ستاد بندگان قانع و راضی دلخوش با چیزهای کوچک


خدایا! آب و هوای امروز رو به عنوان هدیه هیجان انگیز روز معلم ، جایگزین بارون روز تولد که نیومد و هر مناسبتی که امسال ناهیجان انگیز گذشت میپذیریم :))
مرسی، مرسی، مرسی

پ.ن: البته که بارون دلخوشی کوچیکی نیست..
۱ نظر

تا الان دو تا روزِ جهانی دارم :)

عه :) دیدین چی شد؟ امروز روزِ جهانی معلم بود! و من مدرسه نبودم..

که خب گفتم زیاد مهم نیست، ما روزِ معلمِ بومی مون رو گرامی میداریم، چقدر دلم میخواست اولین روزِ معلمِ و اولین تولدِ روزگارِ معلمیم رو مدرسه باشم.. که میبینم دوتاشم پنجشنبه ست از قضا :| خدایا :( 

نمیشه مدرسه رو به خاطر روز معلم و سالروز با برکت تولد من باز کنی؟ :))

اگر چه معتقدم این بچه ها اگه معرفت و ذوق داشته باشن خودشون یه حرکت خلاقانه میزنن! برای تولد نه ها.. برای روزِ معلم ! ( من توقعی ندارم ازشون، فقط دلم میخواست اون روز رو کنارشون باشم. توقع زیادیه خدا؟ )

حالا تا ساااالِ دیگه.. خدا رحمن و رحیمه.. تازه از کجا معلوم شما باشی و ببینی اون روز رو خانومِ میم؟ :)


۰ نظر

ما قبرستان نشینانِ عاداتِ سخیف

یه جمله ای هست منتسب به شهید چمران:

" وقتی عقلمان عاشق شود

عشقمان عاقل می‌شود. "


فک کنم یه درجه عارفانه تر از چیزیه که شهید علم الهدی میگه:

ما عاقلانه فکر میکنیم و عاشقانه عمل میکنیم.


شهید چمران هر دو رو با هم دیده.. عقلِ عاشق و عشقِ عاقل! خیلی جالب بود :)

حالا ما نه به درجه عرفان شهید علم الهدی رسیدیم ، نه شهید چمران، ما آدم های امروز تو همون مرحله ی فاضل نظری موندیم، نه از دلمون بهره ای میبریم نه از عقلمون:


" بگیر از من این هر دو فرمانده را

دلِ عاشق و عقلِ درمانده را!


اگر عشق با ماست، این عقل چیست؟

بُکُش! هم پدر ، هم پدر خوانده را "



ای شهید! ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدیِ وجود بر نشسته ای! دستی برآر و عقل و عشق درمانده مارو نجات بده!

۰ نظر

+ حالت چطوره؟ _"دل‌آش‌شفته" م :)


علی فانی داره میگه : "دلآشفته" بودن دلیلِ کمی نیست!

خنده م میگیره :))))


+ حالا واقعا دلآشفته خیلی ترکیبِ قشنگیه، میتونیمم اینطوری تقطیعش کنیم:

دل / آش / شفته 

یعنی دلی که همه چی توش مث آش قاطی پاتی و مثِ برنجِ شفته له شده..

" دل‌آش‌شفته " نشید و نباشید الهی!

۰ نظر

وسطِ این فروبستگی پائیزی

تو همچو بادِ بهاری گره گشا می‌باش خانومِ میم..

۰ نظر

پدر! مادر! شما متهمید..

الان با هر کدوم از بچه ها که کار ازدواجشون لنگ مونده حرف میزنم مشکلشون اینه که: خودمون اوکی ایم ولی خانواده هامون یه سری بهانه ها میارن.. از یه سری شرایط حرف میزنن که برای ما مهم نیست ولی برای اونا چرا!

ضمن احترام به دقت نظر های پدر و مادر های بزرگوار ! فکر میکنم این دقت نظرشون دیگه در بسیاری از موارد تبدیل شده به اعمال سلیقه شخصی! دیگه تفاوت سنی و رشته تحصیلی و قیافه و تیپ و هیکل و تعداد خواهران و برادرانِ طرف چیزی نیست که شما اگه نپسندید بخواید اجازه ازدواج ندید! مگه شما میخواید باش ازدواج کنید آخه؟ :)))

[ بچه هاتون اگه میخواستن با قانون ها و چهارچوب ها و سلایق شما به زندگیشون ادامه بدن در خیلی از موارد اصلا ازدواج نمیکردن! اکثرا دارن ازدواج میکنن که زودتر زندگی رو با چهارچوب های مشابه با چهارچوب ها و جهان بینی و سلیقه خودشون ادامه بدن.. ]

احساس میکنم افتادیم تو یه سیکل معیوب که مادر و پدر هایِ مادر و پدرهامون چون خیلی تو ازدواجشون دخالت کردن و نظر دادن، الان پدر و مادرامون میخوان سلایق شخصیشون راجع به ازدواج رو در انتخاب همسر بچه هاشون اعمال کنن! :|

خب شما به بزرگواری خودتون ببخشید که مادر و پدرتون نذاشتن با سلیقه خودتون ازدواج کنید! کار اشتباهِ اونا رو چرا تکرار میکنید شما؟


پ.ن: خب امیدوارم خدا من رو جزو این مادر ها قرار نده :) اگه داشتم برای فندق هام دلایل مزخرف و سلیقه ای میاوردم برای ازدواج نکردن با کسی که دوسشون دارن، این متنمو بزنید تو سرم لطفا.. ( البته من فکر نمیکنم انقدر عمر کنم که کار به اینجاها بکشه، ولی به نامادری بچه هام بگید وصیت مادرشونه که دخالتِ بیخودی نکنید تو ازدواجشون.. صرفا در حد راهنمایی و مشورت! )

و من یقنط من رحمة ربه الا الضالون؟ :)

حرفایِ همین الانِ آقایِ ره بر :)))


چقدر خوب بود، چقدر امید بخش بود، چقدر حالمون رو قشنگ کرد، چقدر انرژی گرفتیم! واقعا دلم میخواست ورزشگاه آزادی باشم، احساس میکنم یه تیکه از تاریخ خواهد شد که بچه هامون میخونن.. 

الهی شکر ..

خدایا! روزنه های امید رو، آدم های امیدوار رو، این چراغ ها رو .. از ما نگیر! ما رو هم ناامید نکن و ببخش ناامیدی ها و حال بدی هامون رو..



۰ نظر

نیست

آدم عمدا یا سهوا اذیت نمیکنه کسایی رو که براشون احترام قائله خانومِ میم!
حواست هست؟
۰ نظر

قبلِ شما دنیا چه رنگی بود؟

بچه ها! بچه ها!

من واقعا چطور بدون شما زندگی میکردم؟ با کدوم دلخوشی روزای هفته رو میگذروندم؟ چه خوشبختی ای من رو مقابل مشکلات زندگیم انقدر مقاوم نگه میداشت؟ به خاطر کی میتونستم قیدِ فوبیا و اضطراب ها و خستگی هام رو بزنم و انقدر راحت باشون مواجه بشم؟


خدایا ممنون :)


+ تا یک شمبه دلتنگی م رو کجای دلم بذارم؟

۰ نظر

بس نیست؟

دارم به این فکر میکنم که هر کسی برای مشورت خواستن می آمد پیشم و شرایطی شبیه شرایط این روزهایم را برایم تعریف میکرد، قطعا و حتما به خاطر حماقت و سادگی و کوته فکری اش سرزنشش میکردم. اصلا شاید شبیهِ کاف اولش جمله ام هم میگفتم: آخه احمق جان! احمقِ عزیزم ..

بعد هم میگفتم: خجالت بکش! این حال و روز است که برای خودت درست کردی؟ خودت از نگاه کردن به خودت در آینه وحشت نمیکنی؟


نمیدانم از سر عزت و احترام گذاشتن به خودم است یا خودگول زنی یا چه که  این عبارت ها را برای خودم به کار نمیبرم، اما هر چیزی که هست دیگر کافی ست: ببین احمق جان.. احمقِ عزیزم .. 

لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان