توقع جبران داشتن سمّه، توی هر گونه ارتباطی!
آدم اگه یه لطفی میکنه تو یه مشکل و گرفتاری به رفیقش، همسایه ش، همسرش، خانواده ش، نباس ته ذهنش این بیاد که : اونم وقتی گرفتار شدم برام جبران میکنه دیگه!
توقع جبران داشتن سمّه، توی هر گونه ارتباطی!
آدم اگه یه لطفی میکنه تو یه مشکل و گرفتاری به رفیقش، همسایه ش، همسرش، خانواده ش، نباس ته ذهنش این بیاد که : اونم وقتی گرفتار شدم برام جبران میکنه دیگه!
نسیم های لطفِ خدا همیشه در حالِ وزیدنه، نسیم رشد، بزرگ شدن، قد کشیدن، خوش اخلاقی! تو همه موقعیت ها و اتفاق ها هم هست :) این دیگه به ما بستگی داره صورتمون رو بگیریم رو به نسیم یا رومونو برگردونیم ازش!
شاید چند سال بعد از مردنم، وقتی آدمایی که میشناسنم با هم در مورد من حرف بزنن و تعریف کنن در کمال تعجب و ناباوری بگن: چه چیزایی که میدونست ولی هیچ وقت به روی ما نمیاورد که میدونه! انگار نه انگار.
میرود، دنیایم میافتد روی سرازیری یک نواختی،فرو میروم توی کتاب هایم.احساس میکنم هیچ چیزیِ جدیدی برای اتفاق افتادن نیست، خیلی وقت است. دلم هیجان میخواهد، لذت کشفی تازه، آدم های جدید و کارهای نو.
رخوت وجودم را پر میکند. دلم میخواست میتوانستم کوله پشتی ام را بردارم و بروم. بروم و جهان را به جای خواندن ببینم. آدم ها را دانه دانه سر بکشم. دلم میخواهد بروم و هر کجا دیدم روزمرگی دارد دنبالم میکند باز در بروم. بروم و قدم هایم را بگذارم روی خاکی دیگر.
دیوارهای خانه قفسه سینه ام را فشار میدهد، بغض م میگیرد. دلم میخواهد بزنم بیرون. از خودم حتی.
آن چند ماه خواستگاری، از یک ساعت مانده بود به وقت آمدنش بال بال میزدم، نمیتوانستم بنشینم، چشم هایم را فشار میدادم که خوابم ببرد، نمیبرد. او همیشه تاخیر داشت و این یعنی من همیشه یکی دو ساعت قبل از آمدنش قلبم که نه تمام وجودم میتپید. مثلِ حالا.
آن وقت ها هیجان زندگی ام این بود که تصمیم بگیرم آیا با او ازدواج خواهم کرد یا نه؟ چالش ها آدم را خسته میکنند اما روزمرگی زده نه. رفت و آمدهایش نوار قلب زندگی ام را بالا و پایین میکرد و من آن روز فهمیدم زندگی اگر بالا و پایین نداشته باشد مساوی ست با مردگی.
حالا میآید، از دوساعت قبل قلبم شروع میکند به تپیدن، دو ساعت قبل از رفتنش احساس میکنم هزار تا سرنگ ریز فرو کرده اند در سرتاسر بدنم و ذره ذره جانم را میکشند توی خودشان.
وقتی میرود می افتم. خوابم میگیرد. کم حوصله میشوم، احساس تنهابودن دست میاندازد دور گلویم و فشارش میدهد. احساس میکنم شبیه بچگی ها و تک فرزند بودن هایش شده ام . فکر میکنم باید مثلِ او یک طوری خودم را سرگرم کنم. مثلا پرچم های دنیا را حفظ کنم یا برای خودم مسابقات جهانی المپیک در مختصات اتاقم بسازم، بعد از خودم میپرسم اگر همه پرچم ها را از بر شدم و همه مسابقات المپیک تمام شد و او نیامد یا آمد و باز هم زندگی یک نواخت بود چه؟
به سقف زل میزنم.نه مدرسه دارم نه دانشگاه، نه متن های نانوشته ای برای تحویل دادن دارم. شب ها خسته از شدت فعالیت داشتن خسته نیستم و این یعنی زندگی شلوغم یک باره خالی شده. دلم ماجرا میخواهد ، کاش میتوانستم بعضی از کتاب ها و فیلم ها را باز کنم و واقعا بروم توی دنیایشان. دلم از گرد رخوت که همه جای خانه را گرفته هم میخورد. کاش میشد کوله پشتی ام را ببندم و بروم.
پ.ن: لطفا به من عکاسی یاد بده و فتوشاپ و تدوین و پیانو و راه و رسم با تنهایی خو کردن رو! دیروز به من گفتی ما حتی اگه چهل سال هم عمر کنیم یعنی تقریبا همینقدری که تا الان زنده بودیم رو قراره با هم زندگی کنیم. و من فکر کردم کاش سال های یک نواخت و خسته و پر از روزمرگی نشوند این سال ها. چه چند ماه باشند و چه هزار سال. اما چطور؟ نمیدانم.
تابستون فصل اومدن سرنوشت ساز ترین آدم ها به زندگی منه! مادرم، یکی از بهترین دوست هام که سنگ صبورم محسوب میشه و همسرم :)
امروز سومین روز از شروع امتحان هایم بود و من ششمین امتحانم را پشت سر گذاشتم. روحِ از هم گسسته ام را به زور کنارهم نگه داشته ام. فکر میکنم سالی یک الی دوبار روحم مثل آتشفشان میترکد، فکرها، احساسات و اعتقاداتم . همه چیز به هم میریزد.
بعد من ذره ذره هر تکه از خودم را از این طرف و آن طرف جمع میکنم و دوباره یک میمِ ریکاوری شده از خودم میسازم که معمولا از قبلی بهتر است. یک ورژن کارآمد تر.
حالا احساس میکنم همه جهان خلقت دست به دست هم داده اند که زودتر ریکاوری شوم، از خانم رهرو که بلافاصله بعد از پست امشب برایم ذکر و دعای رفع هم و غم فرستاد، تا آقای میم ، دوست هایم، خیلی ها هوایم را دارند، قبل از امتحان مامان ( مامانِ آقای میم) زنگ زد، برداشتم ، گفت دخترم رو به روی ضریح م. به امام رضا (ع) گفتم همیشه زحمت غم های من می افتد رویِ دوش شما. و گفتم میگویند پنجره فولادِ رضا براتِ کربلا میده . گفتم من در آخرین لحظات عتبات دانشجویی اسمم را وارد لیست کردم. گفتمم دستم از ضریحتان کوتاه است. دلم که هست. گفتم زیارت برای من الان یک احتیاج است، نه یک شوق. یک قرص تقویتی نیست که بودنش خوب باشد و نبودنش علی السویه، گفتم اگر نباشد می افتم، میمیرم. و فکر کردم اگر روز سی ام سایت را باز کنم و اسممان در نیامده باشد به سختی خواهم گریست، به سختی.
تلاش میکنم حالِ دوست هایم را خوب کنم. امروز انقدر مسخرگی در آوردم که آخرش خسته شدم. به خانه که میرسم و با تنهایی ام تنها میشوم باز بغض چنگ میزند به گلویم.
داشتم فکر میکردم آدم بعضی وقت ها چقدر الکی فکر میکند که بزرگ است و قوی، فکر میکند با رنجی که دارد کنار آمده. پذیرفته. اما وقتی قرار میگیرد رو به رویش، طوری که گرمای نفس هایش بخورد به صورتش باز پاهایش شروع میکند به لرزیدن و میفهمد هنوز رنجش را آنطور که باید نپذیرفته.
به هر حال من تصمیم را گرفتم. کتابی که شروع کرده ام را باید تمام کنم. باید بپرم توی دلش و رنج م را، همه ی همه اش را بغل کنم. و به همه دوست ها و آشناهایم بگویم ببینید : این رنجِ من است. رنجِ مقدسِ من! و خیلی ها که دردمند تر از من هستند. باید بنویسم. باید بپذیرم. حتی اگر هزار بار تکه تکه شوم. اگر هزاران قطره اشک بریزم.
پ.ن: روحم نیاز به التیام دارد. به اینکه هوایش را داشته باشند، دارم خودم را پرت میکنم وسط دریایی که نمیدانم میخواهد به کجا برسد. از خودم میپرسم آیا دیگر روزی خواهد رسید که با آرامش و بدون فکر مشغولی به فکرم استراحت بدهم؟
پ.ن۲: خدایا به من توانایی مواجهه با حقیقت های زندگی ام را بده.. بدونِ اینکه له شوم. :)
پ.ن۳: از اینکه دعایم میکنید صمیمانه ممنونم.
+ کاش یه چمن بود. یه چمنِ وسیع. و نسیم و زمان و ما!
بچه خانوم مدیرمون به دنیا اومد ، کل معلما و کادر مدرسه یه گروه زدن و پول جمع کردن که براشون هدیه یچیزی بخریم. یکی از معلم ها مسئول خرید شد. امروز عکس کادو رو گذاشتن تو گروه، دو تا النگو.
نمیگم غلط یا درسته ولی فقط داشتم با خودم فکر میکردم چقدر کار درستیه که یه بچه کوچولو موچولو با یه فطرت پاک رو از همون اول درگیر طلا و زیور آلات و مادیات و اینا کنیم؟
من بودم برا مامانشون یچیز قشنگ به درد بخور میگرفتم که این همه زحمت کشیده. یا حتی برای دوتاشون :)
امروز یه شاخه از میخک هایی که آقایِ میم آخرین بار آورده بود رو برداشتم با یه جلد کتاب که ببرم هدیه بدم به سرگروه یکی از درس های این ترمم که خیلی بهش زحمت داده بودیم. تو راه زنگ زدم به سرگروه و فهمیدم ساعت امتحانش اصلا به من نمیخوره، هنوز بیست دقیقه به شروع شدن امتحان مونده بود، همه ی نیمکت هایِ تو حیاط پر بود. رفتم کنار یه دختر تنها گفتم میتونم کنارتون بشیم؟ سرش رو با لبخند از روی جزوه ش آورد بالا و با مهربونی گفت : آخه چرا نشه؟
بغض تو گلوم جمع شد، از دیشب انقدر حالم پکر و غم انگیز و حساس بود که دلم میخواست هیچ کس نه تنها بهم از گل نازک تر نگه بلکه هر کی بهم میرسه بغلم کنه و بذاره براش گریه کنم. اون دختر با نگاهش و لبخندش روحم رو نوازش کرده بود. نوازشی که بیشتر از هر چیزی بهش احتیاج داشتم. چشمم روی جزوه می اومد و میرفت ولی دلم میخواست به دختره بگم چه لطف بزرگی در حق من کرده بدون اینکه خودش بدونه. نزدیک امتحان بود و باید میرفتم، دختر مهربون هنوز سرش تو جزوه ش بود، شاخه میخک رو گذاشتم روی جزوه اصول حسابداری ۲ش و بلند شدم که برم، دوباره لبخند زد و گفت ممنون!
داشتم با خودم فکر میکردم ما که نمیدونیم آدما، از دوستامون گرفته تا عابرای تو خیابون، تا بغل دستیمون تو تاکسی ، حالش خوبه یا بده؟ چه رنجی تو زندگی داره از درون متلاشیش میکنه؟ تنهاست؟ نیست؟ دیشب بهش چطور گذشته؟
کاش تمرین کنیم حال خوب رو نشر بدیم تو زندگی! با یه لبخند، با یه لحن خوب.. شاید یه نفر روحش به همین یه ذره نوازش نیاز داشته باشه..
با ازدواج کردن هیچ تغییری دفعتا اتفاق نمیفته، نه رفتار آدم ها، نه فکر ها و ارزش هاشون تغییر میکنه و نه زندگی از این رو به اون رو میشه.
فلذا نه به امید اینکه یه تغییری میکنید خودتون یا طرف مقابل ازدواج کنید نه امیدوار باشید که زندگی بعد ازدواج مثلا یچیز جدیدی میشه که قبلا نبود.
همه چیز به مرور اتفاق میفته، با کنده شدنِ پوست، با قد کشیدن، با صبورتر شدن.
آدم ها به چه نقطه ای میرسن توی زندگی که میتونن تو فضای مجازی از حالِ بدشون بنویسن؟ چقدر احساس ضعیف بودن و تنها بودن میکنن؟ چقدر روحشون مچاله میشه؟ چقدر تو فضای حقیقی زندگی نمیتونن خودشون رو بروز بدن و به هر دلیلی رعایت میکنن؟ یا گوشی برای شنیدن ندارن...
من همونقدر حالم بده.
خدایا! خدای من! من احساس میکنم توکلم رو گم کردم و زیر بار زندگی داره کمرم خورد میشه. توکلم رو بهم برگردون و قوی ترم کن و گشایش در کارم قرار بده.
ممنونم.
پ.ن: برام دعا کنید. و ازم نپرسید و به روم نیارید. ممنونم ازتون. فقط دعام کنید.