پیله دَر

تا کی چو کرم، پیله تنی گرد خویشتن؟

دنبال خدای بهتر از تو گشتم، نبود،نگرد،نیست:)

میرود توی اتاق و در را محکم پشت سرش میبندد، زانوهایش را بغل میکند و شروع میکند به گریه کردن،هر چه صدایش میزنی جواب نمیدهد یا وولوم صدایش را بالاتر میبرد، برایش آب و غذا می آوری،میزند زیر سینی و همه چیز را کف اتاق پخش میکند،مهربانانه کنارش مینشینی،سرت را خم میکنی توی چشم هایش زل میزنی،دست میبری توی موهای هپلی و پریشانش،نوازشش میکنی،قربان صدقه اش میروی،میگویی بیا برویم بیرون،بیا برویم هر چه دوست داری برایت بگیرم،بیا برویم با هم قدم بزنیم،با هم نفس بکشیم، نمی آید، دستت را پس میزند، سرش را بر میگرداند، دست میگذارد روی گوشش که حرف هایت را نشنود، داد میزند که دست از سرم بردار..

دلِ من زیادی کودک و لجباز و نادان و ناسپاس است و تو بی اندازه بزرگوار و مهربان و صبوری حضرتِ دل بر..


+یَا رَبِّ! إِنَّکَ تَدْعُونِی فَأُوَلِّی عَنْکَ 

پروردگارا!

تو مرا صدا میزنی و من از تو روی بر میگردانم

وَ تَتَحَبَّبُ إلَیَّ فَأَتَبَغَّضُ إلَیْکَ

روز به روز با من مهربان تر میشوی

و من با تو نامهربانی میکنم

وَ تَتَوَدَّدُ إلَیَّ فَلاَ أَقْبَلُ مِنْکَ

با من دوستی میکنی و من تو را پس میزنم

کَأَنَّ لِیَ التَّطَوُّل علیک

انگار که من بر سر تو منت دارم

فَلَمْ یَمْنَعْکَ ذَلِکَ مِنَ الرَّحْمَهِ لِی وَ الإِْحْسَانِ إلَیَّ وَ التَّفَضُّلِ عَلَیَّ بِجُودِکَ وَ کَرَمِکَ

ولی با همه این کار ها تو آنقدر خوب و بزرگواری که مهربانی و بخششت را از من دریغ نمیکنی..


سنجاق شود به:

دعای افتتاح جان:)

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

ور نه سزاوار خداوندی اش،کس نتواند که به جای آورد

نشسته ام بدی ها و بی وفایی ها و کوته فکری هایم را یکی یکی یکی میشمارم، قطاری میشود برای خودش و راه می افتد توی اتاق،بعد خوبی ها و صبوری ها و آبرو داری ها و لطف ها و محبت های تو را یکی یکی یکی میشمارم،اتاق و پذیرایی و آشپزخانه و کوچه و خانه ی همسایه ها و خیابان های مجاور پر میشوند و خوبی های شما تمام نمیشود..

معادلاتم با عقلِ زمینی جور در نمی آید، شاید اگر یک نفر از همان اول به ما میگفت انقدر خدای خوب و مهربان و باحالی دارید میگفتیم نه آقا! ما لیاقت بندگی چنین خدایی را نداریم،بروید این نعمت را به از ما بهتران بدهید😐

آخر انصاف است که تو انقدر خوب و ماه و جذاب و شیرین باشی و من انقدر اینطوری؟ انصاف است که شما جماعتی را واله و سرگردان و عاجز از وصف خودتان کنید؟ یعنی حسرت یک "الحمدللهِ کما انت اهله" باید تا ابد بر دل ما بماند و ما هیچ وقت نتوانیم آنقدر که شما خوبید شکرتان کنیم؟ یعنی واقعا روا بُوَد که شما چنین بی حسااااااب دل ببری حضرتِ دل بر؟

مثلا بیا و بعضی وقت ها انقققققدر هم خوب نباش! ،گرچه خوب نبودن در ذات شما راه ندارد، در کل زبانمان را بسته اید، بنده دیگر حرفی ندارم،

جز اینکه خیلی آقایید،خیلی!



+ فَلَمْ أَرَ مَوْلًی کَرِیماً أَصْبَرَ عَلَی عَبْدٍ لَئِیمٍ مِنْکَ عَلَیَّ!

 پس من هییییچ مولای کریمی را بر بنده لئیمی صبورتر از تو بر خود ندیده ام!


سنجاق شود به:

#دعای_افتتاح_جان

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

من آنِ توام، مرا به من باز مده!

یک نفر بخاطر مهربانی ام، یک نفر بخاطر نوشته هایم،یک نفر بخاطر ظرف شستن و هر از گاهی جارو کشیدنم،یک نفر بخاطر دلگرمی گرفتن از حرف هایم ،یک نفر بخاطر کتاب هایم،یک نفر به دلیل نامه نوشتنم، راستش اینجا هر کسی مرا به دلیلی دوست دارد که اگر آن دلیل نباشد یا دوست داشتنش پودر میشود و میرود هوا یا کم رنگ میشود، آن قدر که حدّ دوست داشتنش به سمت صفر میل میکند.

تو اما حسابت از همه جداست حضرتِ دل بر!

تو نه به نوشته هایم نیاز داری، نه به کتاب هایم، نه به مهربانی ام، نه به حرف هایم، نه به با هم بیرون رفتن و فلافل خوردنمان،نه به اینکه با هم چت کنیم، نه به این که اگر دلت از آدم ها گرفت بیایی برای من گریه کنی و من دلداری ات بدهم، نه به اینکه اگر فرشته ها کارشان را اشتباهی انجام دادن دق دلی اش را سر من خالی کنی، نه به "صباح الخیر ایها الخدا" گفتن هایم،نه به هیچ چیز دیگر.

تو مرا برای خودم دوست داری،از همان اولش که جز خوردن و خوابیدن و ونگ زدن کاری بلد نبودم،تا همین حالا که تقریبا همانم فقط یک کمی قد کشیده ام تو مرا دوست داشتی،اصلا انگار عاشقم بودی و حدِّ عاشق بودنت به سمت بی نهایت میل میکرد..

عاشقم بودی که حرف هایم را قبل از اینکه از دهانم بیرون بیاید میشنیدی، عاشقم بودی که وقتی هنوز بساط وبلاگ و کانال و اینستاگرام به پا نبود،کلام از قلمم روی دفترچه نیامده میخواندی، عاشقم بودی که استوری روزهایم را اول از همه میدیدی و reply هم میزدی، عاشقم بودی که میگفتی بیرون از خانه زلف نیفشانم و گوشِ نامحرمان را لیاقت آن نیست که مفت و مجانی صدای خنده ها و حرف ها و شعرهای مرا بشنوند، عاشقم بودی اگر گفتی فلان کار را بکن، عاشقم بودی اگر گفتی بهمان کار را نکن، و از این عشق چیزی به تو نمیرسید،همه چیز فقط و فقط و فقط بخاطرِ خودِ خودِ خودم بود و کاش این حرف ها را زودتر میفهمیدم حضرتِ دل بر، کاش..


+ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی تَحَبَّبَ إلَیَّ وَ هُوَ غَنِیٌّ عَنِّی!


سنجاق شود به:

#مناجات_عزیز_ابوحمزه

۱ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

جواب میدهد: سلام و نوووووور:)


ما از آن بنده های خدا هستیم که دِلگرام مان را میگذاریم روی لست سین ریسنتلی و هر چقدر خدا پی ام میدهد یا صفحه اش را باز نمیکنیم یا سین میکنیم و جواب نمیدهیم

خدا اما همیشه آنلاین است

همیشه پیام هایش زود دو تا تیک میخورد

و زود هم جوابمان را میدهد

اصلا هم به رویمان نمی آورد که کجا بودیم این همه وقت و چرا هر چه پیام فرستاده است محل نگذاشته ایم و به کار خودمان ادامه داده ایم!

دلگرامش هم گزینه بلاک و ریپورت و حالت روح ندارد که هیچ، تازه گزینه ی "یبدّل السیئات بالحسنات" و "ستر القبیح" هم دارد، یعنی بدی هایمان را یا پاک میکند و از چشم دیگران میپوشاند یا تبدیلشان میکند به خوبی:)

کافی است صفحه اش را باز کنیم و برایش بنویسیم: سلام!


۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف

ماهی رو سیاه کوچولو

ماهی است، توی دست نمی ماند، سُر میخورد پایین، توی هیچ تُنگی هم بند نمیشود، یک دفعه میبینی صدای شلپّی می آید و خودش را می اندازد بیرون، هر چه برایش منبر میروی که بیرون از این تنگ جای تو نیست و میمیری به خرجش نمیرود.
لجباز است و یک دنده و طبیعتا همیشه از همان یک دنده ی چَپَش بلند میشود،چند روزی میشود که نه جواب تلفن میدهد، نه پیامک ، نه پی ام، نه استوری میگذارد، نه پروفایل عوض میکند نه هیچ گونه علائم حیاتی دیگری از خودش نشان میدهد، به لست سین ریسنتلی هم که لعنت.. !
توی دل من اما انگار ماشین لباس شویی روشن کرده اند، همینطور دلشوره و دلتنگی و دوست داشتن و حرص خوردن است که بهم میپیچد، برایش گفته بودم دلشوره را با همان "شین" ی مینویسند که دوست داشتن را _البته نه هر دلشوره ای _، گفتم بودم مرا بی خبر نگذار، گفته بودم بیخودی هم دروغ نگو که خوبی و همه چیز حل است، دل من اگر حالِ دلِ تو را نفهمد به درد خودش هم نمیخورد، او امّا ماهی است.. یادش نمیماند یا حداقل به نفعش است که خودش را به ماهی بودن بزند.
از همه اینها که بگذریم یک روز که داشتم مثل مرغ سر کنده به این در و آن در میزدم تا خبری از او پیدا کنم یک اهل دلی آمد و گفت: وسط این نگرانی هایت یک جایی هم به این هم فکر کن که خدا عاشق تو است، دلشوره را میتوان با شین عشق هم نوشت!
در جا پنچر شدم،آدم وقتی میفهمد یک نفر چقدر دوستش داشته و نگرانش بوده و او تمام این مدت عین خیالش هم نبوده،شرمنده میشود، گوشی را گذاشتم کنار و زار زار گریه کردم برای روزهایی که خدا مدام برایم پیامک و پی ام میفرستاد و زنگ میزد، و منِ لجبازِ یک دنده ی ماهی صفتِ لست سین ریسنتلی، خودم را گذاشته بودم روی سایلنت و به هیچ کدام از کارهایش عکس العمل نشان نمیدادم و مثل ابله ها به کار خودم ادامه میدادم، بعد با خودم فکر کردم حالا خدا با منِ یک دنده چکار میکند؟
به این فکر کردم که اگر ماهیِ خودم برگردد تا چند روز به هیچ وجه به روی مبارکش نمی آورم که چه حالی بودم، حالا شاید یک وقتی با خنده و شوخی توی گوشش بگویم" با دیگران باری مکن، کاری که با ما کرده ای جانا..".. چون دوستش دارم.. چون دوست دارم خوب باشد.. چون دوست دارم ناراحت نباشد..چون اگر هم نگران میشوم فقط بخاطر خودش است!
آدم بعضی جاها دلش میخواهد سوال کند، نه که جواب را نداند، فقط میخواهد با گرفتن تایید از دیگران خیالش راحت شود؛ گوشی را دستم گرفتم و از اهل دلِ مان پرسیدم :" یعنی خدا انقدر مرا دوست دارد که من ماهی را؟ "
گفت: " #حتی_بیشتر یقینا.. "

رمضان آمده، حالا ماییم و خدایی که یک سال تمام به این در و آن زده تا برگردیم، تا به جای دست گدائی دراز کردن درِ خانه این و آن با شوکت و احترام بنشینیم سر سفره مهربان خودش، تا به جای جرعه ای محبت و دوستی خواستن از دیگران غرق در دریای محبت خودش بشویم، رمضان آمده و مائیم که رو سیاهیم و اوست که درِ باز خانه اش را از قبل باز تر کرده و با آغوش مهربانش جلوی در به انتظار نشسته است، رمضان آمده و اوست که ما را خیلی بیشتر تر تر از هر دوست داشتنی که در ذهنمان می آید دوست دارد..

۰ نظر ۲ موافق ۰ مخالف
از راه رفتن مورچه روی آسفالت های داغ خیابان در یک روز گرم تابستانی هم میشود متن عاشقانه نوشت
الکی برای خودمان فکر و خیال نبافیم!
:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان