اعترافات یک کتابخوانِ معمولی

یکی از علت هایی که دلم می‌خواد به خاطرش زودتر برم سر خونه زندگیم اینه که قفسه های کتاب خونه م دیگه جا نداره و داره ازش کتاب نشتی می‌کنه!

فکر کنم در حقیقت دلم می‌خواد برم سرِ کتاب‌خونه و زندگیم! :)




پ.ن: نه کتاب نه هیچ چیز دیگه ای به مثابه هوو نیست! 😊☺

۰ نظر

بعضی وقت ها

زندگی چقدر غم انگیز به نظر می‌رسد.

۱ نظر

یادآوری برای خودم_ هر روز _ ده مرتبه

اینکه وقتی حالمون خوبه خوش اخلاق باشیم هنر نیست،

اینکه وقتی حالمون بده باز هم خودمون رو خوش اخلاق حفظ کنیم هنرِ واقعیه!

۱ نظر

خرده روایت های ازدواج/ این قسمت : پدر همسر :)

من همیشه وقتی به "پدر همسر " فکر می‌کردم تصورم از پدر همسر یک انسان کاملا سنتی بود که خیلی کم حرف و درون گراست، رابطه مان فقط در حد سلام و احوال پرسی ست و من فقط وقت هایی صدایش را میشنوم که دارد با مهمان ها درباره کارش صحبت می‌کند، یا پسرش را درباره خانه و ماشین و کار و زندگی نصیحت میکند، پدر شوهر در ذهن من با یک کت و شلوارِ مثلِ خودش خاکستری همه جا ظاهر میشد، حتی صبح ها که بیدار میشد برود نان بخرد هم خیلی رسمی میرفت و می آمد و مادر باید همیشه حواسش به اتوی لباس های حاج آقا بود . فشار خونش هم بالا بود اما نمک دوست داشت و دائم از طعم غذای مادرشوهرم که به خاطر سلامتی اش کم نمک میپخت ایراد میگرفت. پایش درد می‌کرد و چند نوع قرص رنگارنگ داشت که باید با شام و ناهار و صبحانه میخورد. یک بار هم سابقه سکته در کارنامه اش داشت. با موبایلش هم مشکل داشت و بنظرش این ماسماسکِ کوفتی همیشه یک مرگش بود!

حالا اما پدر همسرم کاملا برعکس تصور ذهنی من است. یک انسان پر هیجان و پر انرژی و خوش کلام که می‌شود برای ته لهجه شیرینش مُرد! یادم نمی‌رود جلسه اول خواستگاری را که اگر پدر همسرم نبود باید به یکدیگر و سقف نگاه می‌کردیم، همه چیز خشک و ساکن می‌ماند، پدر شوهر حالا برای من یک فرد خوش پوش با تیپ اسپرت است که صبح ها می‌رود ورزش، هر نان و غذایی را نمیخورد و ما سر سفره با ترس و لرز نمکدان را بر میداریم چون حواسش هست سالم باشیم ، تازه صبح ها و در ماشین سخنرانی های دکتر سروش گوش میدهد و با همسرم حرف های دکتر سروش را نقد و بررسی میکنند ، کتاب صوتی ملت عشق را چند بار شنیده و به عرفان شرقی ارادت دارد، در واتس اپ برایم کلی کلیپ باحال میفرستد، اولین بار برایم این آهنگ هوروش بند را فرستاد که میخواند " با انگشت همه نشون میدن منو! ماه پیشونی قلبمو ، خوب زدی و بردی!" ، ایشان با اپلیکشن وِیز تمام راه هایش را می‌یابد و به دیگران هم توصیه می‌کند که ضمن اداء جمله "مرگ بر اسرائیل" از این اپلیکشین پر کاربرد بهره بجویند. خدا را صد هزار مرتبه شکر بابا سالم است، سالم تر و پایه تر از ما.

هیچ وقت آن روزی را یادم نمی‌رود که بابا پیشنهاد سینما رفتن داد و همسرم شروع کرد به خواندن لیست فیلم های سینما، خواند و خواند تا رسید به یک فیلمِ خارجی به اسم "راهبه" و بعد که توضیحاتش را خواند فهمیدیم یک فیلم ترسناک است، تا اسم ژانر وحشت را خواند ، مامان و بابا با خوشحالی از جا پریدند و گفتند : آخ جون! بریم سرگذشت ندیمه ببینیم! فیلم ترسناک! هوراااا! :))))

و خدا می‌داند با چه اشتیاقی حاضر شدند تا برویم چنین فیلم هولناکی را ببینیم !

امشب که کلیپ های بابا را در واتس اپ نگاه میکردم داشتم به این فکر میکردم که زندگی چقدر عجیب و غیر قابل پیش بینی است! و چه خدای هیجان انگیزی داریم ما :)

پ.ن: درباره مادر همسرم اینجا نمینویسم، چون مامان خودش گفته که دارایی ها و خوشبختی هایتان را در فضای مجازی جار نزنید و مامان خودش از بزرگترین دارایی ها و خوشبختی هایِ من است! یک "مامان" به معنای واقعی کلمه! الحمدلله! 

پ.ن۲: به فرزندانم حسودی می‌کنم به خاطر داشتن چنین مادربزرگ و پدربزرگ باحال و متفاوتی! فکر میکنم بعید نیست روزی برسد که به ما بگویند: با شما رندگی کیف نمیده! ما میخوایم بریم با مامان بزرگ و بابا بزرگمون زندگی کنیم! اونا باحال تر از شمان :| :))

پ.ن۳: فقط فکر میکنم ویژگی مشترک "همه پدر شوهر های دنیا" این باشد که به طرزِ حسادت برانگیزی روی کارشان وقت میگذارند و به آن توجه دارند! خیلی .. یعنی کار میشود به مثابه هوو ! هر چند به کارشان هم به خاطر فراهم کردن رفاه و آسایش خانواده مشغولند اما خب! دو دقیقه آمده ایم خودتان را ببینیم :'(

_ از همین تریبون از همسرم خواهش میکنم که هیچ وقت پدر شوهر نشود! چون من میترسم اگر پدر شوهر شود کارش را خیلی دوست داشته باشد، آن وقت من از حسادت آب میشوم! _

پ‌.ن۴: و نهایتا الحمدلله! :)

۱۰ نظر

ت ح م م ل

تحمل کن.

۱ نظر

همیشه برادر

 هنوز هم وقتی دلم گرفته و پر از بغضم و احساس می‌کنم از آدما کتک خوردم، دلم میخواد بیام کنارت، به محض اینکه می‌شینم سرِ مزارت  سلام می‌کنم بی اختیار می‌زنم زیر گریه و همه چیز رو تعریف می‌کنم و با صبر و حوصله همیشگیت گوش می‌دی و وقتی بلند میشم که برم حداقل نصف غم هام سبک شده. من فکر میکردم نهایتِ عمرِ این کارا و مسخره بازیا ، اینکه آدما با شهدا مانوس میشن و اینا .. برای دبیرستانه یا اوایل دانشگاه! یا دیگه ته ته ش هر چی باشه برا قبل ازدواجه! ولی الان میبینم که نه :) خدا ما رو اهل این مسخره بازیا نگه داره..

ازت ممنونم. همیشه برادر. همیشه بزرگ‌تر. همیشه زنده.


۱ نظر

پا پس نکشیدن

خدایا نذار زیادی چالش ها خسته مون کنه از مواجهه باهاشون خسته مون کنه طوری که کلا پا پس بکشیم.

پ.ن: رنجِ مارو در کار و جهاد برای خودت قرار بده.
۰ نظر

شما چقدر از نمازهاتون راضی هستین؟ ;)

کاش تو کلاس های قبل از ازدواج به مرد ها بگن که محبت کردن کلامی‌شون نباید قضا بشه. مثلِ نماز. حداقل روزی سه بار. مثلِ نماز.


فرقش با نماز اینه که خدا به خوندنش احتیاج نداره، زن اما چرا! :)

۴ نظر

:| چرا خب؟

شعرایی که تو جلسه پانزده رمضان بیت میخونن هر سال ضعیف تر از سال قبل! 

۰ نظر

الهی دلتون نصیب غم نشه

یه احساس ناخوشی درونم دارم به نام ترسِ از دست دادن، که بعضی وقتا عود میکنه و بعضی وقت ها خاموشه. یکی از آورده هاش برام اینه که همه ش این حس رو بهم القا میکنه که اگه یبار با هم دعوامون بشه دیگه فاتحه اون رابطه خونده ست و تمااام ! بعد هی نگرانم که وای دعوامون نشه! دعوامون نشه! دعوامون نشه!

و این استرسِ "دعوا نشدن" رو خیلی از رفتارهام اثر میذاره ! اثرِ بد! مثلا من بعضی وقتا که میخوام یه حرفی بزنم تا ده تا جمله بعدش رو ناخودآگاه تو ذهنم پیش بینی میکنم و اگه احساس کنم به جاهای خوبی نمیرسه میگم خب نگمش! چه کاریه؟ 

احساس میکنم این انرژی رو اگه میذاشتم رو یه بازی که باید حرکات حریف رو پیش بینی کنی مثلا شطرنج الان خیلی موفق بودم!

الان میخوام برم بهش بگم بیا یکم دعوا کنیم من ببینم بعدشم هنوز زن و شوهریم :| :)


پ.ن: واقعا ان شاء الله که هیچ وقت دعوامون و دعواتون نشه ولی به اختلاف خوردن اجتناب ناپذیره و آدم باید درست باش مواجه شه نه اینکه ازش فرار کنه.

۱ نظر
لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان