استوری های چرک

اگه ازدواج کردم و با همسرم رفتیم بیرون و چیرای خوشمزه خوردیم و عکسش رو استوری کردم حق دارید بیاید تف کنید تو صورتم. مرسی اه!

۳ نظر

پانزده روز تا بهارِ خدا :)

[ .. و ارسل علی عیوبی سحاب رافتک 


و ابر هایِ مهربانی ات را

به سوی

صحرای بدی هایم

بفرست .. ]


مناجات تائبین_ امام سجاد (ع)


پ.ن: امروز فهمیدم پانزده روز تا ماه رجب مانده، و جانِ تازه ای گرفتم! گفتم این پانزده روز را معطر کنم به مناجات های پانزده گانه ی سید الساجدین ( ع) ان شاء الله☺

۰ نظر

سلام آقا و بابا و مولا!

در موقعیت بدی ازدواج کرد بعد از چند ماه پشیمان شد، همه چیز ریخت بهم، شاکی بود، از همه ی دنیا شاکی بود، میگفت چرا گذاشتید من این انتخاب را کنم؟ چرا جلویم را نگرفتید؟ گفتند: تصمیمت را گرفته بودی، مگر می‌شد به تو چیزی گفت؟ 
گفت: من بچه بودم! شما که بزرگ بودید باید نمی‌گذاشتید آن موقع تصمیم بگیرم...

شما آن روزها را خوب یادتان هست، و تک تک آن جمله ها را .. من فقط با جمله ی آخر کار دارم، این عریضه ی کوتاه را برایتان می‌نویسم با اشک، میخواهم بگویم میدانم فرزند خوبی برایتان نبودم، اما شما بزرگ تر و بابا و همه کاره ی من هستید..
من نمیدانم و نمیفهمم و بلد نیستم، شما که میدانید و میفهمید و بلدید، نگذارید اشتباه بروم. لطفا. 

عنوان یافت نشد

روزایی که بدون هیچ کار مفیدی به شب میرسم خیلی خسته تر از روزهایی ام که کلی کار مفید میکنم تا شب! چون روح با کار مفید نکردن خسته و فسرده میشه و جسم با کار جسمانی کردن! و صد البته که خستگی روح ویرانگر تر و اثر گذار تره.. روی جسم هم اثر مستقیم داره!

مثل امروز :(


باید بشینم برنامه اسفند ماه بچینم برا خودم! قبلا اینجا قرارهایی برا بهتر شدن مینوشتم :) دوباره باس راهش بندازم! فعلا یکم حس سردرگمی دارم که بی راه هم نیست، ولی باید بتونم بهش غلبه کنم. هر چی باشه.. روزای آخر ۲۰ سالگیمه و روا نیست به هر دلیلی از دستش بدم.

۱ نظر

خیلی دور ، خیلی نزدیک / ۲

امروز سر کلاس هشتم میخواستم جناس رو درس بدم.. داشتم فکر میکردم چه شعری رو بنویسم پای تخته؟

نوشتم:

 ماه‌م این هفته برون رفت و به چشمم سالی‌ست

حالِ عشاق ندانی که چه مشکل حالی ست ...


میدونستم آرایه اصلی بیت ایهام تناسبه، ولی گفتم بچه ها .. حال و سال جناس دارن! خب داشتن اما خودمم میدونستم که منظور من از نوشتن این بیت اصلا جناس نبوده .. و به این فکر کردم که چقدر درس دادن یه معلم و حرفاش سر کلاس به فکر و درون و اتفاقات زندگیش بر میگرده! :)


پ.ن: ما طبق آنچه درونمون هست عمل میکنیم، میگیم، مینویسیم، درس میدیم! خیلی ناهشیار درونمون کنترل جزئیات و کلیات رفتارمون رو دست  میگیره! شاید بهتر باشه به جای اینکه زووور بزنیم معلم خوب و آموزنده و اثر گذاری باشیم و هی نکات معرفتی تو حلق بچه ها فرو کنیم ، خودمون رو بسازیم و درست کنیم. اون وقت اثرش رو چه بخوایم چه نخوایم میذاره.. از لا به لای مثال هامون، امتحان هامون، بیت شعری که برا یاد دادن جناس مینویسیم :) 


۰ نظر

داشتم محو می‌شدم اما

وقتی صدایم می‌زد احساس میکردم که واقعیت دارم.

۱ نظر

همه ی همه ش دستِ خودت بود، بازم باشه

خدایا از اولشم تو بودی، بعدشم خودت باش، با تمام خداییت هم باش.. من کی هستم که بخوام تدبیر کنیم؟ 

۰ نظر

آرامشِ صنوبرِ کوچک

صبح بعد از نماز از شدت استرس خوابم نمیبرد، قلبم تند تند میزد، مستاصل بودم و خسته و زیاد هم وقت نداشتم، شاید یه ساعت! نمیدونم چی شد که قرآن رو از بالای سرم برداشتم و گذاشتم روی قلبم و دستام رو دورش حلقه کردم.

کم کم احساس آرامش میکردم، نفهمیدم چطور خوابم برد، گوشیم که زنگ زد چشم باز کردم و دیدم که قرآن روی قلبم بوده و خوابیدم، عذاب وجدان گرفتم که بی احترامی نشده باشه به قرآن! ولی نمیتونید تصور کنید چقدر قلبم آروم شده بود. حتی در اوج موقعیت استرس زای چند ساعت بعدش، دستام یخ زده بود، ولی قلبم آروم و راحت میتپید. وسطش چند دقیقه ای وقت کردم رفتم یه گوشه ای که قرآن بود.. بازش کردم و با اشتیاق یه صفحه خوندم! ولی خوندنم اصلا شبیه قبل نبود، یه اشتیاق عجیبی من رو میکشید طرف صفحات قرآن..

نمیدونم من الان میشه از این اتفاق استنباط کرد که قرآن.. خودش.. کتابش.. خودِ کتابِ مادیش.. بدون خوندن و قرائت و تدبر انقدر میتونه اثر روانی و جسمی داشته باشه یا نه؟ 

فقط با خودم گفتم اگه اثر شیء قرآن روی قلب اینه، دیگه اثرِ فهمیدن و مانوس شدن و درکِ حقیقتش چی میتونه باشه..

خدایا امروز اینو چشوندی، فردا از حقیقتش بچشون!

۲ نظر

آدم شدن چه مشکل!

اونایی که تو بلاک کاربری ندارن نمیدونن ولی ما تو میز کار اینجا یه قسمتی داریم تحت عنوانِ یادآوری شخصی! یه جور چک لیست میتونیم ایجاد کنیم و کارامونو بنویسیم که حواسمون باشه انجامش بدیم. 

من لا به لای امور شخصیم یه گزینه نوشتم تحت عنوان "آدم بودن" .. و هر روز که چشمم بهش میفته از خودم میپرسم یعنی میشه روزی که بتونم کنارش تیک بزنم؟

۱ نظر

بله دقیقا همینطوره که شما میفرمایین!

دچارِ حالتِ " حال ندارم جر و بحث کنم پس سکوت میکنم یا میگم : اوهوم" شدم :)

۱ نظر
لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان