حوضچه

با خودم می‌گویم می‌خواهی پاکم کنی، طیب و طاهر برای مهمان شدن به ماه ت! میخواهی تمامِ غفلت های این ایام را جبران کنی، بیندازی ام روی تخت و کاری کنی از گلو درد خوابم نبرد، که از این پهلو به آن پهلو نام تو را ببرم، که یاد و نامت باز پرتکرارترین فکر و ذکرم شود، می‌خواهی تب کنم تا بسوزد هر چه غیر از تو در جسم و جانم دل خوش کرده و پروار شده. می‌خواهی ذوب شوند، نباشد.

به خاطر همین هاست که از سرماخوردگیِ وسط گرما و ظل آفتاب پیدا شده ام راضی ام و از بابتش ممنون.


پ.ن: لکن لطفا این چیزها باعث نشود از مهمانی ات جا بمانم. و لطفا تر که با همین دست فرمان برو و اول پاکم کن و بعد خاکم.

۰ نظر

اگر به دستِ من افتد فراق را بکشم :|

همونقدر که دائما در کنار هم بودن زن و شوهر و به اصلاح "به هم چسبندگی" دائم و بی وقفه بده و ضرر داره، دوری زیاد هم بده. تا یه جایی دوری شوقِ وصال رو زیاد میکنه، اشتیاق آفرینه .. از یه جایی به بعد فرساینده، له کننده و کشنده ست. خیلی بده. بد . بد . بد. 


پ.ن: مشخصه چقدر له شدم یا بیشتر توضیح بدم؟ :)

پ.ن۲: خدا وصال و فراق تون رو پر برکت قرار بده . نمیدونم چجوری ولی ان شاء الله . باید یه چاره ای بیندیشم برا خودم. اینطوری فقط حالم بده. باید غمش رو تبدیل کنم به یه چیز خوب .. پیشنهادی، کمکی، نظری دارین بگین لطفا. ممنون :)


۳ نظر

الا یاایها الساقی :)

یه عباراتی از دعاها و مناجات ها رو که قبلا فقط روخوانی می‌کردم ، بعد از ازدواج بیشتر درک میکنم. مثلا اون قسمت مناجات شعبانیه که میگه " الهی هب لی قلبا یدنیه منک شوقه. " یعنی خدایا به من دلی بده که برایت بال بال بزند. تشنه ی با تو بودن باشد، کنارت نبودن حالش را بد کند و دلش بخواهد نزدیکت شود، نزدیک و نزدیک و نزدیک تر!


پ.ن: بعضی وقتا به این فکر میکنم که وقتی دوست داشتن بندگان خدا و دوست داشته شدن از سمت اونها انقدر شیرینه، دوست داشتنِ خدا و دوست داشته شدن از سوی خدا دیگه چه مزه ای داره؟

خدایا شوق‌ محبت و اطاعتت رو به ما بچشون! لایقش نیستم ولی از رحمتت از یه کوچولوشو هم به ما بچشون لطفا!

۰ نظر

تلک الایام

اگر اشتباه نکنم پیارسال بود، آمد توی زندگی ام، آمدنش کوتاه بود و عجیب. شخصیتش جداب بود، حرف هایش بیشتر شبیهِ داستان. در یک مدت خیلی خیلی کوتاه ، خیلی خیلی زیاد صمیمی شدیم. بدون رودربایستی باید بگویم فریفته شخصیت قوی و باهوش و مقدس و محکمی شده بودم که پیش چشمانم ساخته بود. 

چند ماه گذشت و همه چیز رفت له سمت آشفتگی. حرف ها ضد و نقیض شد و رفتار ها عجیب و غریب. بعد از ماه مبارک هم تمام شد.

آن وقت ها هنوز درسمان به آسیب شناسی روانی و خواندن اختلالات نرسیده بود، هر چند اگر هم رسیده بود آن روز نمی‌توانستم تشخیص دهم. اما وقتی همه چیز تمام شد و اختلال شخصیت مرزی را خواندم، دیدم که خط به خط رفتار هایش را میتوانم با دی اس ام ۵ تعبیر کنم. ناراحت شدم. بارها تلاش کردم ببرمش پیش روانشناس. با هر بهانه ای. نشد. رابطه مان آسیب زا شده بود. همه دروغ هایش برایم مثل روز روشن شده بود ولی به حکم رفاقت دلم نمیخواست به رویش بیاورم. اما او اصرار داشت هنوز مثلِ قبل صمیمی باشیم.‌التماس میکرد و دروغ های جدید میبافت و من هر چقدر تلاش میکردم نمیتوانستم صمیمیتم را روی چیزهایی که حقیقت نداشت بنا کنم و دامن بزنم به تلاش های اشتباهش برای حفظ کردن رابطه ها به شیوه اشتباه. دوستی مان که کمرنگ شد خودش رفت. بد هم رفت. به دوستی دورادور و دیدارهای اندک و توجه معمولی راضی نبود. بلاک کرد و رفت. بعد ها استادمان میگفت که حد وسط ندارند، یا رفیق شفیق ۲۴ ساعته میخواهند یا طرف اصلا نباید جلو چشمشان باشد.

چندماه بعد از گوشه و کنار خبر دروغ هایی که به دیگران درباره من گفته بود به گوشم رسید. اولش باور نمیکردم اما بعد ناراحت شدم. برای خودم نه ، برای خودش. همان ایام هم خودم در خیابان دیدمش. سرتا پایش با کسی که من میشناختم فرق داشت. سلام کردم، میخواست خودش را پنهان کند. نشد. یک حال و احوال کوتاه کردیم و گذشتم. و ناراحت تر شدم. 

چند روز پیش خبرهای خیلی بدی از اوضاعش شنیدم، تا ۲۴ ساعت آشفته بودم. دعا میکردم هیچ کدام حقیقت نداشته باشد، یک دروغ مضحک و محض. اگر چه همه آنچه علمی که خوانده ام میگفت این رفتار در اختلال شخصیتی او بسیار قابل پیش بینی است. اما من دلم نمیخواست  باور کنم. هر چه که باشد چند ماه دوستم بود. با دروغ ها و راست هایش دوستم بود. 

دیروز روز روانشناس بود و به او فکر میکردم، به محیط های تربیتی پرچالش و آشفته ای که چنان سیستم تربیتی کودک را تحت فشار قرار می‌دهد که اینطور پکیده شوند. به اینکه چقدر احتمالِ اینکه آدم های دچار نقص و اختلال بخواهند درمان شوند کم است و درمانگر درست و حسابی چقدر کم پیدا می‌شود. حالا بیشتر از هر زمانی اهمیت پیشگیری را می‌فهمم، از همان مبدا. کانون پیشگیری یا ابتلاء از اکثر اختلالات: خانواده. و در گام های بعدی مدرسه.

دیروز بیشتر از گذشته روی تصمیم خودم مصمم شدم. اینکه اولویت زندگی ام باید مادری ام باشد، و همسری که اگر بلنگد ناخوداگاه مادری ام را هم می‌لنگاند. 

و بعد.. معلم بودنم . معلم بودنم با خواندن، نوشتن، سر کلاس رفتن، سر کلاس نرفتن..

از اینکه تکلیفم با دنیا روشن تر شده است خوشحالم. دعا کنید خدا اگر مرا برای این اهداف خلق کرده است خودش راه را برایم هموار کند، و اگر انگیزه های خلقتم چیزی سوای این است نشانم بدهد.


پ.ن:  :) الحمدلله ..

۵ نظر

مگه خودتون دوست داشتید دیگران برا زندگی‌تون تصمیم بگیرن؟

چرا نمی‌ذارید خودم برا زندگیم تصمیم بگیرم؟


پ.ن: مگه زندگی خودتون چشه؟

۵ نظر

سوال بزرگ این روز ها

وقتی خوب بودن انقدر خوبه ، چه اصراریه که یدفه تصمیم میگیریم بد باشیم؟

۱ نظر

همسر به مثابه جهیزیه :دی

جمله آخری که در گفتگوی نه چندان مسالمت آمیز من و مامان در باب خرید جهیزیه ایرانی بیان شد و کمر حقیر را شکست این بود که : دیگه شوهر ایرانی گرفتی برای حمایت بسه ! 


و خب! ما هیچ .. ما نگاه .. :| :| :|


معمولا مامان ها یجوری موقع بحث یجوری بی منطق میشن و فلسفه و عرفان و مذهب و دوران بچگی و شیردهی و نوزادی و سیاست و اقتصاد و همه چیز رو به هم ربط میدن که آدم فقط باید نگاهشون کنه! بعد خیلی ملایم بره ماچشون کنه. :)

ولی خیلی دوس دارم مامان بشم و بفهمم طی چه مکانیسمی که در کجای مغز اتفاق میفته این گونه استدلال ها و جملات و نتیجه گیری های جذاب تولید میشن؟! :))


پ.ن: از تجربیات جهاز خریدن هاتون بگین لطفا :) به خصوص محصولات ایرانی شون! ممنون :)

۵ نظر

مسطر*

نمی‌دونم بهش می‌گن محبتِ مشروط یا نه! اما من می‌بینم و حس می‌کنم اثرش رو توی زندگیم. 

حقیقت اینه که حالِ من توی زندگی مشترک آینه اعمالمونه! فارغ از واجب و حرام که ان‌شاءالله پایبند به انجام واجبات و ترک محرمات هستیم، حس می‌کنم که مستحبات و مکروهات و اصلا مباحات چقدر اثرگذارن توی زندگی مون!

نه تنها وقتی می‌بینم کارِ خوبی می‌کنه بیشتر دوستش دارم، بلکه وقتی خودم کارِ خوبی می‌کنم هم باز بیشتر دوستش دارم!

از اون طرف اگه خدایی نکرده بی حال و بی رغبت بشم به نماز سر وقت خوندن، یا احساس کنم که چند روزه فقط غرق شدم تو خوشی و الکی چرخیدن، یا آنچه می‌بینیم و می‌شنویم و میخونیم فقط خاصیت سرگرمی داشته باشن، و چیزی یادمون نمیدن که هیچ، آروم آروم یه لایه خاک میشونن رو دلمون .. بدیش اینه که ما چه بخوایم چه نخوایم همونطور که شنیدن حرفای یه آدمی که پاکه و نفسش حقه رومون اثر مثبت میذاره و روحمون رو جلا میده، حرف های آدمی که نفسش حق نیست روحمون رو کدر میکنه! مجالست و همنشبنی باهاش، دیدن فیلمش، شنیدن صداش و هر چی! یا روزی که به اون خانومه که تو خیابون داشت خفه میشد کمک کردیم چقدر ارادتم به خودمون بیشتر شد! یا چه وقتایی که کم کم مچاله شدم تو خودم!

داشتم می‌گفتم .. این چند وقت حس و حالِ زندگی مشترکمون رو آینه ی تمام نمای اعمالمون دیدم، دیدم که چه وقتایی دلم میخواد غرق محبتش کنم و چه وقت هایی حرص میخورم و ناراحت میشم.

نمیدونم اسمش چیه اما امیدوارم معیار دوست داشتن هامون همین خوب و بد و خوب تر و بدتر شدنِ کارها بمونه. نه اینکه معیار بشه چی کادو گرفتن، چطور تیپ زدن، تاریخ تولد و سالگرد و ماهگرد رو به یاد داشتن و این حرفا :)

دعا کنید خدا به زندگی و محبت هامون برکت بده!


*مسطر یعنی خط‌کش :)

۲ نظر

الحمدلله + عیدتون مبارکا ! :)

خوشبتی یعنی آلاسکای دوقلو که وسط ترافیک تهران یدفه از شیشه پنجره پرید تو دستامون! 

همینقدر ساده و بی شیله و پیله !

۱ نظر

سوال!

بنظرتون "لن تنالوا البر حتی تنفقوا مِمّا تحبون" شامل هدیه هایی که گرفتیم هم میشه یا خدا هم مثلِ مامان ها معتقدن : هدیه رو هدیه نمیدن که! 🙃 ؟؟؟

۲ نظر
لا اله الّا انت
سبحانک
انّی کنت من الظالمین
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان