پیله دَر

تا کی چو کرم، پیله تنی گرد خویشتن؟

این بار از قفا ببر

آن شبی که شهید آوردند همه چیز ریخت بهم،انگار آتش روشن کرده بودند توی دل بچه ها، زینب هم حالش بد بود و تکیه داده بود به ستون و رفته بود زیر پتو و سرفه میکرد،شب رفتن حضرت زینب بود،شهید مدافع حرم بی سر بود، کل بچه های اعتکاف حالی به حالی بودند.

رفتم کنار بستر زینب نشستم،گفتم چرا امسال همه روضه ها دارد مجسم میشود؟ سرفه کرد و خندید،نه نخندید،نای خندیدن نداشت،سعی کرد عضله صورتش را طوری تکان بدهد که شبیه لبخند بشود.

یک دفعه آن یکی زینب آمد نشست کنارمان،چشم هایش پر اشک بود،بی مقدمه پرسید " سر آدم ها رو چطور میبرند؟"

من و زینب ساکت شدیم، عابس دست گذاشت زیر گلوی زینب و انگشت هایش را تکان داد تا رسید به آن سمت گردنش و گفت "اینطوری"

زینب زد زیر گریه،عابس گفت" گریه نکن،درد نداره،شهید درد نداره"

گفتم "دیوانه ای عابس،این چه طرز جواب دادن به بچه ست؟"

گفت " اشتباه میگم مگه؟" 

گفتم "نه" و بغض گلویم را گرفت، زینب سرفه میکرد، رفتم "کتابِ آه" را  از کنار کوله ها برداشتم ، زینب در بستر گفت " مقتل نخون میمیری امشب"

گفتم "اگه نخونم و گریه نکنم خفه میشم"

عابس کتاب را از دستم گرفت و گفت "ببین اولاش خیلی گریه دار نیست" بعد وسط کتاب را باز کرد،یک صفحه قرمز بود، گفت "از این جا شروع میشود"، بعد یک کمی سکوت کرد و گفت "یعنی تموم میشه"..

نخوانده گریه ام گرفت، زینبِ در بستر گفت "دیوانه ای عابس، همینو میخواستی؟"


دیوانه ای عابس، امشب نمیدانم چرا یاد دیوانگی هایت افتادم،یاد صراحتت، یاد حرف هایی که میریختی توی خودت،یاد اینکه بلد نبودی تعارف کنی،یاد سقا شدن هایت،یاد آن چفیه سبز و مشکی..

بغض گلویم را پر کرده، دلم روضه میخواهد،روضه ی مجسم،مثلا بیایی دست بگذاری گوشه گلویم و بکشی تا آن سمت گلویم و بگویی "اینطوری !"  بگویم کاش واقعا اینطوری میبریدند..

و اشک..

۰ موافق ۰ مخالف
بعد انبوهی از چک کردن های بی ثمر وبلاگ بالاخره... اما ایندفعه انبوهی از اندوه نشسته در گلو نصیبمان شد... خدا قلمتو حفظ کنه واسه ما رفیق... 

بیشتر خواهم نوشت
در خلسه ی بعد از رمضان بودم


خدا حفظت کند برای من جانان..

السلام علی عابس بن شبیب الشاکری

می گن عابس رفت میدان. وایساد جلو لشکر عمر بن سعد. نعره کشید که الا رجل؟ الا رجل؟ توی این لشکر مردی پیدا نمیشه بیاد جنگ؟ می گن سنگ بارونش کردن...عابس دید کسی نمیاد. زره و کلاه خود و پیرهن رو در آورد. بهش گفتن عابس دیوانه شدی ؟ گفت: حب الحسین اجننی...حب حسین مجنونم کرده. حب حسن به جنونم کشونده...زد به دل لشکر...

یا لیتنا کنا معکم..

من که میگویم
 این سمت گلو
و آن سمت گلوی شش ماهه  
تـــا ندارد!
مدافع کوچک سربریده ی حسین

عشق کردم بانو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
از راه رفتن مورچه روی آسفالت های داغ خیابان در یک روز گرم تابستانی هم میشود متن عاشقانه نوشت
الکی برای خودمان فکر و خیال نبافیم!
:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان