من یحیی العظام و هی رمیم؟

چه اعجازی ست در جمله دوستت دارم که استخوان های شکسته روح آدم را به هم پیوند می‌زند؟

۱ نظر

الحمدلله حمدا کثیرا

شاگردم برام کامنت گذاشته و یه جایی ش نوشته : معلمِ تکرار نشدنیِ ما!


خستگی ۲۱ سال زندگی از تنم در رفت :)))

۰ نظر

:)


و امشب از عجیب ترین شب های زندگی م بود، که یه بار قصه ش رو خواهم نوشت.


پ.ن: دعا کنیم همو :)

۰ نظر

قلب شرحه شرحه

چرا مادر زن ها انقدر دومادشون رو دوست دارن؟ خیلی عجیبه ! یه ذوق و شوق عجیبی دارن برا دوماد، قبل از اینکه بخواد بیاد پا میشن با شوق همه جارو مرتب میکنن، غذاهایی که صد سال یبار میپزن بار میذارن، به دختر تشر میزنن که برو به خودت برس، هی میپرسن کجاست؟ پس چرا نمیاد؟
احساس میکنم عقب گرد میزنن به دوران جوونی خودشون، شوق و ذوق های خودشون، یا شاید شوق و ذوق هایی که اون موقع تو دوران عقد کردگی خودشون از ترس چشم غره های باباها سرکوب میشد حالا میاد رو!
نمیدونم دقیقا چیه! حالا بذارید خودم مادرزن شدم بهتون میگم از کجا نشات میگیره ولی واقعا من فکر نمیکنم دومادمو خیلی دوست داشته باشم :/ چرا آدم باید کسی که دختر گلش رو ازش جدا میکنه انقدر تحویل بگیره واقعا؟ در این مورد فکر کنم محبت باباها به دختر واقعی تره که اصلا چشم دیدن دوماد رو ندارن :)))

پ.ن: واقعا انقدر که مامان من، همسرم رو دوست داره، من دومادمونو دوست داشته باشم شوهرم چه حسی بهش دست میده؟ فکر کنم حس فرو رفتن خنجر در اعماق قلب! بیاین یکم به باباها حق بدیم در این مورد 😅
پ.ن۲: به شخصه وقتی به این فکر میکنم که میخوام تا بیست و چند سال پسرمو پرورش بدم و تر و خشکش کنم بعد یه دختری یدفه پاشه بیاد وسط زندگیم هی خودشو براش لوس کنه، پسرمم هی به اون توجه کنه، هی بره پیشش، بهش محبت کنه و اینا به طور ذاتی اعصابم خرد میشه! اصلا ازم انرژی میره! دلم مبخواد با ماشین زمان به آینده سفر کنم برم به عروسم بگم قبل اینکه شوهر تو باشه پسر من بوده :/ ولش کن بچه مو بذار یکم ما دوتایی های مادر پسرانه خودمونو داشته باشیم :| :| :|
برا همین ضمن اینکه همیشه برا مادرهمسرم دعا میکنم که انقدر مهربونن ، براشون از خدا هم صبر طلب میکنم که دارن عروس داری می‌کنن، و اینکه واقعا سعی میکنم مراقبِ رابطه و خلوت مادر پسری شون باشم، نه بر هم زننده. خدایا! لطفا عروسم بذاره منو پسرم دوتایی بریم رستوران، شهربازی، سینما! قول میدیم بعضی وقتا اونم ببریم ؛) :)

۰ نظر

می‌گفت و چه خوب می‌گفت :)

بهش گفتم : فکر کن اگه بچه دار نشیم چی؟

خیلی روال گفت: یه عالمه بچه تو دنیا هستن که دلشکن بخواد ما مامان باباشون بشیم.

گفتم: آخه اون جوری حس مادری به طور کامل اجابت نمیشه..

گفت: خب آدم اینجوری بتونه مادر خوبی باشه هنره :) بعدشم انقدر مادر هست که واقعا مادر نیست! صرفا بچه رو به دنیا آورده..


پ.ن: خدا کنه مامان بابای خوبی باشیم. به هر نحوی که خدا میخواد :) واقعا اون همه آن شرلی که تو پرورشگاه ها استعدادهاشون ندید گرفته میشه و بی مهر و محبت بزرگ می‌شن چه گناهی دارن؟

انقدر اینگونه والد گری رو دوست دارم که بنظرم جا داره حتی اگه خودمون هم تعداد قابل توجهی بچه داریم، چند تا هم از پرورشگاه بیاریم و مسئولیتشون رو قبول کنیم و دورهمی مهد کودک بزنیم ؛)

۲ نظر

جنگنده آرزوها :)

من از بچگی دلم میخواست کامپیوتر کوچولو داشته باشم، اون موقع میخواستم هر جا میرم ببرمش باش نقاشی بکشم، حتی یادمه یبار از مشهد یه آتاری خریدم که شبیه کامپیوتر بود. 

بعد که بزرگ تر شدم برا اینکه بتونم هر جا میرم با خودم ببرمش و توش بنویسم، چون دستم یا از نوشتن زیاد با خودکار درد میگرفت و سرعتم توش به شدت کند بود یا از بس گوشی دست میگرفتم دستم تیر می‌کشید به قدری که مچ م رو می‌بستم. 

برا همین دلم یه چیزی میخواست که قد یه کتاب باشه و من بذارمش تو کیف دستیم و پاشم راه بیفتم اینور اونور و هر وقت خواستم چیزی بنویسم راحت بنویسم و همه نوشته ها و شعر هام رو توش دسته بندی کنم.

ولی همینجوری در حد آرزو موند اینا !

این روزها که خیلی جدی شدم تو تصمیمم برا نوشتن کتاب هایز که ایده هاش تو ذهنمه گفتم خب دیگه من باید بخرمش. حتی اگه بهاش گذشتن از یه چیزی باشه که دوست دارم. 

الان دارم دنبال مدل هاش می‌گردم و خوشحالم، اینکه آدم در مسیر اهدافش قرار بگیره هم خیلی حس خوبی داره و شیرینه. کاش نذاریم هدف ها و آرزوهامون همینجوری گوشه ذهنمون خاک بخورن، بیاریمشون تو مسیر اجرایی شدن، خدا راه رسیدن بهش رو یجوری باز میکنه اگه صلاح بدونه.


پ.ن: یکی از آرزوهای دیگه مم این بود که مجموعه آنشرلی رو داشته باشه، ولی چون قیمت چاپ جدیدش سر به فلک کشیده ست تصمیم گرفتم تو کتاب فروشی ها بگردم چاپ قدیمش رو پیدا کنم. تا الان سه جلد از هشت جلدش رو پیدا کردم و خوشحالم، و باعث شده پام به یه کتاب فروشی های خوب و جالبی باز بشه که خیلی صمیمی و بامزه ست فضاشون :)

۰ نظر

اگر چه بینمان فاصله ها بود

ما اهلِ هم بودیم. 

۲ نظر

خاله زنک، دایی مردک و زین قبیل سخنان

یه نکته ای که بعد از ازدواج متوجهش شدم اینه که وقتی با یه عروس یا دوماد مواجه میشیم چقدر باید مراقب حرف زدن هامون و اظهار نظرهامون باشیم چون می‌تونه براشون حس های اذیت کننده ای رو تولید کنه که اگه اون حرف ها نبود اصلا ایجاد نمیشد.

مثلا وقتی داره برامون از مراسمش، رسوماتشون، هدیه هاش یا هر چیزی میگه ، ما حق نداریم کامنت بدیم که : عه! ینی فلان کارو برات نکردن؟ ینی فلان برنامه رو اینطوری اجرا کردن؟ ینی در مورد خرید فلان چیز از تو نظر نخواستن؟ ینی اِل؟ ینی بِل؟

دو حالت داره، یا اون تازه عروس یا داماد خودش بابت اون مسئله ناراحته و براش مهم بوده، که خب با به رو آوردن فقط غمش و حسرتش بیشتر میشه، یا اصلا براش اهمیتی نداره ، که خب به روش بیاریم که چی بشه واقعا ؟ بدتر حساسش می‌کنیم.


خلاصه به نظر من نه از مسائل شحصی بین دو تا خانواده بپرسیم و جویا بشیم که چی به چی بوده، نه اینکه اگه شنیدیم و بنظرمون یجایی کم یا زیاد بود کامنتی بدیم و اظهار نظری کنیم. دو دقیقه فارغ از این حرفا .. بشینید گل روی خودشونو ببینید!

۰ نظر

الهی عاملنا بفضلک .. در همه امتحان های زندگی!

داداشم فردا کنکور داره، بالای تخته وایت برد تو اتاقش نوشته: به نامِ عادل ترین

دارم فکر میکنم منظورش چیه؟ یعنی داره میگه خدایا همون اندازه ای که تلاش کردم نتیجه بگیرم؟ یا می‌گه خدایا اگه یه جای زندگیم کم گذاشتی اینجا عدالت به خرج بده و برام جبران کن؟ :))

واقعا هم تلاش کرد و من امیدوارم نتیجه ش رو خیلی با برکت تر ببینه! ولی من بودم شب کنکورم یه همچین حسی داشتم که : خدایا من که اونقدری که باید نخوندم و بلد نیستم، احساس میکنم همشو یادم رفته :/ خودت با امدادهای غیبی به فریادم برس !!!



خلاصه دعا بفرمایید برای همه کنکوری های امروز و فردا که به خیر و خوشی و سلامتی از چنگال این غول بی شاخ و دم رهایی یابند . 😐

۰ نظر

فکر کنم اسم این روزهام

انسان در جستجوی معنا

۰ نظر
لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان