نامش خیابون میزنن ولی در حد همین ها!
اینکه میگم نامش زنده میمونه تو دنیا یعنی اسمش موجب حیاته! میتونه تغییر و تحول ایجاد کنه توی دنیا! میتونه فقط با نام و یادش حرکات عظیم اجتماعی و فرهنگی و حتی علمی راه بندازه، میتونه قلبِ آدم ها رو دگرگون کنه، گرد و غبار فطرتشون رو پاک کنه.. اسمش "زنده" میمونه.‌ واقعا زنده میمونه.. حتی زنده تر از زمانی که زنده بود!
خدا کنه قدرِ نعمت بدونیم..

پ.ن: خدایا! حیات و ممات ما رو امام حسینی قرار بده! آمین :)
۰ نظر

زان یارِ دل نوازم، شُکری‌ست با شکایت ..

دیدید چی شد؟ دیدید شاگردام اشکم رو دیدن؟ :) دیدید بغضم شکست؟ 

نگم نشکوا الیک .. آقا (ع) ؟ 


پ.ن: دردم از یار است

درمان نیز هم..


۰ نظر

خیلِ محبّان :)

آروم میگه: دقت کردی چقدر لوس شدی امروز؟ میگم: آخه ببین! هررررکی من دوستش دارم یا رفته کربلا یا داره میره کربلا! چپ چپ نگاهم میکنه.. میگم ببخشید! البته تو که اینجایی :) هر کی من دوستش دارم یا رفته کربلا یا داره میره کربلا، یا تو حسرت کربلاست.. میگه: خوب شد خودت فهمیدی اصلاحش کردی حرفتو ..:| احساس کردم برگ چغندرم! :| ولی جدی لوس شدی! دقت کردی؟ :|

میگم: دقت کردم .. ولی کاری از دستم بر نمیاد براش! 

یدفه یکی از بچه های دیگه میاد و میبینتمون.. میپرسه: چرا میم این طوری شده امروز؟ 

رفیقم میگه: تا آخر اربعین که بچه ها برگردن همینه فکر کنم ..


به آخر اربعین فکر میکنم و به اینکه با اینکه جاموندم ولی چقدر خوبه که دوستام انقدر رفتن کربلا یا دارن میرن یا در حسرت کربلان :) یه حسِ اجابت شدنِ گزاره ی "انّی سلم لمن سالمکم" رو دارم و در عین ناراحتی خوشحال هم هستم .. 


+ ولی این رفیقم مامانِ دانشگاهمه.. من تو دبیرستان نقش مامان بچه ها رو داشتم، اصلا نمیفهمیدم مادر داشتن چه خوبه! الان میگم خوشبحالشون چقدر این چهار سال کیف کردن که من براشون مادری کردم! خدا مامانِ دانشگاهمو حفظ کنه! اگه نبود من چنتا اختلال روحی و جسمی گرفته بودم تا الان احتمالا! خدایا بازم از این آدم های مادرطور تو مسیرم بذار لطفا! عالیه ممنونم :)


پ.ن: من که عزت و آبرو ندارم نزدتون حضرت حق! منو به عزت و آبروی رفقام ببخش.. دوستشون که هستم به هر حال!

۰ نظر

یادِ تو چه میکند، با حالِ خرابِ من؟

ورژن جدیدم بامزه تر از قبلیه! استوری ها رو با لبخند و الحمدلله و طوبی لهم رد میکنم.. خیلی با شکوه و شیک و مجلسی و انگار نه انگار ؛

بعد که حسابی از گوشیم دور شدم یدفه اشکاش هجوم میاره تو چشمم :)))

انگار میخوام جلوی مردم حفظ ظاهر کنم! انگار دوربین جلوی گوشیم بازه مثلا..



ولی نرفتنم حال و هوای خودشو داره.. میگن دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند .. بدین گونه!


پ.ن: ببینید آقا! انظر الینا.. 

۰ نظر

رونوشت به: هر که دارد هوس کرب و بلا

نه از کسی خداحافظی کرده ام نه التماس دعا گفته ام، نمیدانم چه لجبازی ای است که وقت رفتن آدم ها به جاهای خوب دلم را میگیرد، با خودم لج میکنم شاید.

یک چیزی در دلم قل‌قل میکند که نمیدانم چیست، یک حس عجیب، دلم با یک التماس دعا گفتن ساده آرام نمیشود، یعنی از بچگی همینطور بودم، از آن روزی که مامان و بابا، داداش کوچیکه را برداشتند و رفتند مکه و من ماندم همینطور بودم، هنوز سواد خواندن و نوشتن نداشتم، حرف هایم را گفتم خاله برایم بنویسد و بعد گذاشتم توی کیفشان، لای لباس ها! بعد از آن هم رسمم همین بود، برای خانواده، همکلاسی ها،رفقا!

نامه مینوشتم و میگذاشتم در کیفشان. باید زیاد مینوشتم تا شعله ای که زیر کتری دلم گذاشته اند آرام بشود ، تا حس کنم ذره ای از دلتنگی و حسرت و غبطه و بغض و اشتیاق و محتاج دعا بودنم را فهمیده اند، مگر نه آن دو کلمه ی بر سر همه ی زبان ها دل مرا آرام نمیکرد . التماس و دعا!

نزدیک اربعین میزند به سرم، تصمیم های عجیب و غریب میگیرم ، مثلا فکر میکنم تا بعد از اربعین گوشی ام را خاموش کنم، غایب های کلاس ها را نبینم، از مطیعی متفر باشم و هر جا صدایش را شنیدم فرار کنم، اصلا به خواب انجمادی فرو بروم و تا بعد از اربعین بیدار نشوم.

چه میگویم؟ حجم رفتن ها و خداحافظی ها و سکوت و سکوت و سکوتم، عجیب و عجیب ترم میکند. لج کرده ام با خودم.. خدا به داد دلم برسد تا برگشتن آدم ها.



آی آدم ها که در ساحل اربعین نشسته، شاد و خندانید، دلتان می آید برای ما که در دریای جاماندگی دست و پا میزنیم دعا نکنید؟



پ.ن: چقدر صفر سخت و سنگین میگذرد، چقدر نمیگذرد، کاش چند روز رجب میشد!

۰ نظر

این دمِ آخری!

یک.

پاوربانک را گذاشتم در کوله و اشک ریختم، در خانه را بستم و اشک ریختم، رسیدم سر خیابان و اشک ریختم، اشک هایم را پاک کردم که راننده تاکسی نبیند، رسیدم. پشت چراغ قرمز به یک دیگر رسیدیم! پاور و تسبیح فیروزه ای رنگ را سپردم به دستش، چراغ سبز شد، ماشین ها دستشان را چسباندند روی بوق. گفتم خداحافظ، رفت، اشک ریختم.


دو.

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.. 


نه ما را خواستید، نه لابد میلتان به ما بود، در بی لیاقتی ام شکی نداشتم، حالا شدم یقین! :)

داشتم فکر میکردم از یک پاوربانک هم برایتان به دردنخور تر هستم لابد

که او را دوبار طلبیده اید پیش خودتان، من را نه!



سه.

شهر کم کم دارد خالی میشود، کلاس ها، مدرسه ها، مجازآباد حتی..

من مانده ام، من میمانم، میتوانم بنشینم چشم در انتظار و حسرت بخورم، از حسرت بمیرم، در چشم انتظاری بال بال بزنم، وزن کم کنم اصلا، بروم افسرده شوم و بگویم دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست.

دلم نمیخواهد اما؛

از اولش هم از آدم های فقط چشم بر در خوشم نمی آمد

از آن کتاب هایی که قصه ی همسران شهیدایش در چشم انتظاری و دلتنگی خلاصه میشد دلِ خوشی نداشتم. از فیلم ویلایی ها هم که نهایت زندگی همسران شهدا را چشم انتظاری میداد. زندگی شان "زینب" بودن کم داشت، رسالتشان آنطور که باید پیش نمیرفت انگار، 

اربعین یعنی ادامه.. یعنی رفتن.. یعنی فقط در انتظار ننشستن، یعنی چیزی فراتر از یک سوگوار ساده بودن. اینکه برای پیاده روی طلبیده شده باشیم یک نوع رسالت بر دوشمان میگذارد، اینکه طلبیده نشده باشیم یک رسالت دیگر. مهم این است که همه ما در ظرفیت عظیم اربعین سهمی داریم، برویم دنبال اینکه امسال چه کاری بر دوش ماست.

کاش وظیفه ی امسالم را پیدا کنم،

منِ از پاوربانک کمتر :)


چهار.

اینجا، اعتکاف، شب رحلت حضرت زینب (س) ( ناخودآگاه نوشتم شهادت. شهادت که به تیر و شمشیر خوردن نیست، چه کسی میتواند بگوید زینب (س) از شهیدان کربلا نیست؟) ..

صدایِ اعتکاف برای من از قشنگ ترین ملودی های دنیاست، نجوای هزاران آدم از گوشه گوشه ی مسجد، صدای ذکر ها و آیه ها، گریه ها و خنده ها، صدای حاج محمود اینجا افتاده روی صدای اعتکاف. مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب! 


پ.ن: ولی اون قسمتی که میگه " چرا منو نمیبری؟" خیلی سوال خوبیه.. :(


۰ نظر

بوی بارون گرفته خونه ی ما :)

سلام آقا..

لطفا بازم تشریف بیارید خونمون.. خیلی نور و صفا آوردید.. خیلی..

اگه بطلبید ما هم خدمت میرسیم..  :)

۰ نظر

لطف ها کرده ای ای خاکِ درت تاجِ سرم

به عنوانِ آخرین پستِ امشب! امیدوارم بعدش دوباره وسوسه نشم برای نوشتن!


فردا خونه‌مون هیئته .. البته باعث و بانیش ما نیستیم جناب همسایه ست.. ولی مهم اینه که هیئت قراره توی این قوطی کبریت برگزار بشه..

از ظهر یه عده مشغول شست و شوی پارکینگ و پهن کردن فرش و سیاه پوش کردنن! تا الان که چندتا آقا اومدن دارن کار میکنن با آقای همسایه.. صدای نوحه حاج محمود هم میاد! دلم میخواست پسر باشم، محرم و صفر خیلی دلم میخواد پسر باشم راستش.. چند روزه دنبال یه کاروان امنم که خانوم ها رو ببره اربعین! که نیست.. که چیز مامان و بابا پسندی نیست.. اصلا مگه اعتماد میکنن؟ دانشگاهِ گاو هم که با مُهرِ "ویژه برادران" روی اطلاعیه ها، چشم ما رو کووور کرده! :(


از اول این پائیز داره آرزوهای این چند وقتم برآورده میشه.. مثلِ اومدن بارون، معلم شدن، برگزار شدن هیئت تو خونمون، گلِ نرگس هم همین روزا میاد، فقط نمیدونم چرا.. کربلا راهم نمیدن .. شایدم میدونم چرا و نمیخوام قبول کنم. ولی دلم تنگه براتون.. شاید باورتون نشه ولی حتی دلِ سیاهِ به دردنخور و قلابی و زنگ زده و ناپاک و شلوغ و بد و خودخواهِ منم تنگه براتون .. ممنونم که دارید اجازه میدید تو خونه ای که منم هستم اسمتون بیاد.. خیلی ممنونم.. ببخشید.

لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان