دارالغرور*

عاقبتِ همه ی اشک هایی که انسان سر قبری خالی میریزد همین است، یک پوچی عظیم که بهترین اسمش شاید این باشد: خُسران!

میخواستم بگویم که.. نگذار تکرار شود، حالا این چند روز که گذشت اما حواست باشد که آن روز بزرگ که همه چیییز از روز هم روشن تر میشود مثل امروز انگشت حسرت به دهان نگیری و نگویی "بخاطر هیچ و پوچ چه هاااا که نکردم".

دنیا همین هیچ و پوچ است، همان سراب، همان فریب، همان قبر خالی، نگاه کن که سرمایه ات را برای کدام متاع خرج میکنی؟


* دنیا فریب و رنگ است

تا جا بمانی از او

تا جا بمانی از او..


#روز_دوم

۰ نظر

دلم در حسرتِ پرواز پوسید


کجا بالِ کبوتر میفروشند؟
۲ نظر

چی میشه که آدما میتونن انقدر ترسناک بشن؟

دقیقا بفرمایید که

به کجا بَرَم شکایت؟

به که گویم این حکایت؟



+ باید کم کم بنویسمش تا خلاص بشم ازین حجم فکر ..

۰ نظر

این بار از قفا ببر

آن شبی که شهید آوردند همه چیز ریخت بهم،انگار آتش روشن کرده بودند توی دل بچه ها، زینب هم حالش بد بود و تکیه داده بود به ستون و رفته بود زیر پتو و سرفه میکرد،شب رفتن حضرت زینب بود،شهید مدافع حرم بی سر بود، کل بچه های اعتکاف حالی به حالی بودند.

رفتم کنار بستر زینب نشستم،گفتم چرا امسال همه روضه ها دارد مجسم میشود؟ سرفه کرد و خندید،نه نخندید،نای خندیدن نداشت،سعی کرد عضله صورتش را طوری تکان بدهد که شبیه لبخند بشود.

یک دفعه آن یکی زینب آمد نشست کنارمان،چشم هایش پر اشک بود،بی مقدمه پرسید " سر آدم ها رو چطور میبرند؟"

من و زینب ساکت شدیم، عابس دست گذاشت زیر گلوی زینب و انگشت هایش را تکان داد تا رسید به آن سمت گردنش و گفت "اینطوری"

زینب زد زیر گریه،عابس گفت" گریه نکن،درد نداره،شهید درد نداره"

گفتم "دیوانه ای عابس،این چه طرز جواب دادن به بچه ست؟"

گفت " اشتباه میگم مگه؟" 

گفتم "نه" و بغض گلویم را گرفت، زینب سرفه میکرد، رفتم "کتابِ آه" را  از کنار کوله ها برداشتم ، زینب در بستر گفت " مقتل نخون میمیری امشب"

گفتم "اگه نخونم و گریه نکنم خفه میشم"

عابس کتاب را از دستم گرفت و گفت "ببین اولاش خیلی گریه دار نیست" بعد وسط کتاب را باز کرد،یک صفحه قرمز بود، گفت "از این جا شروع میشود"، بعد یک کمی سکوت کرد و گفت "یعنی تموم میشه"..

نخوانده گریه ام گرفت، زینبِ در بستر گفت "دیوانه ای عابس، همینو میخواستی؟"


دیوانه ای عابس، امشب نمیدانم چرا یاد دیوانگی هایت افتادم،یاد صراحتت، یاد حرف هایی که میریختی توی خودت،یاد اینکه بلد نبودی تعارف کنی،یاد سقا شدن هایت،یاد آن چفیه سبز و مشکی..

بغض گلویم را پر کرده، دلم روضه میخواهد،روضه ی مجسم،مثلا بیایی دست بگذاری گوشه گلویم و بکشی تا آن سمت گلویم و بگویی "اینطوری !"  بگویم کاش واقعا اینطوری میبریدند..

و اشک..

۳ نظر

لبخندِ عمیقِ روشن

فکر میکرد قلب جنینش شکل نگرفته

نگران بود و ناامید

مامان برایش سونو نوشت

وسط ویلایی ها پیامک زد:

"صدای قلب بچمو شنیدم! "

۰ نظر

کان که شد کشته ی او نیک سر انجام افتاد..

به قاریان قرآن حرم بگو سریع تر بخواند، به مجری سحر شبکه قم بگو انقدر چرت و پرت نگوید،به آفتاب بگو ناجوانمردانه تابیدن نگیرد، به داعش بگو دیگر فکر این ترقه بازی ها و منفجر شدن ها را از سرش بیرون کند، به دل ت بگو نگیرد از غم روزگار، به حالت بگو عالی باشد نه خوب، به خستگی ات بگو دست از سرت بردارد،به دوربین جلویت بگو فقط لبخند هایت را ثبت کند،به آینه بگو اگر غمت را بببند و نشکند آینه نیست،به راننده اتوبوس بگو کولر را برای دکور نگذاشته اند، به جمعه ها بگو غروب نداشته باشند

،

به شمشیر غم ت بگو

خودش را برّان تر کند

این بار دارم رقص کنان می آیم..


۰ نظر

غم

اینکه الان حالت خوبه و بروی خودت نمیاری دلیل نمیشه همیشه همینطور خوب بمونی

جمع میشه

جمع میشه

جمع میشه

یهو با یه لشکر عظیم شبیخون میزنه از پا میندازتت!

۲ نظر

اگر گوشی ات زنگ نزند:)

نمیدانم دیگران را کجا دست به سر میکنی که تک و تنها می آیی، میگردی، قطعه ها را میشماری، در دلت اضطراب کوچکی ست، مردّد میمانی بین گشتن و بیخیال شدن، یک دفعه چشم هایت رویم میخکوب میشود، به طرفم می آیی و بعد از چند لحظه با تردید مینشینی، گرد غم بی هوا روی دلت مینشیند، دست میکشی روی حلقه ی میم، بغض میکنی روی عین، آه میکشی روی صاد، مکث میکنی روی واو ، تا به میمِ بعدی میرسی دست هایت روی هوا میلرزد، به ه که میرسی چشم هایت را میبندی،زل میزنی به خاک سردِ نشسته روی انگشت سبابه،"یوم الحسره" تو همین حالاست...

۲ نظر

ما را سری ست با تو

یا مَن الیه یرجع الامر کلّه


راستش من هیچ وقت در هوایی که شما نفس کشیده اید نفس نکشیده ام، هیچ وقت به طور اتفاقی با هم نگاهمان به آسمان نیفتاده است ،هیچ وقت قطراتِ آن بارانی که روی عبای مهربان شما ریخته روی لباس های من نچکیده است،هیچ وقت در هوای گرمی که شما روزه میگرفتید من روزه نبوده ام راستش من با شما "هیچ وقت" های زیادی دارم،هیچ وقت هایی که با وجود این همه سال فاصله حسرتشان دارد در دلم نفسِ عمیق میکشد، ما با شما "هیچ وقت" های زیادی داشته ایم اما کنارِ همه ی این هیچ وقت ها یک "همیشه" ی قشنگ و لطیف و معطر و شیرین و خوش آوا هم وجود داشت.

شما نبودید اما بودید، از یک جایی به بعد نشد که خورشید در آسمان طلوع کند و یاد شما را بر ما نتاباند ، از یک جایی به بعد باران که می آمد شما هم بودید، آسمان که پر از ستاره میشد شما هم بودید، با شکوفه های بهار و گرمای تابستان و عاشقانه های پاییز و برف و باران زمستان شما هم بودید، شما روح خدا را به لحظه لحظه ی ما بخشیده بودید و روح خدا را به این راحتی ها نمیشد از جان لحظه ها گرفت، اما خب، هر کسی اینها را نمیدید!

امام خوب و عزیز و همیشه ی ما سلام!

من و بچه های هم نسل من سخت موقعی به دنیا آمدیم ، حتی حالا که فکر میکنم از بچه های سال های انقلاب و جنگ هم زمان سخت تری به دنیا آمدیم، نسل ما چشم که باز کرد هوای حکومت اسلامی را نفس کشید، اسمش رفت در شناسنامه جمهوری اسلامی، راهپیمایی اش را دیگران رفته بودند،زخمش را دیگران برداشته بودند، جان دادند ، جوان دادند، نفس گذاشتند و هوس را گذاشتند، زجر کشیدند، شکنجه شدند، سوختند، جگرشان پاره پاره شد، تا انقلابمان جان بگیرد!

بچه ماهی اما تا وقتی در آب است هیچ وقت آب را نمیفهمد، ما از وقتی چشم باز کردیم ماهیان اقیانوسِ آرامی بودیم که برایمان ساخته بودند ، قطره ای از اقیانوس را ما نباریده بودیم اما در آن میخوردیم و میخوابیدیم و کیف میکردیم..

عده ای آمدند سرمان را به بازی و خورد و خوراک گرم کردند تا یادمان برود برای چه در این اقیانوس آبی امن و امانیم، کم کم کار به جایی رسید که بعضی ها وجود اقیانوس را هم انکار کردند، گفتند کدام آب؟کدام آبی؟ کدام امن؟ کدام امان؟ کدام اسلام؟ کدام انقلاب؟ کدام بدبخت؟ کدام بیچاره؟ گفتند خسته مان کردید از بس از این حرف ها در گوشمان خواندید..گفتند بگذارید شنایمان را کنیم _همان ها که وجود آب را انکار میکرد_..

نسل ما سخت موقعی به دنیا آمد آقای امام!

حالا دلخوشی ها رنگ عوض کرده، درد ها، دغدغه ها، امیدها، گاهی احساس میکنم وقتی حرف از اقیانوس میزنیم دیگر کسی مارا نمیفهمد، وقتی میگوییم مستضعفین دهان کج میکنند، وقتی میگوییم جهاد مسخره میشویم، وقتی میگوییم انقلاب، وقتی میگوییم اسلام، وقتی میگوییم مبارزه با فقر،مبارزه با ظلم، چپ چپ نگاهمان میکنند..

پدران و مادرانمان روزهایی جنگیدند که حق و باطل بی روتوش و بی نقاب مشخص بودند، ما اما در روزهایی فهمیدیم باید بجنگیم که باطل هم نقاب حق زده بود و به هر کسی میگفتی این باطل است مهر حق ستیزی به پیشانی ات میکوفت..

سخت موقعی به دنیا آمدیم آقا! جاده مِه آلود بود، آب گل آلود، هر روز داریم تنها تر از تنها میشویم و پر زخم تر، گوشمان از حرف ها و تحلیل های بی سر و ته پر است، دلمان از درد و همه این ها از جایی سرچشمه میگیرد که شما را به ما بد فهماندند، شما را اسیر صفحه های کتاب درسی نادوست داشتنی تاریخ کردند و گفتند یک امامی بود و یک مردمی و یک شاه عیاش و ستمگری، مردم آمدند و به رهبری امام، تخت و تاج را از شاه عیاش و ستمگر گرفتند و امام در فلان سال به رحمت خدا پیوست!

پرونده ی شما را برای ما بستند،نگفتند انقلاب ما تازه آغاز دویدن ها بود، نه ایجاد فرصتی برای با خیال آسوده خوردن و خوابیدن، نگفتند ما حالا حالا ها کار داریم، نگفتند انقلاب ما برای نجات همه ی مستضعفین و مظلومان جهان بود تا ظهور حضرت منجی، عکس شما را اول کتاب هایمان زدند و گفتند حالا که انقلاب کردیم با خیال راحت سرتان را مثل کبک در این کتاب ها و تست ها فرو کنید، نگفتند برای چه باید درس بخوانید، نگفتند از خواندنتان قرار است به کجا برسید و باید به درد کجا بخورید،فقط گفتند در حد مرگ بخوانید که یک شغل با کلاس تر و بهتر و پر پول تر نصیبتان شود تا با کیف بیشتری بخوابید و بخورید، چشم های تو اما حرف دیگری داشت، درد دیگری داشت..

مرقد سید مظلومان کجا و کاخ شاهانه ی حالا کجا؟ آرمان ها و درد های شما کجا، دردها و دغدغه های نسل ما کجا؟ شمای واقعی کجا و شمای کتاب تاریخ و دینی کجا؟ قرارمان بر این نبود، بود؟

حرف زیاد است اما از همه شکوه ها و دردودل ها که بگذریم آمدم بگویم ما خیلی دلمان میخواهد برایتان فرزندان خوبی باشیم،ما خیلی دلمان میخواهد راه شما را_همانطور که هست، نه این طوری که نشانمان داده اند_ ادامه بدهیم ،شما هم کمکمان کنید، آقای همیشه پدر..

۲ نظر

رمضان است و حال من خوب است

پرسیده ای توی این دل دارد چه ها میگذرد،خب خیلی چیز ها میگذرد،سرِ همه ی اعضای دلم شلوغ است،سرِ آقای دلشوره از همه بیشتر، راستش سرِ آقای دلشوره قبلا ها خیلی خلوت تر بود،بعد که میدید سرِ همه ی اعضای دلم شلوغ است، بلند میشد و راه می افتاد توی کوچه پس کوچه های حافظه تا یک سوژه ای پیدا کند و برایش شور بزند، مثلا یک بار که خیلی بی کار بود و همه ی کوچه های شهر حافظه را گشت و چیزی برای نگران شدن پیدا نکرد تصمیم گرفت برای بچه های آن گربه ی حیاطِ خانه ی عزیزاینها که دست عمه طاهره را پنجه کشیده بود و باباحاجی با چوب دنبالش کرده بود و احتمالا ناکارش ،نگران شود و هی بیاید در دل سرا فریاد بزند که "واقعا تکلیف آن بچه های گربه های معصوم که مادرشان چوب خورده چه میشود؟" بعد از آن ماجرا هیئت امنای دل یک جلسه ی فوری تشکیل دادند تا یک فکری برای آقای دلشوره کنند،آخر اینطوری که نمیشد!

آقای دلشوره وقت و بی وقت برای آدم های باربط و بی ربط دلشوره میگرفت،سخت هم دلشوره میگرفت،فلذا هیئت امنای دل شروع به تهیه لیستی از آدم هایی کرد که دلشوره داشتن برای آنها منطقی، شیرین و البته سازنده بود و دستگاه "امواجِ حالِ بدِ دل را دریافت کن" فقط مجاز بود از اعضای آن لیست امواج حالِ ناخوبشان را دریافت کند؛

مثلا اولین آدم توی لیست مجاز دلشوره سید بود،دومین آدم ریحانه،و خب به این منجر شد که در طی مدتی دو ماهه انقدر حالِ ریحانه را بپرسم تا پیامک بدهد "تو رو خدا اون دستگاه امواج دریافت کن ت رو از برق بکش بیرون" ، هیئت امنا به آدم چهارمِ لیست رسیده بود که سر و کله ی جناب تان پیدا شد، و خب باید بگویم حالا سرِ آقای دلشوره آنقدر شلوغ هست که دیگر به اعضای آن لیست هم نمیرسد، چه برسد به اینکه راه بیفتد توی شهر خاطرات و برای گربه نره و روباه مکار هم شور بزند، انقدر ظرفیت دلشوره ام را پر کرده ای که دیگر جایی برای دلشوره ی امتحان و دیر شدن کلاس و مسائل روز کشور ندارم، راستی به تری؟

خانومِ دلتنگی هم حالش خوب است، این روزها کمتر بهانه میگیرد، به جای یک گوشه نشستن و بهانه گرفتن سعی میکند برود و به بقیه اهالی دل سرا کمک کند ، مثلا یک کمی به کارهای آقای دلشوره میرسد، میزش را تمیز میکند، به حرف هایش گوش میدهد، پرونده هایش را مرتب میکند، برایش با خط خوب مینویسد " به علت حجمِ کاری زیاد فعلا توانایی پذیرش پرونده های جدید را نداریم، با تشکر" و میزند روی در اتاقش؛

یا میرود و به خانمِ دوست داشتن کمک میکند که برای اهالی دل سرا حسن یوسف قلمه بزند و شمعدانی های کنار حوض وسط تالار را آب بدهد و برای افطار آش و شله زرد بپزد؛

یا مثلا میرود درِ خانه ی آقای غم و خانم  شادی را میزند و به زندگی عاشقانه و پر از تضادشان نگاه میکند، و خانوم شادی هر از چندگاهی از توی آشپزخانه صدایش را بلند میکند و میگوید : "دلتنگی جان! فکر نکنی ما باهم اختلاف داریم ها، اتفاقا ما بهترین زوج های دنیاییم، مثل دو روی یک سکه، اصلا خدا غم و شادی را با هم و برای هم آفریده است"، بعد خانوم دلتنگی چشم از قاب عکس روی دیوار که رویش نوشته "دلخواهی آن قَدَر که غم ت شادی آورد" برمیدارد و با لبخند میگوید "خداروشکر، حال دخترِ بیش فعالتان "اشک" خوب است؟" ، آقای غم میخندد و میگوید "خوب است، شما که بیشتر از حالِ اشک خبر داری، خانومِ دلتنگی"، خانوم دلتنگی میگوید "بله خب ! رفیق صمیمی ام است" ،خانم شادی بغضش را قورت میدهد و میگوید" ان شاءالله دخترم یک روز اشکِ شادی تان را هم بریزد"

آقای توکل و خانوم صبر هم این روزها سرشان شلوغ است،هر روز میروند به همه ی اهالی سر میزنند و برایشان نور و آرامش می برند، به حرف هایشان گوش میدهد و با حرف هایشان آرامشان میکنند، بغلشان میکند و برایشان از امید و ایمان میگویند، راستش خانومِ دوست داشتن هم بعضی از این کار ها میکند ولی خب فرقش این است که  آقای توکل و خانومِ صبر ، خانم دوست داشتن را هم آرام میکنند.

آقایِ خشم هم  این روزها تقریبا بیکار است، جز در مواقعی که آقای دلشوره و خانومِ دوست داشتن صدایش میزنند، مثلا آن روزی که سس فلافل را دست گرفته بودی و با آن گلوی خرابت داشتی کلِ سس ها را توی نان باگت ت خالی میکردی، آقای دلشوره و خانومِ دوست داشتن بودند که دوان دوان تا خانه ی خشم دویدند و از خواب بیدارش کردند تا داغ کند و باعث شود من سس را از دستت بگیرم و دعوایت کنم و بگویم "مگر میخواهی جنازه ت از اینجا بیرون بود؟" بله عزیز، خشم را توی این دل، دلشوره و محبت است که بیدارمیکند، پس بیا و از این خشم های دوست داشتنی نرنج!

خانومِ عقل هم خوب است، زیاد بین اهالی نمیپلکد، از دور پشت مانیتورش مینشیند و همه چیز را دید میزند، گرچه خیلی وقت ها دلیل کارهای آقای دلشوره و خانم دوست داشت و خانوم دلتنگی و خانواده غم و شادی و اشک و خانوم صبر و آقای توکل را نمیفهمد، ولی باز هم سعی میکند تا جایی که میتواند امورات را منظم نگه دارد.

ایمانِ عزیز هم خوب تر و محکم تر از همیشه است، علاوه بر اینکه حواسش به همه چیز و همه جا هست، حال همه را هم درک میکند، در خانه اش همیشه باز است، همه اهالی روزی سه بار خانه ی ایمانِ عزیز که حکم مسجدِ دل سرا را دارد جمع میشوند، همه سحری را با هم میخورند، زیات عاشورا را با هم میخوانند، دوباره ظهر که میشد بعد از نماز جماعت به حرف های ایمانِ عزیز گوش میدهند و با هم قرآن میخوانند، افطار هم که دوباره دور هم جمع میشود، خلاصه اینکه تا اهالی دل سرا با هم همدل و یک رنگندو گوششان به حرفِ ایمان عزیز است و با خانوم صبر و آقای توکل _ که در یکی از اتاق های گوشه حیاطِ خانه ی ایمانِ عزیز زندگی میکنند _ رفیقند، حال این دل خوب است، الحمدلله، کما هو اهله:)

۷ نظر
لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان