پیله دَر

تا کی چو کرم، پیله تنی گرد خویشتن؟

روز سوم

ساعت یک و چهل و شش دقیقه بامداد صدایم زد " خانومِ میم! بیداری؟"
بی قرار بود و پریشان، از خودش گله داشت، از کارهایش پشیمان بود، نمیدانم چه کارهایی اما پشیمان بود و روی بازگشت نداشت، برایش از "سفینه النجاه " نوشتم، از "حر ابن یزید ریاحی" ، از "یُبدِّل السیئات بالحسنات"..
هر چیز امیدوارانه ای به ذهنم خطور میکرد را با انگشت هایم تند تند مینویشتم و برایش میفرستادم..
آرام کردنش سخت بود، آدمی که از خودش ناراحت است با حرف دیگران راحت آرام نمیشود، آدم ها گاهی در موقعیتی گیر میکنند که فکر میکنند همه چیزشان را باختند، فکر میکنند خدا دیگر نگاهشان نمیکند، امام ها دیگر دوستشان ندارند، فکر میکنند مطرودند، فکر میکنند حتی اگر برگردند هم به چشم یک گناهکار نگاهشان میکنند، غافل از این که نگاه سرزنش آمیز بعد از توبه در مرام این خاندان نیست، اما فکر است دیگر.. از زمره همان فکر های سیاه و کوفتی است که خود شیطان به مغز آدم تزریق میکند، و حقیقتا قدرت نابود کردن آدمی را دارد.
دخترک داشت زیر بار فکر هایش له میشد، اولش را خوب آمدیم که یکباره پرسید " تو منو چی میبینی؟" ، برایش در پاسخ اسمش را نوشتم، گفت "خب این خودش کلی حرف است، چی میبینیش؟" ، زدم به جاده ی خاکی، گفتم تو مرا چه میبینی؟ من که خودم را برایت یک دوست دوست مهربان و عزیز و دوست داشتنی میبینم و کلی از این جور تعریف ها و مسخره بازی ها!
پیام ها دوتا تیک میخورد و جوابی نمی آمد، مثل همیشه که به حرف هایی که درباره خودش نبود توجهی نمیکرد، حالم گرفته شد، رفتم بالا تر و دوباره در جواب "منو چی میبینی؟" برایش نوشتم " سنگ! سنگ ها هم خودشان میشکنند، هم دیگران را میشکنند، سنگ نباش!"
ساعت سه بود که خوابیدم، بیدار شدم، آفتاب زده بود، با کف دست کوبیدم روی پیشانی ام،این خودزنی ها هم از معاشرت با خودش در ضمیر ناخودآگاهام ثبت شده بود، میخواستم ترک ش کنم اما عمق پشیمانی یا ناراحتی از بعضی فاجعه ها فقط با همین خودزنی ها نشان داده میشد، باز هم ناخودآگاه سرم را کوبیدم روی بالش و فکر کردم که چرا خدا گوش مالی ام داده؟ آن هم روز سوم چله..
گوشی را برداشتم و به آخرین پیام هایمان نگاه کردم، پیام را دیده بود و جواب نداده بود، فهمیدم چرا!
خدا میخواست بگوید "خراب کردی خانومِ میم! خراب!"
گفته بودم سنگ، چون فکر میکردم فقط خودش را میبیند،
گفته بودم سنگ، چون فقط خودم را میدیدم
من بنده ی خدا را بخاطر چیزی سرزنش کرده بودم که دقیقا خودم هم گرفتارش بودم، آن هم شبی که خسته و پریشان و ناامید سراغم آمده بود، چه لزومی داشت آن شب رفتار هایش را به رویش بیاورم؟ خراب کرده بودم،خراب!
نمازم را قضا کردم و تصمیم گرفتم برایش بنویسم "خدا بخاطرت گوشم را خیلی محکم تاب داد، مثل اینکه خاطرت برایش خیلی عزیز است، بازآ،بازآ، هر آنچه هستی بازآ!"

۰ موافق ۰ مخالف
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
از راه رفتن مورچه روی آسفالت های داغ خیابان در یک روز گرم تابستانی هم میشود متن عاشقانه نوشت
الکی برای خودمان فکر و خیال نبافیم!
:)
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان